دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۴۹۱

مولوی
جهان و کار جهان سر به سر اگر بادست چرا ز باد مکافات داد و بیدادست
به باد و بود محمد نگر که چون باقیست ز بعد ششصد و پنجاه سخت بنیادست
ز باد بولهب و جنس او نمی بینی که از برای فضیحت فسانه شان یادست
چنین ثبات و بقا باد را کجا باشد در این ثبات که قاف کمتر آحادست
نبود باد دم عیسی و دعای عزیر عنایت ازلی بد که نورست ادست
اگر چه باد سخن بگذرد سخن باقیست اگر چه باد صبا بگذرد چمن شادست
ز بیم باد جهان همچو برگ می لرزد درون باد ندانی که تیغ پولادست
کهی بود که بجز باد در جهان نشناخت کهی کهی نکند ز آنک که نه فرهادست
تو باخبر نشوی گر کنم بسی فریاد که از درون دلم موج های فریادست
اگر تو بحر ببینی و موج بر تو زند یقین شود که نه بادست ملک آبادست

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این مجموعه اشعار، تقابل بنیادین میان امر ناپایدار و زوال‌پذیر دنیوی که شاعر آن را به نماد «باد» (به معنای پوچی و بی‌اعتباری) تشبیه کرده است، با حقیقت ماندگار و پایدار ایمان و عنایت الهی را به تصویر می‌کشد. شاعر با بهره‌گیری از این نماد، پرسش‌هایی هستی‌شناسانه طرح می‌کند و نشان می‌دهد که برخلاف تصور ظاهر‌بینان، آنچه در ظاهر سست و گذرا می‌نماید، می‌تواند در باطن دارای چنان صلابت و عدالتی باشد که بنیاد هستی را استوار نگاه می‌دارد.

در این سیاق، شاعر با استناد به نمونه‌های تاریخی و اساطیری، تلاش می‌کند مرز میان «هیچ» و «هستی» را ترسیم کند و مخاطب را به درک این حقیقت فرابخواند که پس از گذشت روزگار، تنها آن حقیقتی باقی می‌ماند که از سرچشمه عنایت ازلی نشأت گرفته باشد، نه آنچه همچون باد، بی‌ریشه و گذراست.

معنی و تفسیر

جهان و کار جهان سر به سر اگر بادست چرا ز باد مکافات داد و بیدادست

اگر جهان و امور جاری در آن، سراسر ناپایدار و همچون باد بی‌مقدار هستند، پس چرا قانونِ جزا و پاداش در این عالم چنین سخت، دقیق و غیرقابل‌انکار جریان دارد؟

نکته ادبی: واژه «باد» در اینجا ایهام دارد: هم به معنای وزش هوا و هم کنایه از بی‌ارزشی و عدم ثبات.

به باد و بود محمد نگر که چون باقیست ز بعد ششصد و پنجاه سخت بنیادست

به میراث و وجودِ حضرت محمد(ص) بنگر که چگونه پس از ششصد و پنجاه سال (اشاره به زمانه شاعر)، همچنان استوار و پابرجاست و بنیانی محکم دارد.

نکته ادبی: «بود» در اینجا به معنای هستی و وجود است که در برابر «باد» (عدم) قرار گرفته است.

ز باد بولهب و جنس او نمی بینی که از برای فضیحت فسانه شان یادست

از «باد»ِ (پوچی و بی‌اعتباریِ) ابولهب و هم‌مسلکان او اثری پایدار نمی‌بینی؛ اگر هم نامی از آنان در تاریخ مانده، تنها برای یادآوری رسوایی و نکوهش اعمالشان است.

نکته ادبی: استفاده از تلمیح به شخصیت تاریخی ابولهب برای تأکید بر ناپایداری شرارت در برابر حق.

چنین ثبات و بقا باد را کجا باشد در این ثبات که قاف کمتر آحادست

این‌گونه ثبات و ماندگاری که در دین و حقیقت دیده می‌شود، برازنده «باد» نیست؛ در جهانی که حتی حروف (قاف) کمتر از انسان‌ها به شمار می‌آیند، ثبات متعلق به چیزی فراتر از پوچی است.

نکته ادبی: شاعر از تقابل حروف و اشخاص برای تأکید بر عدم ثباتِ امور دنیوی بهره برده است.

نبود باد دم عیسی و دعای عزیر عنایت ازلی بد که نورست ادست

آنچه دمِ عیسی (مسیح) و دعای عزیر (پیامبر بنی‌اسرائیل) را حیات‌بخش ساخت، صرفاً «باد» (دمِ معمولی) نبود؛ بلکه عنایت ازلی خداوند بود که در حقیقت همان نورِ مطلق است.

نکته ادبی: تلمیح به معجزات حضرت عیسی (زنده کردن مردگان) و حضرت عزیر برای تبیین قدرت الهی.

اگر چه باد سخن بگذرد سخن باقیست اگر چه باد صبا بگذرد چمن شادست

اگرچه سخنِ گفتنی مانند باد می‌گذرد و ناپایدار است، اما مفهوم و پیامِ حقِ آن ماندگار است؛ همان‌گونه که بادِ صبا می‌وزد و عبور می‌کند، اما چمنزار از طراوت آن شاداب می‌ماند.

نکته ادبی: استعاره از بادِ صبا که با وجود گذرایی، اثرِ مثبتِ خود را بر چمن می‌گذارد.

ز بیم باد جهان همچو برگ می لرزد درون باد ندانی که تیغ پولادست

جهان از بیمِ تغییرات و حوادثِ ناگهانی (بادِ تقدیر) همچون برگ می‌لرزد، غافل از آنکه در درون این تقدیرِ به ظاهر ناملموس، تیغی پولادین و برنده برای اجرای عدالت نهفته است.

نکته ادبی: تشبیه جهان به برگ در برابر باد، برای نشان دادن آسیب‌پذیری موجودات در برابر حوادث روزگار.

کهی بود که بجز باد در جهان نشناخت کهی کهی نکند ز آنک که نه فرهادست

کوهی بود (استعاره از انسانِ سرسخت) که جز بادِ بی‌حاصلی چیزی نشناخت؛ اما انسانِ آزاده، آن‌گونه که فرهاد در عشق ورزید، عمل نمی‌کند، چرا که او برتر از آن است که در بندِ چنین سختی‌هایی بماند.

نکته ادبی: تلمیح به داستان فرهاد کوهکن به عنوان نمادِ سرسختی و رنجِ عاشقانه.

تو باخبر نشوی گر کنم بسی فریاد که از درون دلم موج های فریادست

حتی اگر فریادهای بلند سر دهم، تو از عمقِ درد و حالِ من آگاه نمی‌شوی، چرا که امواجِ خروشانِ فریادهای من در ژرفای دلم محبوس است و بیرون نمی‌آید.

نکته ادبی: پارادوکسِ فریادِ درونی که با وجودِ شدت، شنیده نمی‌شود.

اگر تو بحر ببینی و موج بر تو زند یقین شود که نه بادست ملک آبادست

اگر به دریای هستی بنگری و امواجِ سهمگین آن بر تو تازیانه زند، یقین پیدا می‌کنی که این پدیده صرفاً یک «باد»ِ توخالی نیست، بلکه ملک و سرزمینی است آباد و پرهیاهو (دارای حقیقت).

نکته ادبی: تشبیه جهان به دریا و امواج برای بیانِ شکوه و عظمتِ حقیقی هستی که فراتر از توهماتِ ساده است.

آرایه‌های ادبی

ایهام باد

واژه محوری شعر که هم به معنای وزش هوا و هم کنایه از ناپایداری، پوچی و هیچ‌انگاری به کار رفته است.

تلمیح عیسی، عزیر، ابولهب، فرهاد

اشاره به شخصیت‌های مذهبی و اساطیری برای تبیین مفاهیمِ ایمان، شرارت و استقامت.

تناقض (پارادوکس) امواجِ فریاد در درون دل

تصویرسازی از فریادی که در درون نهفته است و سکوتِ بیرونی با آشوبِ درونی تضاد دارد.

استعاره تیغ پولادین در درون باد

استعاره از تقدیرِ حتمی و اجتناب‌ناپذیر که در پسِ ظاهرِ ناپایدارِ جهان نهفته است.