دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۴۶۹

مولوی
ای غم اگر مو شوی پیش منت بار نیست پر شکرست این مقام هیچ تو را کار نیست
غصه در آن دل بود کز هوس او تهیست غم همه آن جا رود کان بت عیار نیست
ای غم اگر زر شوی ور همه شکر شوی بندم لب گویمت خواجه شکرخوار نیست
در دل اگر تنگیست تنگ شکرهای اوست ور سفری در دلست جز بر دلدار نیست
ای که تو بی غم نه ای می کن دفع غمش شاد شو از بوی یار کت نظر یار نیست
ماه ازل روی او بیت و غزل بوی او بوی بود قسم آنک محرم دیدار نیست

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این سروده با زبانی جسورانه و عاشقانه، به تقابل میان «غم» و «عشق» می‌پردازد. شاعر با صراحت اعلام می‌کند که در حریمِ دلِ عاشق، که سرشار از شهد شیرینِ حضور معشوق است، جایی برای غم و اندوه باقی نمانده و هرگونه ملالی از این ساحت رانده می‌شود.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، استغنایِ عاشق در سایه‌ی حضورِ معشوق است. شاعر معتقد است که حتی اگر معشوق در دسترس نباشد، یاد و عطرِ او برای آرامش و شادیِ جانِ عاشق کافی است و غم، تنها زمانی به دل راه می‌یابد که دل از یادِ محبوب خالی باشد.

معنی و تفسیر

ای غم اگر مو شوی پیش منت بار نیست پر شکرست این مقام هیچ تو را کار نیست

ای غم، حتی اگر خود را به باریکی و ظرافتِ مو درآوری و سعی کنی به جان من نفوذ کنی، باز هم بارِ خاطر من هستی و پذیرفته نمی‌شوی؛ چرا که این جایگاه (قلب من) مملو از شکر و شیرینی حضورِ محبوب است و تو در اینجا هیچ کاره‌ای.

نکته ادبی: «مو شدن» کنایه از نفوذ و ورودِ پنهانی و ظریفِ غم به قلب است.

غصه در آن دل بود کز هوس او تهیست غم همه آن جا رود کان بت عیار نیست

اندوه تنها در قلبی لانه می‌کند که از هوس و اشتیاقِ معشوق خالی باشد؛ در واقع غم، تنها به خانه‌ای (دلی) سرک می‌کشد که آن نگارِ زیبا و زیرک (معشوق) در آن حضور ندارد.

نکته ادبی: «بت عیار» استعاره‌ای فاخر برای معشوقی است که دلبری و استادیِ او در عشق، بی‌همتاست.

ای غم اگر زر شوی ور همه شکر شوی بندم لب گویمت خواجه شکرخوار نیست

ای غم، حتی اگر خود را به شکل طلا (ثروت) یا شکر (لذت) درآوری تا مرا بفریبی، لبم را می‌بندم و به تو می‌گویم که سرور و معشوقِ من، نیازی به این خوردنی‌ها و دلبستگی‌ها ندارد.

نکته ادبی: «خواجه» در متون کلاسیک به معنای بزرگ، سرور و صاحب اختیار است.

در دل اگر تنگیست تنگ شکرهای اوست ور سفری در دلست جز بر دلدار نیست

اگر در دلم احساسِ تنگی و فشردگی می‌کنم، این تنگی به دلیلِ انبوهِ شیرینی‌هایِ عشقِ اوست؛ و اگر دلم در حالِ سفر و حرکت است، مقصدی جز رسیدن به معشوق ندارد.

نکته ادبی: «تنگی» در اینجا بر خلافِ معنایِ منفیِ معمول، به معنایِ پر بودن و اشباع شدن از عشق است.

ای که تو بی غم نه ای می کن دفع غمش شاد شو از بوی یار کت نظر یار نیست

ای کسی که از غم رهایی نداری، آن را از خود دور کن؛ اگر نمی‌توانی معشوق را به چشم ببینی، دست‌کم با یادآوریِ عطر و نشانه‌های او شاد باش و به همین دلخوش باش.

نکته ادبی: دستورِ «می‌کن دفع» در اینجا به معنایِ پرهیز از غم‌خواری و انتخابِ شادی است.

ماه ازل روی او بیت و غزل بوی او بوی بود قسم آنک محرم دیدار نیست

چهره‌ی معشوق مانند ماهِ ازلی می‌درخشد و اشعار و کلمات، عطر و بویِ او را دارند؛ بهره‌یِ کسانی که افتخارِ دیدارِ مستقیم با او را ندارند، همین عطر و یادِ اوست.

نکته ادبی: «ماه ازل» اشاره به زیباییِ جاودانی و ابدیِ معشوق دارد.

آرایه‌های ادبی

تشخیص (Personification) ای غم

خطاب قرار دادن «غم» به عنوان موجودی که درک دارد و شاعر با آن گفتگو می‌کند.

استعاره (Metaphor) شکر

اشاره به شیرینی حضور و وجودِ معشوق که جایگزینِ هر گونه اندوه است.

پارادوکس (Paradox) تنگ شکرهای او

شاعر تنگیِ دل را نه به دلیلِ فشار، بلکه به سببِ انباشتِ شیرینیِ عشق توجیه می‌کند.