دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۴۰۸

مولوی
آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست تا که کشتی ز کف ظالم جبار برست
خضر وقت تو عشق است که صوفی ز شکست صافیست و مثل درد به پستی بنشست
لذت فقر چو باده ست که پستی جوید که همه عاشق سجده ست و تواضع سرمست
تا بدانی که تکبر همه از بی مزگیست پس سزای متکبر سر بی ذوق بس است
گریه شمع همه شب نه که از درد سرست چون ز سر رست همه نور شد از گریه برست
کف هستی ز سر خم مدمغ برود چون بگیرد قدح باده جان بر کف دست
ماهیا هر چه تو را کام دل از بحر بجو طمع خام مکن تا نخلد کام ز شست
بحر می غرد و می گوید کای امت آب راست گویید بر این مایده کس را گله هست
دم به دم بحر دل و امت او در خوش و نوش در خطابات و مجابات بلی اند و الست
نی در آن بزم کس از درد دلی سر بگرفت نی در آن باغ و چمن پای کس از خار بخست
هله خامش به خموشیت اسیران برهند ز خموشانه تو ناطق و خاموش بجست
لب فروبند چو دیدی که لب بسته یار دست شمشیرزنان را به چه تدبیر ببست

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این اشعار بر محور تزکیه نفس، ضرورت تواضع و شکستن غرور برای رسیدن به حقیقت بنا شده است. شاعر با بهره‌گیری از تمثیل‌های عرفانی نظیر داستان خضر و کشتی، سوختن شمع، و دریای بی‌کران هستی، بر این باور است که انسان تنها با فروتنی، خاموشی و رها کردن منیت می‌تواند از بندهای مادی آزاد شده و به حقیقت الهی بپیوندد.

درونمایه اصلی این اثر، دعوت به تسلیم در برابر مشیت الهی و پرهیز از تکبر است. شاعر تأکید می‌کند که رنج‌های ظاهری یا شکست‌های دنیوی در باطن وسیله‌ای برای نجات و تصفیه روح آدمی هستند و کسی که بتواند «خود» را کنار بگذارد، می‌تواند طعم حقیقی لذت وصل را بچشد.

معنی و تفسیر

آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست تا که کشتی ز کف ظالم جبار برست

آیا حکایت خضر را شنیده‌ای که چگونه کشتی را سوراخ کرد تا آن را از دست پادشاه ستمگر نجات دهد؟

نکته ادبی: اشاره به داستان قرآنی سوره کهف که در آن خضر برای نجات کشتی از تصرف ظالم، آن را معیوب کرد.

خضر وقت تو عشق است که صوفی ز شکست صافیست و مثل درد به پستی بنشست

خضر دوران تو، عشق است. صوفی حقیقی مانند دُرد شراب که ته‌نشین می‌شود تا شراب صاف شود، فروتنی پیشه می‌کند و به پستی می‌گراید.

نکته ادبی: تشبیه صوفی به دُرد (رسوب) برای تأکید بر تواضع و دوری از غرور.

لذت فقر چو باده ست که پستی جوید که همه عاشق سجده ست و تواضع سرمست

لذت فقر و نداری همچون شراب است که به سمت پستی و افتادگی می‌رود، زیرا هر که عاشق باشد، سرمستِ سجده و فروتنی است.

نکته ادبی: واژه فقر در اینجا به معنای فقر عرفانی (نداشتن دلبستگی) است.

تا بدانی که تکبر همه از بی مزگیست پس سزای متکبر سر بی ذوق بس است

بدان که تکبر ناشی از بی‌مایگی و بی‌ذوقی است؛ پس سزای شخص متکبر، ذهن یا سری است که از درک حقیقت بی‌بهره است.

نکته ادبی: بی‌مزگی در اینجا کنایه از بی‌معرفتی و دوری از کمالات است.

گریه شمع همه شب نه که از درد سرست چون ز سر رست همه نور شد از گریه برست

گریه شمع در تمام شب از درد و رنج نیست، بلکه چون سرِ خود را (که نماد منیت است) فدا می‌کند، به نورِ خالص تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: سر رستن به معنای رها شدن از سر یا کنار گذاشتن کبر است.

کف هستی ز سر خم مدمغ برود چون بگیرد قدح باده جان بر کف دست

کفِ روی شراب (که نماد غرور و ناپاکی است) باید از سرِ خم بیرون رود تا بتوانی قدحِ شرابِ جان را به دست بگیری.

نکته ادبی: استعاره از زدودن زنگار دل برای دریافت فیض الهی.

ماهیا هر چه تو را کام دل از بحر بجو طمع خام مکن تا نخلد کام ز شست

ای ماهیِ جان، هر چه از دریا می‌خواهی طلب کن، اما طمعِ خام و نابجا نداشته باش تا دهانت گرفتارِ قلابِ صیاد نشود.

نکته ادبی: استعاره از دنیاطلبی که همچون قلاب، جان انسان را گرفتار می‌کند.

بحر می غرد و می گوید کای امت آب راست گویید بر این مایده کس را گله هست

دریای هستی خروشان است و می‌پرسد ای جویندگانِ آب، آیا کسی از این سفره و نعمت الهی شکایتی دارد؟

نکته ادبی: امت آب کنایه از موجوداتی است که از دریای هستی و فیض الهی بهره‌مند می‌شوند.

دم به دم بحر دل و امت او در خوش و نوش در خطابات و مجابات بلی اند و الست

دریا و جویندگانش همیشه در حال گفت‌وگوی عاشقانه‌اند؛ در این پیمان، پاسخ همگان «بله» است و همگی به عهدِ الست وفادارند.

نکته ادبی: اشاره به پیمان الست (عهد ازلی انسان با خداوند).

نی در آن بزم کس از درد دلی سر بگرفت نی در آن باغ و چمن پای کس از خار بخست

در آن بزمِ روحانی، هیچ‌کس از دردی رنج نمی‌برد و هیچ‌کس پایش با خارِ راه زخمی نمی‌شود؛ همه چیز در نهایت امن و آرامش است.

نکته ادبی: ترسیم فضای آرمانی وصل که عاری از هرگونه تعارض و رنج است.

هله خامش به خموشیت اسیران برهند ز خموشانه تو ناطق و خاموش بجست

ساکت باش که در خاموشیِ تو، اسیرانِ نفس آزاد می‌شوند؛ از سکوتِ تو، هم نطقِ حق می‌جوشد و هم انسانِ خاموش به مقصد می‌رسد.

نکته ادبی: تأکید بر قدرت نهفته در سکوت برای دستیابی به حقیقت.

لب فروبند چو دیدی که لب بسته یار دست شمشیرزنان را به چه تدبیر ببست

وقتی می‌بینی یار لب از سخن بسته، تو نیز لب فروبند؛ زیرا خداوند دستِ کسانی را که بی‌موقع قصد جنگ و اعتراض دارند، می‌بندد.

نکته ادبی: دست بستن کنایه از عاجز کردن یا بازداشتن انسان از طغیان و چون و چرا در برابر حق است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح خضر تخته کشتی بشکست

اشاره به داستان حضرت خضر در قرآن کریم که نشان‌دهنده حکمت پنهان در پس ظاهر ناخوشایند حوادث است.

استعاره گریه شمع

آب شدن موم شمع که به گریستن تشبیه شده تا فنای منیت و تبدیل شدن به نور را نشان دهد.

کنایه کف هستی

اشاره به غرور و خودخواهی که مانند کفِ روی شراب، ناپاک است و باید زدوده شود.

تضاد ناطق و خاموش

تضاد میان کلام و سکوت که نشان می‌دهد حقیقت در سکوتِ مطلق متجلی می‌شود.

نماد بحر (دریا)

نماد ذات حق‌تعالی و دریای بی‌کران معرفت که جان‌ها از آن روزی می‌گیرند.