دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۴۴۵

مولوی
این طرفه آتشی که دمی برقرار نیست گر نزد یار باشد وگر نزد یار نیست
صورت چه پای دارد کو را ثبات نیست معنی چه دست گیرد چون آشکار نیست
عالم شکارگاه و خلایق همه شکار غیر نشانه ای ز امیر شکار نیست
هر سوی کار و بار که ما میر و مهتریم وان سو که بارگاه امیرست بار نیست
ای روح دست برکن و بنمای رنگ خوش کاین ها همه بجز کف و نقش و نگار نیست
هر جا غبار خیزد آن جای لشکرست کآتش همیشه بی تف و دود و بخار نیست
تو مرد را ز گرد ندانی چه مردیست در گرد مرد جوی که با گرد کار نیست
ای نیکبخت اگر تو نجویی بجویدت جوینده ای که رحمت وی را شمار نیست
سیلت چو دررباید دانی که در رهش هست اختیار خلق ولیک اختیار نیست
در فقر عهد کردم تا حرف کم کنم اما گلی که دید که پهلویش خار نیست
ما خار این گلیم برادر گواه باش این جنس خار بودن فخرست عار نیست

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این اثر با نگاهی عارفانه و نکته‌سنج، بر ناپایداری ظواهر دنیوی و لزوم گذر از صورت به معنا تأکید می‌ورزد. شاعر با بهره‌گیری از تمثیل‌هایی چون شکار و شکارچی، سیل و خاشاک، و آتش و دود، جهان را گذرگاهی می‌داند که در آن هیچ‌چیز، جز حقیقتِ الهی، ثباتی ندارد. در این نگاه، انسان در حالی که خود را در این عالم صاحبِ اختیار و قدرت می‌پندارد، در پیشگاه خداوند همچون صیدی است که تنها با اراده‌ی او حرکت می‌کند.

درونمایه‌ی اصلی این قطعه، دعوت به فروتنی، تسلیم در برابر تقدیر و بیداریِ جان از خوابِ غفلتِ مادیات است. شاعر با تضاد میان «خار» و «گل»، سختی‌های راه طریقت را نه نشانه‌ی عیب، بلکه مایه‌ی افتخار می‌داند و باور دارد که هر جست‌وجویی در نهایت با پاسخِ رحمتِ الهی روبه‌رو خواهد شد.

معنی و تفسیر

این طرفه آتشی که دمی برقرار نیست گر نزد یار باشد وگر نزد یار نیست

این آتشِ عشقِ الهی، لحظه‌ای آرام و ساکن نیست؛ چه نزدِ معشوق باشد و چه دور از او، همواره در تب و تاب و حرکت است.

نکته ادبی: «طرفه» در اینجا به معنای شگفت‌انگیز و نادر است. آتش کنایه از عشق و شورِ درونی است.

صورت چه پای دارد کو را ثبات نیست معنی چه دست گیرد چون آشکار نیست

ظاهر که ثباتی ندارد و فانی است، پایگاهی برای تکیه کردن نیست و معنا نیز تا زمانی که آشکار و هویدا نشود، دست‌یافتنی و کارساز نخواهد بود.

نکته ادبی: تضاد میان صورت و معنی؛ در عرفان، «صورت» ناپایدار و «معنی» حقیقتِ ماندگار است.

عالم شکارگاه و خلایق همه شکار غیر نشانه ای ز امیر شکار نیست

دنیا به منزله‌ی شکارگاه است و همه‌ی آفریدگان، صیدِ این میدان‌اند؛ در حقیقت، غیر از خداوند که شکارچیِ اصلی و امیرِ این میدان است، هیچ‌کس قدرتِ حقیقی ندارد.

نکته ادبی: استعاره از دنیا به شکارگاه و از انسان به شکار.

هر سوی کار و بار که ما میر و مهتریم وان سو که بارگاه امیرست بار نیست

در هر جایی که ما خود را حاکم و بزرگ می‌پنداریم، زمانی که به بارگاهِ امیرِ حقیقی (خداوند) می‌رسیم، دیگر آنجا قدرت و مقامی برای ما متصور نیست و بارِ ما پذیرفته نمی‌شود.

نکته ادبی: «بار» در اینجا به معنی اجازه ورود یا درگاه است که کنایه از نفیِ منیّت در پیشگاه حق است.

ای روح دست برکن و بنمای رنگ خوش کاین ها همه بجز کف و نقش و نگار نیست

ای جانِ آگاه، دست از تعلقات بشوی و حقیقتِ خویش را نشان ده؛ چرا که این دارایی‌های دنیوی، چیزی جز کف روی آب و ظواهرِ بی‌دوام نیست.

نکته ادبی: «کف» استعاره از فریبندگی و ناپایداریِ امور مادی است.

هر جا غبار خیزد آن جای لشکرست کآتش همیشه بی تف و دود و بخار نیست

هر کجا غبار و دودی بلند می‌شود، نشانه‌ای از حضورِ لشکر است؛ همچنان که آتش نیز هرگز بدون نشانه‌هایی مانند حرارت و دود وجود ندارد.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ علیت؛ دیدنِ آثار (غبار و دود) برای پی بردن به علت (لشکر و آتش).

تو مرد را ز گرد ندانی چه مردیست در گرد مرد جوی که با گرد کار نیست

اگر تو مردِ میدانِ حق نیستی و نمی‌توانی در میانِ هیاهویِ غبارِ فتنه‌ها، حقیقت را تشخیص دهی، پس مردانگی‌ات کجاست؟ باید در میانِ آشوب و کارزار، مردِ عمل بود.

نکته ادبی: واژه «مرد» در متون کلاسیک به معنای انسانِ کامل و دارای فضیلت به کار می‌رود.

ای نیکبخت اگر تو نجویی بجویدت جوینده ای که رحمت وی را شمار نیست

ای کسی که در پیِ حقیقتی، بدان که اگر تو او را نجویی، او خود تو را جست‌وجو خواهد کرد؛ چرا که رحمتِ الهی، بی‌شمار و پایان‌ناپذیر است.

نکته ادبی: اشاره به جذبه‌های الهی که پیش از تلاشِ بنده به سوی او می‌آید.

سیلت چو دررباید دانی که در رهش هست اختیار خلق ولیک اختیار نیست

هنگامی که سیلِ حوادث تو را با خود می‌برد، درمی‌یابی که اراده و اختیارِ تو در برابرِ تقدیرِ الهی، عینِ اختیار و در عینِ حال، ناتوانیِ مطلق است.

نکته ادبی: پارادوکسِ (تناقض) مشهورِ جبر و اختیار که در کلامِ عرفانی به هم می‌رسند.

در فقر عهد کردم تا حرف کم کنم اما گلی که دید که پهلویش خار نیست

در راهِ سلوک عهد کرده بودم که سخنِ بی‌فایده نگویم و سکوت کنم، اما مگر می‌شود گلِ زیبایی را یافت که در کنارش خار نباشد؟ (سختی‌ها جزء لاینفکِ مسیرِ کمال است).

نکته ادبی: استعاره از سختی‌های راه به «خار» و از هدف به «گل».

ما خار این گلیم برادر گواه باش این جنس خار بودن فخرست عار نیست

ای برادر، شاهد باش که من در مسیرِ این گلِ حقیقت، همچون خار هستم و این خار بودن (سختی‌کشیدن و تواضع) نه تنها مایه شرمساری نیست، بلکه افتخارِ بزرگی است.

نکته ادبی: تغییرِ معنای خار از آسیب به نشانهِ فداکاری و پایداری.

آرایه‌های ادبی

استعاره (Metaphor) شکارگاه

تشبیه دنیا به شکارگاهی که در آن انسان‌ها همواره در معرض تقدیر و مرگ هستند.

پارادوکس (Paradox) اختیارِ خلق ولیک اختیار نیست

بیانِ تناقضِ ظاهری میان اراده‌ی انسانی و سیطره‌ی تقدیرِ الهی که هر دو همزمان درست هستند.

تمثیل (Allegory) گل و خار

تمثیلِ مسیرِ دشوارِ کمال که با زیبایی‌های معنوی همراه است اما رنج و سختی (خار) نیز در کنارش وجود دارد.

تضاد (Contrast) صورت و معنی

تقابلِ همیشگی در اندیشه عارفانه میان ظواهرِ فانی و حقایقِ پنهان.