دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۴۶۵

مولوی
کار ندارم جز این کارگه و کارم اوست لاف زنم لاف لاف چونک خریدارم اوست
طوطی گویا شدم چون شکرستانم اوست بلبل بویا شدم چون گل و گلزارم اوست
پر به ملک برزنم چون پر و بالم از اوست سر به فلک برزنم چون سر و دستارم اوست
جان و دلم ساکنست زانک دل و جانم اوست قافله ام ایمنست قافله سالارم اوست
بر مثل گلستان رنگرزم خم اوست بر مثل آفتاب تیغ گهردارم اوست
خانه جسمم چرا سجده گه خلق شد زانک به روز و به شب بر در و دیوارم اوست
دست به دست جز او می نسپارد دلم زانک طبیب غم این دل بیمارم اوست
بر رخ هر کس که نیست داغ غلامی او گر پدر من بود دشمن و اغیارم اوست
ای که تو مفلس شدی سنگ به دل برزدی صله ز من خواه زانک مخزن و انبارم اوست
شاه مرا خوانده است چون نروم پیش شاه منکر او چون شوم چون همه اقرارم اوست
گفت خمش چند چند لاف تو و گفت تو من چه کنم ای عزیز گفتن بسیارم اوست

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل سرشار از مفاهیم عمیق عرفانی و جلوه‌ای از وحدت وجود است که در آن، شاعر تمام هستی، کنش‌ها، گفتار و حتی ذات خود را پرتویی از هستیِ محبوبِ ازلی می‌داند. در نگاه عاشق، عالم و هرآنچه در آن است، کارگاهِ خداوندی است و آدمی تنها در صورتی به معنای حقیقی دست می‌یابد که تمامِ تکیه‌گاه و انگیزه خود را به او بسپارد.

فضا و لحن حاکم بر شعر، فضایی از تسلیم مطلق و آمیختگی عاشقانه است. شاعر با زبانی ستایش‌گرانه و در عین حال آگاه، بیان می‌کند که هر حرکتی در وجود او (سخن گفتن، پروازِ روح، آرامشِ جان) ناشی از حضورِ دائمی و حیاتیِ محبوب است، به گونه‌ای که عاشق دیگر هویتی مستقل برای خود نمی‌بیند و خود را آینه‌ای تمام‌نما برای تجلی او می‌داند.

معنی و تفسیر

کار ندارم جز این کارگه و کارم اوست لاف زنم لاف لاف چونک خریدارم اوست

در این دنیا که کارگاهی برای تجلیِ حق است، من مشغولیت دیگری جز پرداختن به او ندارم؛ زیرا او خود تمامِ کار و هستیِ من است. اگر با صدای بلند این نکته را بازگو می‌کنم، به این خاطر است که خریدارِ واقعیِ این عشق و ادعای من، خودِ اوست.

نکته ادبی: واژه کارگه مخفف کارگاه است و استعاره‌ای از جهان هستی است که در آن آفرینش مداوم در جریان است.

طوطی گویا شدم چون شکرستانم اوست بلبل بویا شدم چون گل و گلزارم اوست

مانند طوطیِ خوش‌سخن، زبان به ستایش گشودم، چرا که او منبعِ شیرینیِ کلام و شکرستانِ وجود من است؛ همچنین چون بلبلی نغمه‌سرا شدم، زیرا او گلِ زیبا و گلزارِ باصفای زندگی من است.

نکته ادبی: شکرستان استعاره از سرچشمه فیض و سخن‌وری است که به محبوب نسبت داده شده است.

پر به ملک برزنم چون پر و بالم از اوست سر به فلک برزنم چون سر و دستارم اوست

اگر بال و پرِ روح را به سوی ملکوت می‌گشایم، به این دلیل است که قدرتِ پرواز از اوست؛ و اگر سربلندی می‌کنم و سر به آسمان می‌سایم، از آن روست که او مایه شرافت و دستارِ بزرگیِ من است.

نکته ادبی: پر زدن به ملک کنایه از سیر و سلوک معنوی در عالم بالاست.

جان و دلم ساکنست زانک دل و جانم اوست قافله ام ایمنست قافله سالارم اوست

جان و دل من از هر اضطرابی در امان و ساکن است، چرا که جان و دلِ حقیقیِ من، اوست؛ قافله زندگی من نیز به سلامت در حرکت است، زیرا راهبر و قافله‌سالارِ آن، خودِ اوست.

نکته ادبی: قافله استعاره‌ای از عمر یا مسیرِ سلوکِ انسان است که با هدایت خداوند ایمن می‌شود.

بر مثل گلستان رنگرزم خم اوست بر مثل آفتاب تیغ گهردارم اوست

آن‌گونه که در گلستان، رنگرزِ ماهر با خمِ رنگ، به گل‌ها رنگ می‌بخشد، او نیز رنگ‌آمیزِ وجودِ من است؛ و همچون درخششِ آفتاب بر تیغ، اوست که به شمشیرِ تیزِ اندیشه من، درخشش و گوهرِ معنا می‌بخشد.

نکته ادبی: تیغ گهردار استعاره از خردِ بیدار و جانِ آگاهِ آدمی است که در پرتوِ حقیقت صیقل می‌خورد.

خانه جسمم چرا سجده گه خلق شد زانک به روز و به شب بر در و دیوارم اوست

آیا می‌پرسی چرا جسمِ من برای دیگران محترم و همچون سجده‌گاه شده است؟ دلیلش این است که او شب و روز در ظاهر و باطنِ من (بر در و دیوار وجودم) حضور دارد.

نکته ادبی: اشاره به تجلیِ نورِ الهی در انسانِ کامل که باعث تکریمِ او نزد خلق می‌شود.

دست به دست جز او می نسپارد دلم زانک طبیب غم این دل بیمارم اوست

دلم حاضر نیست عشق و اعتمادش را به کسی جز او بسپارد، زیرا تنها اوست که مرهمِ زخم‌ها و پزشکِ این دلِ بیمار و پردردِ من است.

نکته ادبی: طبیب غم استعاره از درمان‌گرِ دردهای روحی و معنوی است.

بر رخ هر کس که نیست داغ غلامی او گر پدر من بود دشمن و اغیارم اوست

هر کس که بر چهره‌اش نشانِ بندگی و ارادت به او نباشد، برای من غریبه و دشمن است؛ حتی اگر پدرِ من باشد، باز هم از نظر من بیگانه محسوب می‌شود.

نکته ادبی: داغ غلامی استعاره از نشانِ تسلیمِ کامل در برابر حضرت حق است.

ای که تو مفلس شدی سنگ به دل برزدی صله ز من خواه زانک مخزن و انبارم اوست

ای کسی که در معنویت تهیدست شدی و از سرِ ناامیدی بر دلت سنگِ غم می‌زنی، پاداش و صله خود را از من بخواه، زیرا من به گنجینه و انبارِ فیضِ او دسترسی دارم.

نکته ادبی: مفلس در اینجا به معنای کسی است که از معارف و عشق الهی بی‌بهره مانده است.

شاه مرا خوانده است چون نروم پیش شاه منکر او چون شوم چون همه اقرارم اوست

وقتی پادشاهِ عالم مرا به سوی خود فراخوانده است، چرا نروم؟ و چگونه می‌توانم منکرِ او شوم، در حالی که تمامِ گواهی و اقرارِ وجودم به او بازمی‌گردد؟

نکته ادبی: شاه در اینجا نمادِ پروردگار است که حاکم بر جان و دلِ شاعر است.

گفت خمش چند چند لاف تو و گفت تو من چه کنم ای عزیز گفتن بسیارم اوست

او به من گفت: ساکت باش، این همه لاف‌زنی و گفت‌وگوی تو تا کی؟ گفتم: ای عزیز، تقصیرِ من چیست؟ سرچشمه‌ی این سخن‌های بسیار که از دهانم جاری می‌شود، خودِ اوست.

نکته ادبی: خمش صورتِ امریِ خاموش‌باش است که برای توقفِ سخنِ زائد به کار رفته است.

آرایه‌های ادبی

استعاره شکرستان، گل و گلزار، کارگه

به کار بردن واژگانی برای توصیف محبوب به عنوان منبعِ شیرینی، زیبایی و هستی.

تضاد مفلس و مخزن

تقابل میان فقرِ معنویِ مخاطب و ثروتِ بی‌پایانِ الهی.

تشبیه بر مثل گلستان، بر مثل آفتاب

توصیفِ نقشِ خدا در وجودِ شاعر با استفاده از تمثیل‌های ملموسِ طبیعت.

کنایه پر به ملک برزنم، سر به فلک برزنم

کنایه از عروجِ روحانی و کسبِ مقامِ بلندِ معنوی.