دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۴۸۱

مولوی
چه گوهری تو که کس را به کف بهای تو نیست جهان چه دارد در کف که آن عطای تو نیست
سزای آنک زید بی رخ تو زین بترست سزای بنده مده گر چه او سزای تو نیست
نثار خاک تو خواهم به هر دمی دل و جان که خاک بر سر جانی که خاک پای تو نیست
مبارکست هوای تو بر همه مرغان چه نامبارک مرغی که در هوای تو نیست
میان موج حوادث هر آنک استادست به آشنا نرهد چونک آشنای تو نیست
بقا ندارد عالم وگر بقا دارد فناش گیر چو او محرم بقای تو نیست
چه فرخست رخی کو شهیت را ماتست چه خوش لقا بود آن کس که بی لقای تو نیست
ز زخم تو نگریزم که سخت خام بود دلی که سوخته آتش بلای تو نیست
دلی که نیست نشد روی در مکان دارد ز لامکانش برانی که رو که جای تو نیست
کرانه نیست ثنا و ثناگران تو را کدام ذره که سرگشته ثنای تو نیست
نظیر آنک نظامی به نظم می گوید جفا مکن که مرا طاقت جفای تو نیست

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل سرشار از ستایش عاشقانه و عارفانه است که در آن شاعر با زبانی فروتنانه و شیفته، عظمت بی‌کران معشوق را به تصویر می‌کشد. در جای‌جای این ابیات، تقابل میان فانی بودن جهان مادی و باقی بودنِ معشوق، و همچنین ضرورت تحمل رنج عشق برای رسیدن به کمال دیده می‌شود. شاعر خود را ذره‌ای ناچیز در برابر دریای بی‌پایان لطف و جلال معشوق می‌بیند و با بیانی ملتمسانه، خواستار توجه و عنایت اوست.

مضمون اصلی غزل، پیوند عمیق میان عاشق و معشوق است؛ پیوندی که در آن عاشق نه تنها هستی خود را فدای معشوق می‌کند، بلکه تمام عالم را نیز در برابرِ والاییِ او هیچ و ناچیز می‌شمارد. این اثر بازتاب‌دهنده‌ی اندیشه‌های نظامی در خصوص فقرِ وجودیِ انسان در برابرِ غنایِ مطلقِ معشوق است.

معنی و تفسیر

چه گوهری تو که کس را به کف بهای تو نیست جهان چه دارد در کف که آن عطای تو نیست

تو چنان گوهر گران‌بهایی هستی که هیچ‌کس توانایی خرید و به دست آوردن تو را ندارد؛ جهان هستی هر چه که دارد، در واقع عطایا و بخشش‌های توست و خود چیزی از آنِ خویش ندارد.

نکته ادبی: «کس را به کف بهای تو نیست» کنایه از اینکه معشوق با ارزش‌تر از آن است که با معیارهای مادی سنجیده شود.

سزای آنک زید بی رخ تو زین بترست سزای بنده مده گر چه او سزای تو نیست

رنجِ زندگی کردن بدون دیدار روی تو، بسیار سخت‌تر از هر مجازاتی است؛ پس ای معشوق، حتی اگر بنده لیاقتِ لطف تو را ندارد، او را به سزای بی‌لیاقتی‌اش مران.

نکته ادبی: «سزا» در مصراع دوم به معنای شایستگی و لیاقت است و در مصراع اول به معنای مجازات.

نثار خاک تو خواهم به هر دمی دل و جان که خاک بر سر جانی که خاک پای تو نیست

هر لحظه آرزو دارم که جان و دلم را فدای خاک راه تو کنم؛ چرا که جانی که خاکسارِ درگاه تو نباشد، ارزش زیستن ندارد.

نکته ادبی: «خاک بر سر جانی» کنایه از بی‌ارزش بودن و سرافکندگی جانی است که در راه معشوق صرف نشود.

مبارکست هوای تو بر همه مرغان چه نامبارک مرغی که در هوای تو نیست

هوای عشق تو برای همه پرندگان (عاشقان) مبارک و خجسته است؛ چه پرنده‌ای بداقبال است که در فضای عشق تو پرواز نمی‌کند.

نکته ادبی: «مرغان» استعاره از عاشقان و سالکان راه است که در فضای معنویِ معشوق سیر می‌کنند.

میان موج حوادث هر آنک استادست به آشنا نرهد چونک آشنای تو نیست

در میان موج‌های سهمگینِ حوادث روزگار، هرکس که به ظاهر مهارت شنا کردن دارد، اگر دوست و آشنای تو نباشد، از غرق شدن نجات نخواهد یافت.

نکته ادبی: ایهامِ زیبایی در واژه «آشنا» وجود دارد؛ یک معنا «شناگر» و دیگری «دوست و همراه» است که هر دو در تضاد با غرق شدن به کار رفته‌اند.

بقا ندارد عالم وگر بقا دارد فناش گیر چو او محرم بقای تو نیست

این جهان پایدار نیست و اگر هم تصور شود که بقایی دارد، آن را نابود و فانی بدان، زیرا این عالم محرمِ اسرار و هم‌نشینِ ابدیتِ تو نیست.

نکته ادبی: تضاد میان «بقا» و «فنا» در این بیت برای تاکید بر ناپایداری دنیا و لزومِ دلبستگی به معشوقِ ازلی است.

چه فرخست رخی کو شهیت را ماتست چه خوش لقا بود آن کس که بی لقای تو نیست

چقدر مبارک است چهره‌ای که در برابر زیباییِ تو شکست می‌خورد (مانند مات شدن در شطرنج)؛ و چه دیدار خوشی دارد آن کسی که بدون ملاقات تو، اصلاً وجود ندارد.

نکته ادبی: اشاره به اصطلاحات شطرنج (شه و مات) که نشان‌دهنده تسلیمِ مطلق عاشق در برابر معشوق است.

ز زخم تو نگریزم که سخت خام بود دلی که سوخته آتش بلای تو نیست

من از زخم و رنجِ عشق تو نمی‌گریزم، زیرا دلی که در آتش بلای تو نسوخته باشد، خام و نپخته است و به کمال نرسیده است.

نکته ادبی: استعاره «آتش بلا» اشاره به سختی‌های راه سلوک است که باعث پختگی و کمال روح می‌شود.

دلی که نیست نشد روی در مکان دارد ز لامکانش برانی که رو که جای تو نیست

دلی که به فنا نرسیده و خود را ندیده (نیست نشده)، هنوز در قیدِ مکان و مادیات است؛ پس آن را از عالمِ لامکانِ عرفانی بران و بگو که اینجا جای تو نیست.

نکته ادبی: اشاره به اصطلاح عرفانی «فنا» که در آن عاشق از هستیِ خویش می‌گذرد تا به حضور در «لامکان» (مرتبه قرب الهی) برسد.

کرانه نیست ثنا و ثناگران تو را کدام ذره که سرگشته ثنای تو نیست

ستایش تو و ستایش‌گرانِ تو پایانی ندارد؛ در عالم هستی کدام ذره‌ای را می‌توان یافت که در گردابِ ستایشِ تو سرگشته و حیران نباشد؟

نکته ادبی: «کرانه» به معنای ساحل و پایان است و در اینجا برای نفیِ نهایت و محدودیتِ ستایش به کار رفته است.

نظیر آنک نظامی به نظم می گوید جفا مکن که مرا طاقت جفای تو نیست

همان‌طور که نظامی در اشعارش می‌گوید: با من ستم مکن، زیرا من طاقت و توانِ تحملِ بی‌مهری و جفای تو را ندارم.

نکته ادبی: تخلص شاعر در بیت پایانی که در سنت غزل‌سرایی فارسی برای اعلام هویتِ گوینده به کار می‌رود.

آرایه‌های ادبی

ایهام آشنا

به معنای شناگر و همچنین دوست و هم‌نشین که هر دو در بافت بیت معنا می‌دهد.

مراعات نظیر (تناسب) شهیت، مات

اشاره به بازی شطرنج که برای نمایش مغلوب شدن عاشق در برابر زیبایی معشوق به کار رفته است.

استعاره گوهر

توصیف معشوق به گوهری گران‌بها برای تاکید بر ارزش بی‌پایان او.

تضاد بقا و فنا

تقابل میان پایداری معشوق و ناپایداری دنیا برای تبیین جهان‌بینی عرفانی.

کنایه خاک بر سر جانی

کنایه از حقارت و بی‌ارزشی جانی که در راه عشق هزینه نشود.