دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۴۳۶

مولوی
گفتا که کیست بر در گفتم کمین غلامت گفتا چه کار داری گفتم مها سلامت
گفتا که چند رانی گفتم که تا بخوانی گفتا که چند جوشی گفتم که تا قیامت
دعوی عشق کردم سوگندها بخوردم کز عشق یاوه کردم من ملکت و شهامت
گفتا برای دعوی قاضی گواه خواهد گفتم گواه اشکم زردی رخ علامت
گفتا گواه جرحست تردامنست چشمت گفتم به فر عدلت عدلند و بی غرامت
گفتا که بود همره گفتم خیالت ای شه گفتا که خواندت این جا گفتم که بوی جامت
گفتا چه عزم داری گفتم وفا و یاری گفتا ز من چه خواهی گفتم که لطف عامت
گفتا کجاست خوشتر گفتم که قصر قیصر گفتا چه دیدی آن جا گفتم که صد کرامت
گفتا چراست خالی گفتم ز بیم رهزن گفتا که کیست رهزن گفتم که این ملامت
گفتا کجاست ایمن گفتم که زهد و تقوا گفتا که زهد چه بود گفتم ره سلامت
گفتا کجاست آفت گفتم به کوی عشقت گفتا که چونی آن جا گفتم در استقامت
خامش که گر بگویم من نکته های او را از خویشتن برآیی نی در بود نه بامت

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این اثر در قالب یک گفتگوی عارفانه و عاشقانه میان سالک (عاشق) و معشوق (خداوند یا مرشد) تنظیم شده است که بازتاب‌دهنده تجربیات درونی و مراحل سلوک است. در این فضا، عاشق با اعتراف به بندگی و ناچیزی خود در برابر عظمت معشوق، از رنج‌های مسیر و اشتیاق بی‌پایانش برای وصال سخن می‌گوید.

شاعر در این کلام، نمادهای دنیوی مانند قصر قیصر یا دادگاه و قاضی را به خدمت می‌گیرد تا مفاهیم عمیق عرفانی مانند فقر الی‌الله، زهد، و فنای در محبوب را به تصویر بکشد. پیام نهایی اثر، دعوت به سکوت در برابر اسرار الهی و نفی خودخواهی برای رسیدن به حقیقتی فراتر از وجود خویشتن است.

معنی و تفسیر

گفتا که کیست بر در گفتم کمین غلامت گفتا چه کار داری گفتم مها سلامت

معشوق پرسید: چه کسی پشت در است؟ گفتم: خدمتکار کوچک و ناچیز تو هستم. پرسید: چه حاجتی داری؟ گفتم: ای ماه من، تنها در پی سلامتی و وصال تو هستم.

نکته ادبی: مها به معنای ای ماه و استعاره از محبوب است.

گفتا که چند رانی گفتم که تا بخوانی گفتا که چند جوشی گفتم که تا قیامت

پرسید: تا کِی این‌گونه اصرار می‌کنی؟ گفتم: تا زمانی که تو پاسخ دهی. پرسید: تا کِی این‌گونه در آتش عشق می‌سوزی و بی‌قراری؟ گفتم: تا روز قیامت (پایان عمر).

دعوی عشق کردم سوگندها بخوردم کز عشق یاوه کردم من ملکت و شهامت

من ادعای عشق کردم و سوگندهای بسیاری خوردم؛ چرا که به خاطر این عشق، تمام دارایی و جایگاه و آبروی خود را از دست دادم و به باد فنا سپردم.

نکته ادبی: یاوه کردن در اینجا به معنای از دست دادن و نابود کردن است.

گفتا برای دعوی قاضی گواه خواهد گفتم گواه اشکم زردی رخ علامت

معشوق گفت: برای هر ادعایی در دادگاه، قاضی از مدعی شاهد می‌خواهد. گفتم: اشک‌های چشمانم و زردی چهره‌ام نشانه و گواه صادق بودن من در این عشق است.

گفتا گواه جرحست تردامنست چشمت گفتم به فر عدلت عدلند و بی غرامت

معشوق گفت: اشک چشم، گواهِ مجروح و متهم است (اشک نشانه‌ی گناه یا ضعف است) و چشمت آلوده به دامان است. گفتم: به لطف و عدالت تو، همین اشک‌ها شاهد پاکی من هستند و هیچ جریمه و خطایی در آن‌ها نیست.

نکته ادبی: جرح در اصطلاح فقهی به معنای گواهی دادن بر فسق یا بی‌اعتباری شاهد است.

گفتا که بود همره گفتم خیالت ای شه گفتا که خواندت این جا گفتم که بوی جامت

پرسید: چه کسی همراه توست؟ گفتم: یاد و خیال تو ای پادشاه جانم. پرسید: چه کسی تو را به اینجا کشانده است؟ گفتم: رایحه و مستیِ جامِ حضور تو.

گفتا چه عزم داری گفتم وفا و یاری گفتا ز من چه خواهی گفتم که لطف عامت

پرسید: چه عهدی در سر داری؟ گفتم: وفاداری و همراهی با تو. پرسید: از من چه می‌خواهی؟ گفتم: لطف و بخشش همگانی تو شامل حالم شود.

گفتا کجاست خوشتر گفتم که قصر قیصر گفتا چه دیدی آن جا گفتم که صد کرامت

پرسید: کجا زیباتر است؟ گفتم: در قصر پادشاهی (کنایه از مقام قرب الهی). پرسید: آنجا چه دیدی؟ گفتم: صدها نشانه از کرامت و بزرگی دیدم.

گفتا چراست خالی گفتم ز بیم رهزن گفتا که کیست رهزن گفتم که این ملامت

پرسید: چرا آن جایگاه خالی است؟ گفتم: از ترس راهزنان. پرسید: راهزن کیست؟ گفتم: همین سرزنش‌ها و ملامت‌های مردم.

گفتا کجاست ایمن گفتم که زهد و تقوا گفتا که زهد چه بود گفتم ره سلامت

پرسید: کجا در امنیت کامل است؟ گفتم: در پناه زهد و تقوا. پرسید: زهد چیست؟ گفتم: راهی است که به سلامت و رستگاری ختم می‌شود.

گفتا کجاست آفت گفتم به کوی عشقت گفتا که چونی آن جا گفتم در استقامت

پرسید: کجاست که آفات و بلاها وجود دارد؟ گفتم: در کوی عشق تو. پرسید: در آن وضعیت چگونه‌ای؟ گفتم: همچنان بر عهد خود ثابت‌قدم ایستاده‌ام.

خامش که گر بگویم من نکته های او را از خویشتن برآیی نی در بود نه بامت

خاموش باش که اگر من اسرار و نکات معشوق را بر زبان بیاورم، تو از وجود خود بیرون می‌آیی (فنا می‌شوی) و دیگر نه خودت باقی می‌مانی و نه تعلقات دنیایی‌ات.

آرایه‌های ادبی

تلمیح و استعاره قاضی گواه

استفاده از فضای دادگاه و قضاوت برای به تصویر کشیدن جدال عاشق و معشوق در اثبات صدق عشق.

مراعات نظیر زردی رخ و اشک

استفاده از علائم ظاهری برای نشان دادن رنج درونی عاشق.

تضاد خالی و پر (کرامت)

نشان دادن تضاد میان خلوت عارفانه و پر شدن آن با فیوضات الهی.

کنایه از خویشتن برآیی

کنایه از رسیدن به مرحله فنای فی‌الله و محو شدن خودخواهی در برابر حق.