دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۴۲۷

مولوی
در دل و جان خانه کردی عاقبت هر دو را دیوانه کردی عاقبت
آمدی کاتش در این عالم زنی وانگشتی تا نکردی عاقبت
ای ز عشقت عالمی ویران شده قصد این ویرانه کردی عاقبت
من تو را مشغول می کردم دلا یاد آن افسانه کردی عاقبت
عشق را بی خویش بردی در حرم عقل را بیگانه کردی عاقبت
یا رسول الله ستون صبر را استن حنانه کردی عاقبت
شمع عالم بود لطف چاره گر شمع را پروانه کردی عاقبت
یک سرم این سوست یک سر سوی تو دوسرم چون شانه کردی عاقبت
دانه ای بیچاره بودم زیر خاک دانه را دردانه کردی عاقبت
دانه ای را باغ و بستان ساختی خاک را کاشانه کردی عاقبت
ای دل مجنون و از مجنون بتر مردی و مردانه کردی عاقبت
کاسه سر از تو پر از تو تهی کاسه را پیمانه کردی عاقبت
جان جانداران سرکش را به علم عاشق جانانه کردی عاقبت
شمس تبریزی که مر هر ذره را روشن و فرزانه کردی عاقبت

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این سروده با زبانی شورمندانه و عارفانه، روایتگرِ دگرگونیِ بنیادینِ سالک در مواجهه با جذبه‌ی عشق است. شاعر با تکرارِ واژه‌ی «عاقبت»، بر ناگزیریِ این دگرگونی تأکید می‌ورزد و نشان می‌دهد که حضورِ معشوق در کانونِ وجودِ انسان، تمامِ ساختارهای پیشینِ عقلانی و دنیوی را ویران کرده و هویتی تازه و متعالی به آن می‌بخشد.

در فضای این شعر، محورِ اصلی، گذار از «خویشتن» به «بی‌خویشتنی» است. شاعر به تصویرسازی از این فرآیند می‌پردازد که چگونه ذراتِ بی‌مقدار و خاکسار، در پرتوِ این عشقِ لاهوتی، به گوهر و فرزانگی می‌رسند. در این سیرِ عرفانی، تمامِ تضادها در آغوشِ عشق رنگ می‌بازند و انسان با رسیدن به نهایتِ کمال، به وحدتِ مطلق با معشوق نائل می‌شود.

معنی و تفسیر

در دل و جان خانه کردی عاقبت هر دو را دیوانه کردی عاقبت

سرانجام عشقِ تو در دل و جانم جای گرفت و به خاطرِ شدتِ این حضور، هر دوی آن‌ها را از قیدِ عقل و منطقِ رایج رهانید و شیدا کرد.

نکته ادبی: تکرار واژه «عاقبت» در پایان هر بیت، ردیف این غزل است که بر قطعیت و فرجامِ نیکویِ این مسیر عرفانی دلالت دارد.

آمدی کاتش در این عالم زنی وانگشتی تا نکردی عاقبت

تو واردِ این جهان شدی تا آتشِ عشق را در آن شعله‌ور کنی و تا زمانی که این ویران‌گریِ مقدس را به کمال نرساندی، از پا ننشستی.

نکته ادبی: «وانگشتی» از فعل «واگشتن» به معنای بازگشتن و منصرف شدن است؛ شاعر کنایه از استمرار و پشتکار در راه عشق به کار برده است.

ای ز عشقت عالمی ویران شده قصد این ویرانه کردی عاقبت

ای که به واسطه‌ی عشقِ تو، عالمی از هستیِ ظاهری ویران شد، در نهایت همین ویرانه‌یِ دلِ مرا برای سکونتِ خویش برگزیدی.

نکته ادبی: ویرانه، نمادِ دلِ سالکی است که از تعلّقاتِ دنیوی پاک شده و آماده‌ی پذیراییِ حضرت دوست است.

من تو را مشغول می کردم دلا یاد آن افسانه کردی عاقبت

ای دل، من پیوسته سعی می‌کردم تو را با امورِ دنیوی سرگرم کنم تا از یادِ عشق غافل شوی، اما سرانجام تو آن پیمانِ ازلی (افسانه) را به یاد آوردی.

نکته ادبی: «افسانه» در اینجا اشاره به عهدِ الست یا داستانِ عشقِ دیرینه‌ی روح با حق دارد که در ناخودآگاهِ انسان نهفته است.

عشق را بی خویش بردی در حرم عقل را بیگانه کردی عاقبت

تو عشق را بی‌هیچ خودبینی و منیت به حریمِ قدسیِ جان بردی و عقلِ حسابگر را در برابرِ این شور، بیگانه و بی‌اثر کردی.

نکته ادبی: «بی‌خویش» کنایه از فنایِ فی‌الله و خارج شدن از خودِ کوچک و محدود است.

یا رسول الله ستون صبر را استن حنانه کردی عاقبت

ای رسولِ خدا (خطاب به پیر یا معشوق)، ستونِ صبرِ مرا همچون «ستونِ حنانه» (که از فراق پیامبر ناله می‌کرد) به گریه و فریادِ اشتیاق واداشتی.

نکته ادبی: «استن حنانه» اشاره به داستان مشهورِ ستونی در مسجد پیامبر است که پس از دور شدنِ پیامبر از آن، از شدتِ فراق ناله می‌کرد.

شمع عالم بود لطف چاره گر شمع را پروانه کردی عاقبت

لطفِ چاره‌گرِ تو، همچون شمعِ عالم‌تاب بود؛ اما کار را به جایی رساندی که این شمعِ هدایت‌گر، خود شیفته و پروانه‌یِ وجودِ تو شد.

نکته ادبی: نوعی پارادوکس یا تناقضِ زیباست؛ اینکه منبعِ نور (شمع) خود به گردِ نورِ دیگری (معشوق) می‌چرخد.

یک سرم این سوست یک سر سوی تو دوسرم چون شانه کردی عاقبت

یک طرفِ وجودم در این سو (دنیا) و طرفِ دیگرم به سوی توست؛ سرانجام این دوگانگیِ مرا همچون دندانه‌های شانه از هم گسستی و در عین حال مرتب کردی.

نکته ادبی: تشبیه به شانه، نمادی از تضادها و کشمکش‌های درونی است که در نهایت به نظم می‌رسد.

دانه ای بیچاره بودم زیر خاک دانه را دردانه کردی عاقبت

من دانه ای حقیر و درمانده در دلِ خاک بودم، اما لطفِ تو مرا از پستی به مقامِ دردانه و گوهرِ نایاب رساند.

نکته ادبی: تضاد میان «دانه» (حقیر) و «دردانه» (گران‌بها) برای نشان دادنِ قدرتِ کیمیاگریِ عشق.

دانه ای را باغ و بستان ساختی خاک را کاشانه کردی عاقبت

آن دانه‌یِ خفته را به باغی سرسبز تبدیل کردی و خاکِ تیره‌یِ وجودم را به خانه‌ای امن برای تجلیِ خویش بدل ساختی.

نکته ادبی: استعاره از رشدِ معنوی که از یک نقطه‌ی کوچک (دانه) آغاز شده و به وسعتِ یک باغ می‌رسد.

ای دل مجنون و از مجنون بتر مردی و مردانه کردی عاقبت

ای دل، تو که از مجنون هم مجنون‌تری، سرانجام در این وادیِ عشق، به مردانگی و استقامتِ کامل دست یافتی.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ لیلی و مجنون به عنوانِ نمادِ عاشقِ صادق؛ مردانگی در اینجا به معنایِ شجاعت در راهِ عشق است.

کاسه سر از تو پر از تو تهی کاسه را پیمانه کردی عاقبت

کاسه‌یِ سرم (ذهنم) را هم از وجودِ خودت پر کردی و هم با ظهورِ خودت، آن را از غیرِ خودت تهی ساختی و آن را پیمانه‌یِ عشق کردی.

نکته ادبی: اشاره به این که سرشار شدن از عشق مستلزمِ خالی شدن از اندیشه‌هایِ مادی و غیرِ خدایی است.

جان جانداران سرکش را به علم عاشق جانانه کردی عاقبت

تو جانِ موجوداتِ سرکش و ناآرام را با آموختنِ معرفت و دانشِ حقیقی، عاشقِ آن ذاتِ یگانه‌یِ محبوب کردی.

نکته ادبی: «جانِ جانداران» اشاره به نفوسِ بشری است که با علمِ لدنی و عشقی تلطیف شده‌اند.

شمس تبریزی که مر هر ذره را روشن و فرزانه کردی عاقبت

ای شمسِ تبریزی، که با نورِ وجودت هر ذره‌یِ ناچیزی را در هستی، روشن و صاحبِ فرزانگی و آگاهی کردی.

نکته ادبی: اشاره به نقشِ پیر و مرشد (شمس) که وجودِ تاریکِ سالک را به خورشیدی روشن بدل می‌کند.

آرایه‌های ادبی

تلمیح استن حنانه

اشاره به معجزه‌ای از پیامبر اسلام و ناله‌ی ستونی از چوب در فراق ایشان که نمادِ اشتیاقِ روحانی است.

تناقض (پارادوکس) شمع را پروانه کردی

شاعر جایگاهِ شمع (نوردهنده) و پروانه (نورگیرنده) را عوض می‌کند تا به فنایِ عاشق در معشوق اشاره کند.

ردیف عاقبت

تکرار کلمه عاقبت در پایان ابیات، علاوه بر موسیقی، بر قطعی بودنِ نتیجه‌ی سیر و سلوکِ عاشقانه تأکید دارد.

استعاره دانه و باغ

دانه نمادِ نفسِ انسانی است و باغ نمادِ کمال و گستردگیِ وجودِ عاشق که در اثرِ عشق پرورده شده است.