دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۴۱۱

مولوی
عجب ای ساقی جان مطرب ما را چه شدست هله چون می نزند ره ره او را کی زدست
او ز هر نیک و بد خلق چرا می لنگد بد و نیک همه را نعره مطرب مدد است
دف دریدست طرب را به خدا بی دف او مجلس یارکده بی دم او بارکدست
شهر غلبیرگهی دان که شود زیر و زبر دست غلبیرزنش سخره صاحب بلدست
خیره کم گوی خمش مطرب مسکین چه کند این همه فتنه آن فتنه گر خوب خدست

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل تصویری از حیرت و شوریدگی سالک در برابر تجلیات الهی است. شاعر در این قطعه، «مطرب» را نمادی از جان یا روح می‌داند که تحت تأثیر انوار و کشش‌های الهی، از خود بی‌خود شده و از نواختن بازمانده است. در نگاه شاعر، دگرگونی‌های عالم و قضاوت‌های مردم پیرامون «نیک و بد»، در برابر عظمت و اراده‌ی پروردگار رنگ می‌بازد و همه چیز در چرخه‌ی بی‌پایان اراده‌ی او قرار دارد.

فضای حاکم بر شعر، آمیزه‌ای از حیرت، تسلیم و ستایش است؛ به گونه‌ای که شاعر تمامِ رخدادهای عالم و احوالِ درونیِ مطرب را به اراده‌ی فتنه‌انگیز و زیبای خداوند نسبت می‌دهد و از مخاطب می‌خواهد که با سکوت و تأمل، این حقیقت را دریابد.

معنی و تفسیر

عجب ای ساقی جان مطرب ما را چه شدست هله چون می نزند ره ره او را کی زدست

ای ساقیِ جان، شگفت است که مطربِ ما چرا از نواختن بازمانده است؟ مگر چه کسی راه او را بسته یا سازش را گرفته که دیگر نغمه‌سرایی نمی‌کند؟

نکته ادبی: «ره زدن» در اینجا به معنای راهزنی کردن و ممانعت از حرکت است.

او ز هر نیک و بد خلق چرا می لنگد بد و نیک همه را نعره مطرب مدد است

چرا او باید از قضاوت‌های مردم درباره خوب و بد بودن امور، اندوهگین یا ناتوان شود؟ در حالی که نعره‌ها و نغمه‌های او، خودِ مایه‌ی جان‌بخشی و عاملِ همان رویدادهای خوب و بد است.

نکته ادبی: «مدد» در سیاق عرفانی به معنای نیرو و مایه‌ی هستی‌بخش است.

دف دریدست طرب را به خدا بی دف او مجلس یارکده بی دم او بارکدست

او از شدت شور و حال، دف خود را دریده است و بدون آن، طرب و شادمانی معنایی ندارد. مجلسِ انس با یار نیز، بدون نفس و نغمه‌های او، جلوه و رونقی ندارد.

نکته ادبی: «دم» در اینجا علاوه بر معنای نفس، کنایه از نغمه و موسیقی است.

شهر غلبیرگهی دان که شود زیر و زبر دست غلبیرزنش سخره صاحب بلدست

این دنیا را همچون غربالی بدان که دائماً زیر و زبر می‌شود و آدمیان در آن دست‌به‌دست می‌شوند. دستِ آن کسی هم که این غربال را می‌لرزاند (تقدیر)، در گرو اراده‌ی پروردگار و صاحبِ حقیقی این عالم است.

نکته ادبی: «سخره» به معنای مسخر بودن و تحت فرمان و اجبارِ دیگری قرار داشتن است.

خیره کم گوی خمش مطرب مسکین چه کند این همه فتنه آن فتنه گر خوب خدست

ای ذهنِ پرسشگر، بیهوده سخن مگو و خاموش باش؛ این مطرب بیچاره چه اختیاری دارد؟ تمام این آشوب و شورش، زیر سرِ آن محبوبِ زیباروی و فتنه‌انگیزی است که با جلوه‌هایش عالم را درگیر کرده است.

نکته ادبی: «فتنه» در ادبیات عرفانی به معنای بلا و آشوبی است که از زیباییِ حق یا محبوب بر جان سالک وارد می‌شود.

آرایه‌های ادبی

نمادگرایی ساقی و مطرب

استعاره از خداوند (ساقی) و روح یا جانِ سالک (مطرب) که از تجلیات او به شور می‌آید.

استعاره شهر غلبیرگه

توصیف دنیا به غربال که نماد بی‌ثباتی، دگرگونی مداوم و ناپایداری امور است.

تضاد بد و نیک

اشاره به دوتایی‌های عالم مادی که در نظر عارف در برابر اراده‌ی الهی یکسان است.