دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۴۳۹

مولوی
بگذشت روز با تو جانا به صد سعادت افغان که گشت بی گه ترسم ز خیربادت
گویی مرا شبت خوش خوش کی به دست آتش آتش بود فراقت حقا و زان زیادت
عاشق به شب بمردی والله که جان نبردی الا خیال خوبت شب می کند عیادت
در گوش من بگفتی چیزی ز سر جفتی منکر مشو مگو کی دانم که هست یادت
راز تو را بخوردم شب را گواه کردم شب از سیاه کاری پنهان کند عبادت

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این ابیات بیانگر شور و اشتیاق عاشقانه‌ای است که در آن گذر زمان و هراس از جدایی، محور اصلی گفتگوست. شاعر در این قطعه، تقابلی میان روشنیِ حضورِ یار در روز و تیرگیِ هجران در شب ترسیم می‌کند.

درونمایه اثر بر این نکته استوار است که تنها یاد و خیالِ خوشِ معشوق است که عاشق را در دلِ شب‌هایِ تاریک و جان‌کاهِ فراق زنده نگاه می‌دارد و به او تسلی می‌بخشد.

معنی و تفسیر

بگذشت روز با تو جانا به صد سعادت افغان که گشت بی گه ترسم ز خیربادت

تمام روز را با تو، ای جانِ من، به شادمانی و خوشی سپری کردم؛ اما اکنون که روز رو به پایان است و شب فرا می‌رسد، دلم از آمدنِ لحظه‌ی جدایی و وداع می‌لرزد.

نکته ادبی: «بی‌گه» به معنای دیروقت و «خیربادت» در اینجا کنایه از وداع و بدرود گفتن است که با طنزی تلخ همراه شده است.

گویی مرا شبت خوش خوش کی به دست آتش آتش بود فراقت حقا و زان زیادت

به من می‌گویی شبت خوش باشد؛ اما چگونه ممکن است وقتی در آتشِ دوری تو می‌سوزم، شبم خوش بگذرد؟ حقیقتاً که دوری تو از آتش هم سوزان‌تر است.

نکته ادبی: واژه «حقا» به معنای به راستی و قطعاً است و «فراقت» به معنای دوری از تو می‌باشد.

عاشق به شب بمردی والله که جان نبردی الا خیال خوبت شب می کند عیادت

به خدا سوگند که اگر تصویرِ خیالِ زیبایِ تو در شب به دیدارم نمی‌آمد و مرا تسلی نمی‌داد، عاشقِ دل‌خسته طاقت نمی‌آورد و در تنهاییِ شب جان می‌سپرد.

نکته ادبی: «خیال» در اینجا نه به معنای توهم، بلکه به معنای صورتِ ذهنیِ معشوق است که در عرفان و ادبیات کلاسیک بسیار پرکاربرد است.

در گوش من بگفتی چیزی ز سر جفتی منکر مشو مگو کی دانم که هست یادت

تو در گوش من سخنی از رویِ محرمیت و نزدیکی گفتی؛ انکار نکن و نگو که یادت نیست، زیرا من یقین دارم که تو آن را به خاطر داری.

نکته ادبی: «ز سرِ جفتی» یعنی از رویِ هم‌نشینی، دمسازی و صمیمیت.

راز تو را بخوردم شب را گواه کردم شب از سیاه کاری پنهان کند عبادت

رازِ میانِ خودمان را در دل پنهان کردم و شب را شاهدِ این رازداریِ خود گرفتم؛ چرا که شب نیز با آنکه تیره و تار به نظر می‌رسد، در پسِ این تیرگی، به عبادت و نیایش مشغول است.

نکته ادبی: «سیاه‌کاری» در اینجا ایهام دارد: هم به معنای رنگِ سیاه و تیرگیِ شب و هم به معنای کارهای پنهانی و گناه، که در تضاد با مفهوم عبادت قرار گرفته است.

آرایه‌های ادبی

ایهام سیاه‌کاری

اشاره به سیاهیِ شب و هم‌زمان کنایه از کارهای پنهانی که با مفهوم عبادت در تضاد و در عین حال مکمل است.

مبالغه آتش بود فراقت

توصیف شدتِ دردِ دوری که از آتش نیز سوزان‌تر دانسته شده است.

تضاد سیاه‌کاری و عبادت

تقابل میان تیرگیِ ظاهرِ شب و نیتِ درونیِ آن برای راز و نیاز.

تشخیص (جان‌بخشی) شب می کند عیادت

نسبت دادن عمل عیادت به خیالِ معشوق که به مثابه حضوری عینی پنداشته شده است.