دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۴۰۶

مولوی
چند گویی که چه چاره ست و مرا درمان چیست چاره جوینده که کرده ست تو را خود آن چیست
چند باشد غم آنت که ز غم جان ببرم خود نباشد هوس آنک بدانی جان چیست
بوی نانی که رسیده ست بر آن بوی برو تا همان بوی دهد شرح تو را کاین نان چیست
گر تو عاشق شده ای عشق تو برهان تو بس ور تو عاشق نشدی پس طلب برهان چیست
این قدر عقل نداری که ببینی آخر گر نه شاهیست پس این بارگه سلطان چیست
گر نه اندر تتق ازرق زیباروییست در کف روح چنین مشعله تابان چیست
چونک از دور دلت همچو زنان می لرزد تو چه دانی که در آن جنگ دل مردان چیست
آتش دیده مردان حجب غیب بسوخت تو پس پرده نشسته که به غیب ایمان چیست
شمس تبریز اگر نیست مقیم اندر چشم چشمه شهد از او در بن هر دندان چیست

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل از فضای عرفانی و شورانگیز اشعار مولانا سرچشمه می‌گیرد و مخاطب را به خروج از دایره تردیدهای عقلانی و ورود به میدان تجربه شهودی دعوت می‌کند. شاعر بر این باور است که حقیقت عشق و امر الهی، امری است که با استدلال‌های خشک و پرسش‌های مداوم به دست نمی‌آید، بلکه با حضور در میدانِ عشق و چشیدن طعم آن هویدا می‌شود.

در این ابیات، پرسش‌های بی‌پایان ذهنِ حسابگر به چالش کشیده شده و تأکید می‌شود که خودِ تجربه عشق، بهترین گواه و برهان برای وجود محبوب است. فضای شعر، فضایی حماسی و عارفانه است که در آن «عاشقِ حقیقی» در تقابل با «مدعیِ عقل‌گرا» قرار می‌گیرد و راهِ برون‌رفت از سرگشتگی، نه در کلام، که در پیوند جان با محبوب نشان داده می‌شود.

معنی و تفسیر

چند گویی که چه چاره ست و مرا درمان چیست چاره جوینده که کرده ست تو را خود آن چیست

چرا پیوسته می‌پرسی که درمان و چاره کار من چیست؟ در حالی که آن حقیقتی که تو را تشنه و جویایِ چاره کرده است، خود همان درمان و مقصود نهایی است.

نکته ادبی: پرسش انکاری در اینجا به این معناست که کمال مطلوب، خود در درونِ طلب نهفته است.

چند باشد غم آنت که ز غم جان ببرم خود نباشد هوس آنک بدانی جان چیست

تا کی از غمی که جانت را می‌فرساید، شکوه می‌کنی؟ تو که حتی در پیِ آن نیستی که بدانی حقیقتِ جان چیست؛ پس این شکایت‌ها از بی‌آگاهی توست.

نکته ادبی: واژه «جان» در مصراع دوم به معنای حقیقتِ وجود و گوهر اصلی انسان است.

بوی نانی که رسیده ست بر آن بوی برو تا همان بوی دهد شرح تو را کاین نان چیست

به سوی آن رایحه و نشانه‌ای که از حقیقت (مانند بوی نان برای گرسنه) به تو رسیده است حرکت کن، تا همان رایحه، خود برایت شرح دهد که آن حقیقتِ متعالی چیست.

نکته ادبی: تمثیل بوی نان برای اشاره به جذبه‌های معنوی به کار رفته است.

گر تو عاشق شده ای عشق تو برهان تو بس ور تو عاشق نشدی پس طلب برهان چیست

اگر عاشق شده‌ای، خودِ عشق بهترین دلیل و گواه برای درستیِ راه توست و به دلیلی دیگر نیاز نداری. و اگر عاشق نیستی، پس جست‌وجویِ برهان و دلیل چه سودی برایت دارد؟

نکته ادبی: برهان به معنای دلیل منطقی و استدلالی است که در برابر تجربه بی‌واسطه قرار دارد.

این قدر عقل نداری که ببینی آخر گر نه شاهیست پس این بارگه سلطان چیست

آیا آن‌قدر عقل نداری که سرانجام ببینی این جهانِ پر از نظم و شکوه، بدون وجود پادشاهی بزرگ (خداوند)، ممکن نیست چنین بارگاه عظیمی داشته باشد؟

نکته ادبی: بارگه به معنای دربار یا جایگاهِ سلطان است و استعاره از جهان هستی است.

گر نه اندر تتق ازرق زیباروییست در کف روح چنین مشعله تابان چیست

اگر در پسِ این پرده آبی‌رنگ آسمان، زیبایی مطلق حضور نداشت، پس این مشعلِ فروزان (خورشید یا نورِ معرفت) در دستانِ روحِ هستی چه می‌کند؟

نکته ادبی: تتق ازرق استعاره از آسمان است که حجابی برای انوار الهی است.

چونک از دور دلت همچو زنان می لرزد تو چه دانی که در آن جنگ دل مردان چیست

چون دلِ تو از دور، مانند ترسوها می‌لرزد، تو چگونه می‌توانی بفهمی که در میدانِ نبردِ دل‌های مردانِ الهی چه خبر است؟

نکته ادبی: مردان در عرفان به معنای عارفانِ کامل و سالکانِ شجاع است.

آتش دیده مردان حجب غیب بسوخت تو پس پرده نشسته که به غیب ایمان چیست

آتشِ دیدگانِ عارفانِ حق‌بین، پرده‌های پنهانِ هستی را سوزانده است، در حالی که تو پشتِ پرده نشسته‌ای و می‌پرسی ایمان به غیب چیست.

نکته ادبی: حجب به معنای پرده‌ها و موانع است که مانعِ دیدنِ حقیقت می‌شوند.

شمس تبریز اگر نیست مقیم اندر چشم چشمه شهد از او در بن هر دندان چیست

اگر شمس تبریزی در چشمان و بینش من حضور ندارد، پس این چشمه شهد و شیرینی که از لابلای هر سخن من جاری می‌شود، از کجاست؟

نکته ادبی: مقیم اندر چشم استعاره از حضورِ همیشگی محبوب در بینش و بصیرت عاشق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره بوی نان

اشاره به نشانه‌ها و جذبه‌های الهی که سالک را به سوی اصلِ حقیقت می‌کشاند.

تکرار و ایهام جان

در مصراع‌های مختلف با معانیِ متفاوت (زندگی مادی، رنج، و روح متعالی) به کار رفته است.

تمثیل تتق ازرق

آسمان به پرده‌ای آبی‌رنگ تشبیه شده که جمال الهی را پوشانده است.

استفهام انکاری پرسش‌های متعدد در ابیات

شاعر با استفاده از سوالات پیاپی، مخاطب را به تأمل و اقرار به ناتوانیِ استدلالِ صرف وامی‌دارد.