دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۴۲۵

مولوی
عاشقان را جست و جو از خویش نیست در جهان جوینده جز او بیش نیست
این جهان و آن جهان یک گوهر است در حقیقت کفر و دین و کیش نیست
ای دمت عیسی دم از دوری مزن من غلام آن که دوراندیش نیست
گر بگویی پس روم نی پس مرو ور بگویی پیش نی ره پیش نیست
دست بگشا دامن خود را بگیر مرهم این ریش جز این ریش نیست
جزو درویشند جمله نیک و بد هر کی نبود او چنین درویش نیست
هر که از جا رفت جای او دل ست همچو دل اندر جهان جاییش نیست

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این ابیات که در فضای عرفان وحدت‌گرایانه سروده شده است، بر محوریتِ رهایی از دوگانگی‌ها و بازگشت به خویشتنِ الهی استوار است. شاعر با ردِ پندارهای بشری نظیر زمان‌مندی (گذشته و آینده) و دسته‌بندی‌های ظاهری همچون کفر و دین، مخاطب را به این حقیقت رهنمون می‌سازد که حقیقتِ غایی و مرهمِ تمامی زخم‌های وجود، تنها در درونِ خودِ انسان نهفته است.

در این منظومه، 'درویشی' نه به معنای فقر ظاهری، بلکه به معنای رسیدن به مقامِ آگاهی و اتصال به کلِ هستی است. شاعر با تکیه بر استدلال‌های شهودی، جایگاهِ حقیقیِ انسان را 'دل' برمی‌شمارد و او را از بیرون‌گرایی و جست‌وجویِ بیهوده در جهانِ کثرت، به سکونت در ساحتِ وحدت فرامی‌خواند.

معنی و تفسیر

عاشقان را جست و جو از خویش نیست در جهان جوینده جز او بیش نیست

عاشقانِ حقیقی، خود را در جست‌وجوی معشوق نمی‌بینند؛ زیرا معشوق چنان در همه‌چیز جاری و ساری است که عملاً جست‌وجوگری جز او در عالم وجود ندارد و خودِ عاشق نیز پرتوی از اوست.

نکته ادبی: حرف 'او' در مصراع دوم به خداوند یا حقیقتِ مطلق اشاره دارد که فاعلِ تمامیِ حرکت‌ها در جهان است.

این جهان و آن جهان یک گوهر است در حقیقت کفر و دین و کیش نیست

این دنیا و آن دنیا، هر دو از یک گوهر و حقیقتِ واحد سرچشمه می‌گیرند و تفاوتی ماهوی با یکدیگر ندارند؛ بنابراین در پیشگاهِ حقیقتِ یگانه، عناوینِ قراردادی مانند کفر و دین و آیین، بی‌معناست.

نکته ادبی: واژه 'گوهر' استعاره از ذات و حقیقتِ اصیلِ هستی است.

ای دمت عیسی دم از دوری مزن من غلام آن که دوراندیش نیست

ای که کلام و نَفَسِ تو همچون نفسِ حضرت مسیح، حیات‌بخش و شفابخش است، دم از دوری و جدایی نزن. من مرید و غلامِ کسی هستم که در بندِ فاصله‌ها و دغدغه‌های دوراندیشانه‌ی دنیوی نیست.

نکته ادبی: تلمیح به معجزه حضرت عیسی (ع) در زنده کردن مردگان با دمِ خود.

گر بگویی پس روم نی پس مرو ور بگویی پیش نی ره پیش نیست

اگر از گذشته و عقب‌گرد سخن بگویی، آن نیز بیهوده است؛ و اگر از آینده و پیش‌رو حرف بزنی، حقیقت آن نیز پوچ است. در سلوکِ عرفانی، نه عقب رفتن معنا دارد و نه پیش رفتن؛ چرا که حقیقت، در همین لحظه‌ی اکنون نهفته است.

نکته ادبی: شاعر به نفیِ زمان‌مندیِ خطی پرداخته و تأکید بر حضور در لحظه (ابن‌الوقت بودن) دارد.

دست بگشا دامن خود را بگیر مرهم این ریش جز این ریش نیست

دستِ همت بگشا و خویشتنِ خود را دریاب. مرهم و دارویِ زخمِ رنج و دوریِ تو، جز در درونِ خودِ تو و در اصلِ خویشتنِ تو پیدا نمی‌شود.

نکته ادبی: ایهامِ هنرمندانه در واژه 'ریش' که هم به معنای زخم است و هم ریشه و اصل.

جزو درویشند جمله نیک و بد هر کی نبود او چنین درویش نیست

تمامِ خوبی‌ها و بدی‌های عالم، اجزایی از حقیقتِ درویش (انسانِ واصل) هستند. هرکس که به این مقام نرسد و همه چیز را بخشی از حقیقتِ واحد نبیند، درویشِ حقیقی نیست.

نکته ادبی: واژه 'درویش' در اینجا به مرتبه‌ای از کمال و اتحاد با کلِ هستی اشاره دارد.

هر که از جا رفت جای او دل ست همچو دل اندر جهان جاییش نیست

هرکس که از جایگاهِ مادی و تعلقاتِ ظاهری رها شود، جایگاهِ حقیقی‌اش در ساحتِ 'دل' است. 'دل'، وسیع‌ترین و برترین جایگاه در جهان هستی است که هیچ‌کجایِ دیگر با آن برابری نمی‌کند.

نکته ادبی: از جا رفتن کنایه از تجرد و رهایی از قید و بندهای مادی است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح دمت عیسی

اشاره به معجزه حضرت عیسی (ع) که با دمیدن در کالبدها، آن‌ها را زنده می‌کرد.

ایهام ریش

استفاده از واژه ریش در دو معنای زخم و اصل/ریشه که به عمقِ کلام می‌افزاید.

متناقض‌نما (پارادوکس) در جهان جوینده جز او بیش نیست

بیانِ وحدتِ وجود، یعنی هم‌زمان هم عاشق هست و هم معشوق؛ که فاعلِ جست‌وجو و مطلوبِ آن یکی است.

استعاره دل

دل به عنوان نمادِ جایگاهِ الوهیت و گسترده‌ترین ساحتِ هستی که فراتر از مکانِ فیزیکی است.