دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۴۷۰

مولوی
ای غم اگر مو شوی پیش منت بار نیست در شکرینه یقین سرکه انکار نیست
گر چه تو خون خواره ای رهزن و عیاره ای قبله ما غیر آن دلبر عیار نیست
کان شکرهاست او مستی سرهاست او ره نبرد با وی آنک مرغ شکرخوار نیست
هر که دلی داشتست بنده دلبر شدست هر که ندارد دلی طالب دلدار نیست
کل چه کند شانه را چونک ورا موی نیست پود چه کار آیدش آنک ورا تار نیست
با سر میدان چه کار آن که بود خرسوار تا چه کند صیرفی هر کش دینار نیست
جان کلیم و خلیل جانب آتش دوان نار نماید در او جز گل و گلزار نیست
ای غم از این جا برو ور نه سرت شد گرو رنگ شب تیره را تاب مه یار نیست
ای غم پرخار رو در دل غمخوار رو نقل بخیلانه ات طعمه خمار نیست
حلقهٔ غین تو تنگ میمت از آن تنگتر تنگ متاع تو را عشق خریدار نیست
ای غم شادی شکن پر شکرست این دهن کز شکرآکندگی ممکن گفتار نیست

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل، بیانی شورانگیز و جسورانه در نفی اندوه و اثبات چیرگیِ عشق بر احوالات آدمی است. شاعر با مخاطب قرار دادن «غم»، او را موجودی کم‌قدر و بی‌مکان در ساحتِ عاشقی می‌خواند و تأکید می‌کند که جانِ آگاه، چنان در کامِ شیرینِ «دلبر» غرق است که دیگر مجالی برای حضورِ تلخی‌های دنیوی و اندوهِ ظاهری باقی نمی‌ماند.

در این سروده، شاعر با بهره‌گیری از تمثیلاتِ متنوع، تفاوتِ میانِ سالکانِ راستین و مدعیانِ بی‌بهره را به تصویر می‌کشد. عشق، نه یک انتخابِ ساده، بلکه نیازمندِ دلی حساس و مستعد است که بتواند حقیقت را در بطنِ ظاهراً سوزانِ حوادث (همچون آتشِ گلستان برای ابراهیم) دریابد؛ بنابراین، غم که تنها مایه‌ی تلخی و انقباض است، در برابرِ این وسعتِ وجودی، تابِ ماندن ندارد.

معنی و تفسیر

ای غم اگر مو شوی پیش منت بار نیست در شکرینه یقین سرکه انکار نیست

ای غم! حتی اگر آن‌قدر لاغر و نحیف شوی که به باریکیِ مو درآیی، باز هم برای من هیچ سنگینی و وزنی نداری؛ چرا که در کامِ شیرینِ یقین، جایی برای تلخیِ تردید و انکار باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: «شکرینه» به معنای شیرینی است و در اینجا استعاره از مقامِ یقین و باورِ قلبی است که در مقابل «سرکه» (تلخیِ شک و غم) قرار گرفته است.

گر چه تو خون خواره ای رهزن و عیاره ای قبله ما غیر آن دلبر عیار نیست

هرچند تو (ای غم) خون‌خواری می‌کنی و مثل راهزنانِ حیله‌گر، آرامشِ دل را می‌ربایی، اما قبله و جهتِ توجهِ ما تنها همان دلبرِ عیّار و جذاب است و لاغیر.

نکته ادبی: «عیار» در ادبیات کلاسیک به معنای جوانمرد، زیرک و گاهی به معنای حیله‌گر به کار می‌رود که اینجا به هر دو وجهِ آن اشاره دارد.

کان شکرهاست او مستی سرهاست او ره نبرد با وی آنک مرغ شکرخوار نیست

او (دلبر) سرچشمه‌ی همه شیرینی‌هاست و مستی‌بخشِ اندیشه‌ها؛ کسی که در وجودش ذوق و قریحه «شکرخواری» (لذت بردن از زیباییِ مطلق) را ندارد، هرگز نمی‌تواند به وصال او برسد.

نکته ادبی: «مرغ شکرخوار» کنایه از سالکِ حقیقت‌جویی است که دارای ذوقِ معنوی است.

هر که دلی داشتست بنده دلبر شدست هر که ندارد دلی طالب دلدار نیست

هر کس صاحبِ دل (عاطفه و حساسیت معنوی) بوده، بنده و گرفتارِ آن دلبر شده است و هر کس که دل ندارد، طبیعتاً طالب و جویای آن دلدار نیز نیست.

نکته ادبی: تضاد میان «صاحب دل بودن» و «نداشتن دل» برای نشان دادنِ تفاوتِ میانِ انسان‌های زنده و مرده‌دل.

کل چه کند شانه را چونک ورا موی نیست پود چه کار آیدش آنک ورا تار نیست

کسی که کچل است، شانه به چه کارش می‌آید؟ همچنین، کسی که تار و پودِ وجودش (آمادگیِ لازم) را ندارد، این ابزارها (شانه و دستگاه بافندگی) برایش چه سودی دارد؟

نکته ادبی: اشاره به بی‌فایدگیِ ابزار برای کسی که اصالت و ماهیتِ لازم را ندارد (تمثیل برای کسانی که بدونِ عشق، ادعای وصال دارند).

با سر میدان چه کار آن که بود خرسوار تا چه کند صیرفی هر کش دینار نیست

کسی که سوار بر الاغ است (کنایه از کسی که فاقدِ تخصص و مقامِ لازم است)، در میدانِ چوگان چه کار دارد؟ و همچنین صراف (طلافروش) اگر دینار و سکه‌ای نداشته باشد، به چه کار می‌آید؟

نکته ادبی: «خرسوار» کنایه از حقیر بودن و عدم تناسبِ مرتبه با میدانِ بزرگِ عشق است.

جان کلیم و خلیل جانب آتش دوان نار نماید در او جز گل و گلزار نیست

جانِ پیامبرانی چون موسی (کلیم) و ابراهیم (خلیل) با اشتیاق به سوی آتش می‌دود؛ زیرا در درونِ آن آتش، چیزی جز گل و گلزار نمی‌بینند.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ «گلستان شدنِ آتش بر ابراهیم» و «تجلیِ نور برای موسی»؛ که نشان می‌دهد برای عاشق، درد و بلا، در باطن شیرین است.

ای غم از این جا برو ور نه سرت شد گرو رنگ شب تیره را تاب مه یار نیست

ای غم! از این حریم دور شو، وگرنه سرت را به عنوانِ گروگان می‌گیرم؛ چرا که سیاهیِ شبِ اندوه، تابِ درخششِ ماهِ رویِ دلبر را ندارد.

نکته ادبی: تشبیه غم به شبِ تیره و یار به ماه، که نشان‌دهنده غلبه‌ی روشنایی بر تاریکی است.

ای غم پرخار رو در دل غمخوار رو نقل بخیلانه ات طعمه خمار نیست

ای غمِ پر از خار! برو و به سراغِ کسانی برو که خویِ غم‌خواری و غم‌پروری دارند؛ زیرا بساطِ خسیسانه و حقیرِ تو، خوراکِ یک عاشقِ مست و شوریده نیست.

نکته ادبی: «غمخوار» در اینجا ایهام دارد: هم به معنای «دلسوز» و هم به معنای «کسی که غم را می‌خورد و با آن خو گرفته است».

حلقهٔ غین تو تنگ میمت از آن تنگتر تنگ متاع تو را عشق خریدار نیست

حرف «غین»ِ تو (در کلمه غم) حلقه‌ای تنگ دارد و حرف «میم»ِ آن از آن هم تنگ‌تر است؛ کالای بی‌ارزش و محدودِ تو، در بازارِ عشق خریدار ندارد.

نکته ادبی: بازی زبانی با حروفِ تشکیل‌دهنده کلمه «غم» برای نشان دادنِ حقارت و تنگیِ دایره‌ی وجودیِ غم در برابرِ وسعتِ عشق.

ای غم شادی شکن پر شکرست این دهن کز شکرآکندگی ممکن گفتار نیست

ای غمی که شادی را می‌شکنی، برو! چرا که دهانِ من از شیرینیِ عشق پر است؛ این دهان چنان از شکرِ حضورِ یار لبریز شده که حتی توانِ سخن گفتن درباره غم را ندارد.

نکته ادبی: «شکرآکندگی» ترکیبی ابداعی به معنای انباشته بودن از شکر و شیرینی است که مانعِ باز شدنِ دهان به گله و شکایت می‌شود.

آرایه‌های ادبی

تشخیص (Personification) ای غم از این جا برو

شاعر غم را به مثابه انسانی مزاحم مخاطب قرار داده و با او سخن می‌گوید تا ناچیزی آن را نشان دهد.

تلمیح (Allusion) جان کلیم و خلیل

اشاره به داستان‌های قرآنیِ حضرت موسی و حضرت ابراهیم برای تبیینِ جایگاهِ رنج در سلوکِ عارفانه.

استعاره (Metaphor) شکر / سرکه

شکر نمادِ یقین و وصل است و سرکه نمادِ تردید و اندوه که در تقابل با یکدیگر قرار گرفته‌اند.

ایهام (Pun) غمخوار

به معنای دلسوز و همچنین کسی که «غم» می‌خورد (غم‌پرور)؛ که دومی با فضایِ تحقیرِ غم سازگارتر است.

مراعات نظیر (Analogy) کل و شانه / تار و پود / خر و میدان

استفاده از مصادیقِ متناسب با هم برای نشان دادنِ عدمِ تناسبِ میانِ عاشقِ حقیقی و مدعیانِ کاذب.