دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۴۰۳

مولوی
گر تو پنداری به حسن تو نگاری هست نیست ور تو پنداری مرا بی تو قراری هست نیست
ور تو گویی چرخ می گردد به کار نیک و بد چرخ را جز خدمت خاک تو کاری هست نیست
سال ها شد که بیرون درت چون حلقه ایم بر در تو حلقه بودن هیچ عاری هست نیست
بر در اندیشه ترسان گشته ایم از هر خیال خواجه را این جا خیالی هست آری هست نیست
ای دل جاسوس من در پیش کیکاووس من جز صلاح الدین ز دل ها هوشیاری هست نیست

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این ابیات بیانگر پیوند عمیق، عاشقانه و عارفانه شاعر با معشوق یا پیر و مراد خویش است. شاعر با زبانی سرشار از ستایش و فروتنی، بر یگانگی و برتری مطلق محبوب تاکید می‌ورزد و او را چنان والا می‌داند که گردش چرخ گردون نیز در خدمت اوست و هیچ نیرویی در جهان با حسن و کمال او برابری نمی‌کند.

در این سروده، شاعر خود را بنده و مطیع بی‌قید و شرط درگاه این محبوب دانسته و بر این بندگی و انتظار طولانی، افتخار می‌کند. او با اشاره به شخصی به نام صلاح‌الدین، او را تنها مظهر آگاهی، هوشیاری و پادشاه حقیقی در عالم معرفی می‌کند و وی را به جایگاه بزرگان و پادشاهان اساطیری می‌نشاند.

معنی و تفسیر

گر تو پنداری به حسن تو نگاری هست نیست ور تو پنداری مرا بی تو قراری هست نیست

اگر تصور می‌کنی که کسی زیباتر از تو وجود دارد، سخت در اشتباهی؛ همچنین اگر گمان می‌بری که من بدون تو می‌توانم به آرامش و ثبات برسم، باز هم در اشتباه هستی.

نکته ادبی: تکرار عبارت 'هست نیست' در پایان مصراع‌ها، تاکید بر نفیِ مطلقِ احتمالِ وجودِ رقیب یا آرامشِ بدونِ محبوب است.

ور تو گویی چرخ می گردد به کار نیک و بد چرخ را جز خدمت خاک تو کاری هست نیست

و اگر بگویی که آسمان و گردش روزگار بر اساس رویدادهای نیک و بد می‌چرخد، در واقع چنین نیست؛ چرا که تنها وظیفه آسمان، خدمت کردن به خاک درگاه توست.

نکته ادبی: تشبیه کنایی چرخ گردون به خدمتکار که نشان از عظمت مقام معشوق و تسلط او بر کیهان دارد.

سال ها شد که بیرون درت چون حلقه ایم بر در تو حلقه بودن هیچ عاری هست نیست

سال‌هاست که همچون حلقه‌ی در، بر آستانه‌ی خانه‌ات منتظر مانده‌ام و بندگی درگاه تو هیچ عار و ننگی برای من نیست، بلکه مایه‌ی افتخار است.

نکته ادبی: تشبیه خود به حلقه در، نماد انتظار، استقامت و وفاداری در آستانه درگاه معشوق است.

بر در اندیشه ترسان گشته ایم از هر خیال خواجه را این جا خیالی هست آری هست نیست

ذهن ما در مسیر اندیشه، از هر خیال و گمانی دچار ترس و اضطراب می‌شود، اما برای آن سرور و خواجه، چنین تردیدها و خیالاتی بی‌پایه و بی‌معناست.

نکته ادبی: تضاد میان ترسِ عامِ بشری و آرامشِ خواجه (مراد) که در این بیت بازتاب یافته است.

ای دل جاسوس من در پیش کیکاووس من جز صلاح الدین ز دل ها هوشیاری هست نیست

ای دل کنجکاو من که در حضور محبوب بزرگ و پادشاه‌منش خود هستی، بدان که در میان تمام دل‌ها، تنها صلاح‌الدین است که به حقیقتِ آگاهی و هوشیاری رسیده است.

نکته ادبی: اشاره به 'کیکاووس' تلمیحی است به پادشاه اساطیری شاهنامه که استعاره از عظمت مقام معشوق یا پیر راه است.

آرایه‌های ادبی

تکرار (ردیف) هست نیست

استفاده از این عبارت در انتهای ابیات برای تاکید بر نفیِ امورِ ناممکن و اثباتِ وفاداری.

تلمیح کیکاووس

اشاره به یکی از پادشاهان اساطیری برای بزرگداشت مقام معشوق یا مراد.

تشبیه چون حلقه ایم

تشبیه خود به حلقه در برای نشان دادن پایداری در درگاه محبوب.