دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۴۹۲

مولوی
ز دام چند بپرسی و دانه را چه شدست به بام چند برآیی و خانه را چه شدست
فسرده چند نشینی میان هستی خویش تنور آتش عشق و زبانه را چه شدست
بگرد آتش عشقش ز دور می گردی اگر تو نقره صافی میانه را چه شدست
ز دردی غم و اندیشه سیر چون نشوی جمال یار و شراب مغانه را چه شدست
اگر چه سرد وجودیت گرم درپیچید به ره کنش به بهانه بهانه را چه شدست
شکایت ار ز زمانه کند بگو تو برو زمانه بی تو خوشست و زمانه را چه شدست
درخت وار چرا شاخ شاخ وسوسه ای یگانه باش چو بیخ و یگانه را چه شدست
در آن ختن که در او شخص هست و صورت نیست مگو فلان چه کس است و فلانه را چه شدست
نشان عشق شد این دل ز شمس تبریزی ببین ز دولت عشقش نشانه را چه شدست

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل دعوتی است شورانگیز به رهایی از بندهای دنیوی و خودبینی که آدمی را در پوسته وجود خویش محبوس کرده است. شاعر با زبانی توبیخی و در عین حال مشفقانه، مخاطب را به عبور از تعلقات مادی و افکار پریشان دعوت می‌کند تا با ورود به آتش عشق حقیقی، هویت فردی خود را در آن فانی سازد و به یک‌رنگی و وحدت برسد.

تم اصلی اثر، حرکت از کثرت و پراکندگی به سوی وحدت است. شاعر تأکید دارد که عالم هستی بدون درگیری‌های ذهنی ما به سیر خود ادامه می‌دهد و کمال مطلوب در آن است که انسان با ترک بهانه‌جویی‌ها و رهایی از بندهای زمانه، دل را به دریای آتشین عشق بسپارد.

معنی و تفسیر

ز دام چند بپرسی و دانه را چه شدست به بام چند برآیی و خانه را چه شدست

تا کی می‌خواهی پیگیر روزی و دام‌های دنیا باشی و نگران وضعیت رزق و روزی خود شوی؟ تا کی می‌خواهی به پشت‌بام دنیا برآیی و نگران وضعیت خانه و مسکن خویش باشی؟

نکته ادبی: دام و دانه استعاره از تعلقات و نیازهای مادی است که انسان را در دنیا گرفتار می‌کند.

فسرده چند نشینی میان هستی خویش تنور آتش عشق و زبانه را چه شدست

تا کی می‌خواهی در میان هستی و منیت خود، سرد و بی‌روح بنشینی؟ چرا از آتش عشق غافلی و نمی‌گذاری زبانه و شعله‌های آن وجودت را فرا گیرد؟

نکته ادبی: فسرده کنایه از بی‌حاصلی و سردی روح است که در مقابل گرمی و شورِ عشق قرار دارد.

بگرد آتش عشقش ز دور می گردی اگر تو نقره صافی میانه را چه شدست

تو که از دور گردِ آتش عشق او می‌چرخی، اگر حقیقتاً مانند نقره خالص هستی و پاکی، پس چرا از ورود به میانه آتش ابا داری و تردید می‌کنی؟

نکته ادبی: نقره صاف استعاره از پاکی وجودی است که با صیقل خوردن در آتش عشق، ارزش واقعی خود را باز می‌یابد.

ز دردی غم و اندیشه سیر چون نشوی جمال یار و شراب مغانه را چه شدست

چرا از درد غم و اندیشه‌های بیهوده دنیوی سیر نمی‌شوی و دل نمی‌کنی؟ وقتی جمال یار و شراب معرفت (شراب مغانه) مهیاست، چرا خود را با غم‌های کوچک سرگرم کرده‌ای؟

نکته ادبی: شراب مغانه اصطلاحی عرفانی است به معنای فیض الهی و معرفت که از دست پیر یا معشوق حقیقی حاصل می‌شود.

اگر چه سرد وجودیت گرم درپیچید به ره کنش به بهانه بهانه را چه شدست

اگرچه وجود تو سرد و خالی از شور عشق است، اما همچنان با هر بهانه‌ای که شده خود را به این آتش نزدیک کن و در راه آن قدم بردار؛ چرا که بهانه‌جویی در راه عشق بی‌معناست.

نکته ادبی: بهانه در اینجا به معنای دستاویز قرار دادن هر چیزی برای پیوند با معشوق است.

شکایت ار ز زمانه کند بگو تو برو زمانه بی تو خوشست و زمانه را چه شدست

اگر می‌خواهی از روزگار و چرخش فلک شکایت کنی، بهتر است دست برداری و بروی؛ چرا که دنیا بدون حضور و دخالت تو هم به زیبایی به گردش خود ادامه می‌دهد.

نکته ادبی: این بیت بر بی‌اعتباری خودخواهی انسان و استقلال جهان هستی از اراده‌های فردی تأکید دارد.

درخت وار چرا شاخ شاخ وسوسه ای یگانه باش چو بیخ و یگانه را چه شدست

چرا مانند درخت، درگیر شاخه‌های متعدد وسوسه‌ها شده‌ای و ذهن خود را پراکنده کرده‌ای؟ همچون ریشه درخت یگانه و ثابت‌قدم باش و از تفرقه بپرهیز.

نکته ادبی: شاخ شاخ شدن استعاره از تشتت آرا و پراکندگی ذهن در کثرت‌های دنیوی است.

در آن ختن که در او شخص هست و صورت نیست مگو فلان چه کس است و فلانه را چه شدست

در آن سرزمین روحانی (ختن) که جان‌ها در آن حضور دارند اما صورت‌های مادی و هویت‌های دنیوی بی‌معناست، دیگر نپرس که فلان کس کیست و فلانی چه شد؛ زیرا در آنجا خودیت رنگ می‌بازد.

نکته ادبی: ختن در ادبیات به زیبایی و خوش‌بویی شهره است و اینجا نماد عالم غیب و بیگانگی از خود است.

نشان عشق شد این دل ز شمس تبریزی ببین ز دولت عشقش نشانه را چه شدست

این دل به واسطه شمس تبریزی به نشان و گواه عشق بدل شد؛ اکنون بنگر که در دریای عشق او، حتی 'نشان' نیز چه سرنوشتی یافته است (همه چیز در او فانی شده است).

نکته ادبی: اشاره به فانی شدن عاشق در معشوق، به گونه‌ای که حتی اثر و نشانه عشق نیز در بی‌نهایتِ عشقِ پیر، ناپدید می‌گردد.

آرایه‌های ادبی

استعاره آتش عشق

تشبیه عشق الهی به آتش که سوزاننده ناپاکی‌ها و تحول‌بخش وجود است.

تضاد سرد وجودی / آتش

مقابله میان سردیِ خودپرستی و گرمیِ شور عرفانی.

ایهام و نماد ختن

نماد اقلیم روحانی و جایی که کثرت‌های دنیوی و تفاوت‌های ظاهری رنگ می‌بازند.

پرسش انکاری همه ابیات

استفاده از استفهام برای به چالش کشیدن ذهن مخاطب و دعوت او به تامل در رفتارهای پوچ خود.