دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۴۴۹

مولوی
جانا جمال روح بسی خوب و بافرست لیکن جمال و حسن تو خود چیز دیگرست
ای آنک سال ها صفت روح می کنی بنمای یک صفت که به ذاتش برابرست
در دیده می فزاید نور از خیال او با این همه به پیش وصالش مکدرست
ماندم دهان باز ز تعظیم آن جمال هر لحظه بر زبان و دل الله اکبرست
دل یافت دیده ای که مقیم هوای توست آوه که آن هوا چه دل و دیده پرورست
از حور و ماه و روح و پری هیچ دم مزن کان ها به او نماند او چیز دیگرست
چاکرنوازیست که کردست عشق تو ور نی کجا دلی که بدان عشق درخورست
هر دل که او نخفت شبی در هوای تو چون روز روشنست و هوا زو منورست
هر کس که بی مراد شد او چون مرید توست بی صورت مراد مرادش میسرست
هر دوزخی که سوخت و در این عشق اوفتاد در کوثر اوفتاد که عشق تو کوثرست
پایم نمی رسد به زمین از امید وصل هر چند از فراق توم دست بر سرست
غمگین مشو دلا تو از این ظلم دشمنان اندیشه کن در این که دلارام داورست
از روی زعفران من ار شاد شد عدو نی روی زعفران من از ورد احمرست
چون برترست خوبی معشوقم از صفت دردم چه فربه ست و مدیحم چه لاغرست
آری چو قاعده ست که رنجور زار را هر چند رنج بیش بود ناله کمترست
همچون قمر بتافت ز تبریز شمس دین نی خود قمر چه باشد کان روی اقمرست

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این سروده، بیانگر عجز زبان و اندیشه در توصیف جمال بی‌مثالِ معشوق است. شاعر بر این باور است که هرآنچه در عالمِ روحانی و جسمانی، زیبا و کمال‌یافته جلوه می‌کند، در برابرِ شکوهِ بی‌کرانِ معشوق، ناچیز و بی‌رنگ است.

شاعر در این مسیر، از تجربه‌ی درونی خود سخن می‌گوید که چگونه عشقِ این محبوب، تمامِ هستی و ادراکِ او را دگرگون کرده است؛ به گونه‌ای که رنج‌های ظاهری و هجران در نگاه او، در حکمِ گشایش و فیض است و ستایشِ این معشوق، فراتر از توانِ واژگانِ محدودِ بشری است.

معنی و تفسیر

جانا جمال روح بسی خوب و بافرست لیکن جمال و حسن تو خود چیز دیگرست

ای معشوق، زیباییِ روح، بسیار نیکو و والا است، اما زیبایی و جمالِ خودِ تو، داستانی متفاوت و فراتر از آن است.

نکته ادبی: واژه جانا منادا است و بافرست به معنای با شکوه و عالی است.

ای آنک سال ها صفت روح می کنی بنمای یک صفت که به ذاتش برابرست

ای کسی که سال‌هاست مشغولِ وصف کردنِ حقیقتِ روح هستی، حتی یک ویژگی از ذاتِ او را نشان بده که با حقیقتِ وجودش برابری کند.

نکته ادبی: خطاب به فیلسوفان یا متکلمانی است که تنها به تعریفِ ذهنی اکتفا می‌کنند.

در دیده می فزاید نور از خیال او با این همه به پیش وصالش مکدرست

خیال و تصورِ آن معشوق، نورِ دیده‌ی جان را می‌افزاید، اما با وجود این روشنی، در برابرِ دیدار و وصالِ حقیقی او، آن خیال همچون کدورت و غبار است.

نکته ادبی: تضاد میان نور خیال و وصال که اولی در برابر دومی تیره به نظر می‌رسد.

ماندم دهان باز ز تعظیم آن جمال هر لحظه بر زبان و دل الله اکبرست

از شدتِ بزرگی و هیبتِ آن زیبایی، دهانم از تعجب باز ماند و زبان و دلم در هر لحظه، تنها گویای الله اکبر در برابر این عظمت است.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانی انسان در وصفِ جلواتِ الهی که تنها با تکبیرِ او قابل ستایش است.

دل یافت دیده ای که مقیم هوای توست آوه که آن هوا چه دل و دیده پرورست

دل، چشمی یافت که پیوسته مقیمِ هوای (عشق و آرزوی) توست. آه که آن عشق و هوای تو، چه پرورش‌دهنده‌ی دل و دیده است.

نکته ادبی: هوا در اینجا به معنای میل، عشق و آرزوست.

از حور و ماه و روح و پری هیچ دم مزن کان ها به او نماند او چیز دیگرست

از حور و ماه و روح و پری، هیچ سخنی مگو؛ زیرا آن‌ها هیچ شباهتی به او ندارند و حقیقتِ او فراتر از این‌هاست.

نکته ادبی: نفیِ تمثیل‌های زمینی و آسمانی برای شناختِ معشوق.

چاکرنوازیست که کردست عشق تو ور نی کجا دلی که بدان عشق درخورست

این عشقِ تو، از روی بزرگواری و چاکرنوازیِ توست، وگرنه کدام دلی توانایی و شایستگیِ آن را دارد که درگیرِ عشقِ تو باشد؟

نکته ادبی: اشاره به بخششِ بی‌منتِ معشوق در برگزیدنِ عاشق.

هر دل که او نخفت شبی در هوای تو چون روز روشنست و هوا زو منورست

هر دلی که شبی را در آتشِ فراق و هوای تو به صبح نرسانده باشد، در حقیقت همانند روز روشن است و غرق در روشناییِ ظاهری است (و از رازِ تاریکیِ شبِ عاشقانه بی‌خبر است).

نکته ادبی: اشاره به ارزشِ شب‌زنده‌داری و رنجِ عشق در برابرِ آسودگیِ دنیوی.

هر کس که بی مراد شد او چون مرید توست بی صورت مراد مرادش میسرست

هر کس که از خواسته‌های شخصی دست شست، به مریدیِ تو در آمد و بدون آنکه به دنبالِ هدفِ دنیوی باشد، مقصودِ اصلی برایش حاصل شد.

نکته ادبی: تناقضِ میانِ نخواستن و به دست آوردنِ کمال.

هر دوزخی که سوخت و در این عشق اوفتاد در کوثر اوفتاد که عشق تو کوثرست

هر دوزخ‌سوز و رنج‌دیده‌ای که در این عشق گرفتار شد، در حقیقت در کوثرِ (چشمه‌ی بهشتیِ) تو غرق گشته است، زیرا عشقِ تو همان کوثر است.

نکته ادبی: استعاره از عشق به عنوان چشمه‌ی حیات‌بخش و پاک‌کننده.

پایم نمی رسد به زمین از امید وصل هر چند از فراق توم دست بر سرست

از شوقِ امیدِ رسیدن به تو، چنان سرخوشم که گویی پایم به زمین نمی‌رسد، هرچند به خاطرِ دوری از تو، دستم از اندوه بر سر است.

نکته ادبی: تضادِ میانِ سرگشتگی (پای بر زمین نداشتن) و اندوهِ هجران (دست بر سر داشتن).

غمگین مشو دلا تو از این ظلم دشمنان اندیشه کن در این که دلارام داورست

ای دل، از ظلمِ دشمنان غمگین مباش؛ به این فکر کن که تکیه‌گاه و داورِ نهایی ما، همان معشوقِ آرام‌بخشِ ماست.

نکته ادبی: دلارام ترکیبی از دل و آرام است که به معشوق اشاره دارد.

از روی زعفران من ار شاد شد عدو نی روی زعفران من از ورد احمرست

اگر دشمن به خاطرِ رنگِ زردِ چهره‌ی من (از فرطِ بیماریِ عشق) شادمان شد، بداند که چهره‌ی من در حقیقتِ باطنی، سرخیِ گلِ سرخ است.

نکته ادبی: تضاد میان زردیِ ظاهری و سرخیِ باطنی (عشق).

چون برترست خوبی معشوقم از صفت دردم چه فربه ست و مدیحم چه لاغرست

چون خوبی و زیباییِ معشوقِ من، فراتر از توصیف و ویژگی‌هاست، دردِ من (در دلم) فربه و بزرگ است، اما مدح و ستایشِ من در کلامم لاغر و ناتوان است.

نکته ادبی: استعاره از ناتوانیِ زبان در توصیفِ عظمتِ عشق.

آری چو قاعده ست که رنجور زار را هر چند رنج بیش بود ناله کمترست

آری، قانونی است که انسانِ رنجور و بیمار، هر چقدر درد و رنجش بیشتر می‌شود، ناله‌اش کمتر و ضعیف‌تر می‌گردد.

نکته ادبی: اشاره به حیرت و بهت‌زدگی در مراتبِ عالیِ عشق که زبان را بند می‌آورد.

همچون قمر بتافت ز تبریز شمس دین نی خود قمر چه باشد کان روی اقمرست

شمسِ دین از تبریز، همچون ماه درخشید؛ اما چرا ماه؟ ماه در برابرِ او چه ارزشی دارد؟ چهره‌ی او از ماه نیز درخشان‌تر است.

نکته ادبی: تخلص به نامِ شمسِ تبریزی که منبعِ الهامِ شاعر است.

آرایه‌های ادبی

تضاد زعفران من و ورد احمر

مقابله‌ی رنگِ زردِ چهره‌یِ زار با سرخیِ باطنیِ دلِ عاشق.

استعاره کوثر

عشقِ معشوق به رودِ پاک‌کننده و بهشتیِ کوثر تشبیه شده است.

اغراق پایم نمی‌رسد به زمین

برای بیانِ شدتِ شادی و بیخودی از امیدِ وصال.

تلمیح الله اکبر

ارجاع به تکبیر و تعظیم در برابرِ عظمتِ الهی.

مراعات نظیر حور و ماه و روح و پری

گردآوریِ موجوداتِ لطیف برای نفیِ شباهتِ آن‌ها با معشوق.