دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۴۲۲

مولوی
ای که رویت چو گل و زلف تو چون شمشادست جانم آن لحظه که غمگین تو باشم شادست
نقدهایی که نه نقد غم توست آن خاکست غیر پیمودن باد هوس تو بادست
کار او دارد کموخته کار توست زانک کار تو یقین کارگه ایجادست
آسمان را و زمین را خبرست و معلوم کآسمان همچو زمین امر تو را منقادست
روی بنمای و خمار دو جهان را بشکن نه که امروز خماران تو را میعادست
آفتاب ار چه در این دور فریدست و وحید شرقیانند که او در صفشان آحادست
خسروان خاک کفش را به خدا تاج کنند هر که شیرین تو را دلشده چون فرهادست
می نهد بر لب خود دست دل من که خموش این چه وقت سخن ست و چه گه فریادست

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این سروده در ستایش معشوقی است که فراتر از توصیف‌های بشری، در جایگاه خالق و صاحب‌اختیارِ عالم هستی قرار گرفته است. شاعر با زبانی آکنده از شور و تسلیم، بر این باور است که هر چه غیر از درد و سودای این معشوق باشد، پوچ و بی‌حاصل است و تمامی عالم، از آسمان تا زمین، در برابر اراده و جمال او سر تسلیم فرود آورده‌اند.

فضای کلی شعر، فضایی عرفانی و عاشقانه است که در آن، عاشق با چشم‌پوشی از تعلقات دنیوی و ثروت‌های ظاهری، تنها به دنبال رسیدن به لحظه دیدار و پایان دادن به سرگشتگی‌های عالم خاکی است. ارجاعات اساطیری و استعاره‌های بلند، عظمت معشوق را دوچندان کرده و او را کانون تمامِ آفرینش معرفی می‌کند.

معنی و تفسیر

ای که رویت چو گل و زلف تو چون شمشادست جانم آن لحظه که غمگین تو باشم شادست

ای که چهره‌ات به لطافتِ گل و گیسویت به راستی و زیباییِ درخت شمشاد است؛ جانِ من در همان لحظه‌ای که به یاد تو و در غم عشق تو هستم، به نهایت شادی می‌رسد.

نکته ادبی: تشبیه چهره به گل و زلف به شمشاد برای تبیین زیبایی و تناسب اندام معشوق به کار رفته است.

نقدهایی که نه نقد غم توست آن خاکست غیر پیمودن باد هوس تو بادست

هر مالی که غیر از غم و عشق تو باشد، در نظر من بی‌ارزش و همچون خاک است؛ و هر تلاشی که برای برآوردن هوس‌های شخصی صورت گیرد، همچون کوشیدن برای اندازه‌گیری باد، بی‌حاصل و عبث است.

نکته ادبی: نقد در اینجا به معنای دارایی و سرمایه واقعی است که در تقابل با غم عشق بی‌ارزش شمرده شده است.

کار او دارد کموخته کار توست زانک کار تو یقین کارگه ایجادست

ساز و کارِ آفرینش در جهان، بازتابی از هنر و کارِ توست؛ چرا که وجودِ تو خودِ کارگاهِ هستی‌بخشی و ایجادِ تمام موجودات است.

نکته ادبی: کارگاه ایجاد استعاره‌ای عرفانی از عالم هستی است که معشوق در آن نقشِ صانع و خالق را دارد.

آسمان را و زمین را خبرست و معلوم کآسمان همچو زمین امر تو را منقادست

تمام آسمان و زمین به این حقیقت واقف و آگاه‌اند که آسمان نیز همانند زمین، در برابر دستور و اراده‌ی تو سر تسلیم فرود آورده است.

نکته ادبی: منقاد به معنای مطیع و فرمان‌بردار است و آسمان و زمین در اینجا برای تاکید بر عالم‌گیر بودنِ قدرت معشوق به کار رفته‌اند.

روی بنمای و خمار دو جهان را بشکن نه که امروز خماران تو را میعادست

نقابی از چهره‌ات بردار و رخ بنما تا سرگشتگی و بی‌خبریِ این دو عالم را پایان دهی؛ مگر نه اینکه امروز زمانِ دیدارِ عاشقانی است که مستِ حضورِ تو هستند؟

نکته ادبی: خمار در اینجا به معنای حالتِ بی‌حاصلی و دوری از اصلِ خویش است که با دیدارِ رخِ یار برطرف می‌شود.

آفتاب ار چه در این دور فریدست و وحید شرقیانند که او در صفشان آحادست

اگرچه خورشید در گردشِ روزگار، بی‌همتا و یگانه است، اما در میانِ خیلِ عاشقانِ تو که در مشرقِ جمالت حضور دارند، تنها یک فردِ معمولی و کوچک به شمار می‌آید.

نکته ادبی: آحاد به معنای فرد و تکی است که در تقابل با خورشید برای نشان دادن برتری معشوق به کار رفته است.

خسروان خاک کفش را به خدا تاج کنند هر که شیرین تو را دلشده چون فرهادست

شاهان و فرمانروایان اگر به مقامِ عشقِ تو برسند و مانند فرهاد، دلبسته و شیدایِ شیرینِ وجودت شوند، غبارِ کفِ پایِ تو را همچون تاجی گران‌بها بر سر می‌نهند.

نکته ادبی: خسروان و فرهاد اشاره به داستان عاشقانه شیرین و فرهاد دارد که تلمیحی برای تبیین مرتبه والای عشق است.

می نهد بر لب خود دست دل من که خموش این چه وقت سخن ست و چه گه فریادست

دلِ من دست بر دهانم می‌گذارد و مرا به سکوت دعوت می‌کند؛ چرا که اکنون زمانِ سخن گفتن یا فریاد کشیدن نیست، بلکه زمانِ خاموشی و تماشاست.

نکته ادبی: تشخیص دل (جان‌بخشی) و نسبت دادنِ کنشِ سکوت به آن، نشان‌دهنده عظمتِ مقامِ مشاهده است که زبان از وصف آن قاصر است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه رویت چو گل و زلف تو چون شمشادست

تشبیه چهره به گل و زلف به شمشاد برای نشان دادن لطافت و زیبایی.

تلمیح خسروان و فرهاد

اشاره به داستان عاشقانه فرهاد و شیرین برای نشان دادنِ برتریِ مقامِ عشق بر سلطنت.

استعاره کارگاه ایجاد

استعاره از جهان هستی به عنوان کارگاهی که معشوق در آن نقشِ خالق و طراح را ایفا می‌کند.

کنایه خاک کفش

کنایه از نهایتِ تواضع، فروتنی و ارزشِ بسیارِ وجودیِ معشوق.