دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۹۹

مولوی
آخر ای دلبر نه وقت عشرت انگیزی شدست آخر ای کان شکر وقت شکرریزی شدست
تو چو آب زندگانی ما چو دانه زیر خاک وقت آن کز لطف خود با ما درآمیزی شدست
گر بپوسم همچو دانه عاقبت نخلی شوم زانک جمله چیزها چیزی ز بی چیزی شدست
زین سپس با من مکن تیزی تو ای شمشیر حق زانک از لطف تو ز آتش تندی و تیزی شدست
جان کشیدم پیش عشقش گفت کو چیزی دگر گفتم آخر جان جان زین سان ز بی چیزی شدست
چون حجاب چشم دل شد چشم صورت لاجرم شمس تبریزی حجاب شمس تبریزی شدست

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل سرشار از مفاهیم عرفانی است که در آن، سالک با زبانی مشتاقانه، فرایند کمال و رشد معنوی خود را در پرتو لطف محبوب تبیین می‌کند. شاعر با تصویرسازی از مرگِ نفس و رویش دوباره، بر این باور است که هستیِ حقیقی از دلِ نیستی و فنای در عشق برمی‌خیزد.

در بخش‌های پایانی، نگاهِ عمیق و انتقادیِ عارف نسبت به چگونگیِ ادراک محبوب مطرح می‌شود؛ اینکه حتی توجه افراطی به صورت و ظاهرِ استاد یا مظهرِ حق، می‌تواند حجابی میان عاشق و حقیقتِ مطلق (معنایِ باطنی) گردد.

معنی و تفسیر

آخر ای دلبر نه وقت عشرت انگیزی شدست آخر ای کان شکر وقت شکرریزی شدست

ای محبوب، اکنون زمان آن است که شور و نشاطی برپا کنی و درست مثل زمانی که معدنِ شکر، شیرینی پراکنده می‌کند، تو نیز لطف و بخششِ خود را نثار ما کنی.

نکته ادبی: ترکیب کان شکر استعاره از وجودِ بخشنده و پرفیضِ محبوب است.

تو چو آب زندگانی ما چو دانه زیر خاک وقت آن کز لطف خود با ما درآمیزی شدست

تو مانند آب حیات هستی و ما همچون دانه‌ای در زیر خاک؛ اکنون زمان آن است که با لطفِ بی‌پایانِ خود، با وجودِ ما درآمیزی تا از این خاک، جوانه بزنیم.

نکته ادبی: تمثیل دانه و آب حیات، کنایه از ناتوانیِ بشر در رشدِ معنوی بدون امدادِ الهی است.

گر بپوسم همچو دانه عاقبت نخلی شوم زانک جمله چیزها چیزی ز بی چیزی شدست

اگر من نیز همچون دانه‌ای در خاک بپوسم و نابود شوم، سرانجام به درختی تنومند بدل خواهم شد؛ چرا که تمامِ موجودات از عالمِ عدم و نیستی پا به عرصه هستی گذاشته‌اند.

نکته ادبی: بی‌چیزی در اینجا به معنای عالمِ غیب و منشأ آفرینش است که فاقدِ صورتِ مادی است.

زین سپس با من مکن تیزی تو ای شمشیر حق زانک از لطف تو ز آتش تندی و تیزی شدست

از این پس با من با تندی و خشونت رفتار نکن، ای که شمشیرِ حقیقت در دستِ توست؛ چرا که همین لطف و محبتِ توست که حتی آتشِ سوزان را نیز به حرارتِ عشق و مهربانی بدل کرده است.

نکته ادبی: شمشیرِ حق استعاره از تجلیاتِ جلالِ الهی است که نفسِ اماره را سرکوب می‌کند.

جان کشیدم پیش عشقش گفت کو چیزی دگر گفتم آخر جان جان زین سان ز بی چیزی شدست

جانِ خود را به پیشگاهِ عشق تقدیم کردم، او پرسید آیا چیزِ دیگری هم داری؟ گفتم این جانِ عزیز و حتی حقیقتِ وجودِ من، همه از همان فضای نیستیِ تو پدید آمده‌اند.

نکته ادبی: جانِ جان، اشاره به حقیقتِ الهی در درونِ انسان است.

چون حجاب چشم دل شد چشم صورت لاجرم شمس تبریزی حجاب شمس تبریزی شدست

از آنجا که نگاه کردن به صورتِ ظاهر، مانعِ دیدنِ حقیقتِ باطنی شد، ناگزیر خودِ شمسِ تبریزی نیز برایِ نگاهِ سطحیِ ما، به حجابی مبدل شده است که نمی‌گذارد به نورِ اصلی (حقیقتِ شمس) برسیم.

نکته ادبی: ایهام در نام شمس تبریزی؛ یک بار به معنای خودِ شخص و بار دیگر به معنای خورشیدِ حقیقت.

آرایه‌های ادبی

استعاره آب زندگانی

تشبیه فیض و عنایتِ الهی به آب حیات که باعثِ رویش و زنده شدنِ دانه (انسان) می‌شود.

تضاد و پارادوکس شمس تبریزی حجاب شمس تبریزی شدست

بیان این نکته که توجه به صورتِ ظاهرِ استاد یا مظهرِ حق، خود مانعی برای درکِ حقیقتِ باطنیِ اوست.

تمثیل دانه زیر خاک

نمادِ انسانِ مادی که در بندِ عالمِ ماده است و برای رسیدن به کمال باید در عشق فنا شود.