دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۹۶

مولوی
در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست جمله شاهانند آن جا بندگان را بار نیست
گر تو نازی می کنی یعنی که من فرخنده ام نزد این اقبال ما فرخندگی جز عار نیست
گر به فقرت ناز باشد ژنده برگیر و برو نزد این سلطان ما آن جمله جز زنار نیست
گر تو نور حق شدی از شرق تا مغرب برو زانک ما را زین صفت پروای آن انوار نیست
گر تو سر حق بدانستی برو با سر باش زانک این اسرار ما را خوی آن اسرار نیست
راست شو در راه ما وین مکر را یک سوی نه زان که این میدان ما جولانگه مکار نیست
شمس دین و شمس دین آن جان ما اینک بدان جز به سوی راه تبریز اسب ما رهوار نیست
مست بودم فاش کردم سر خود با یارکان زانک هشیاری مرا خود مذهب آزار نیست
گر نهی پرگار بر تن تا بدانی حد ما حد ما خود ای برادر لایق پرگار نیست
خاک پاشی می کنی تو ای صنم در راه ما خاک پاشی دو عالم پیش ما در کار نیست
صوفیان عشق را خود خانقاهی دیگر است جان ما را اندر آن جا کاسه و ادرار نیست
در تک دوزخ نشستم ترک کردم بخت را زانک ما را اشتهای جنت و ابرار نیست

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل، تجلیِ فضایِ طریقتِ عشق و رهایی از بندهایِ دنیوی و حتی معنویاتِ مرسوم است. شاعر با لحنی استغناآمیز، از قید و بندهایِ ظاهریِ زهد، خانقاه، بهشت و دوزخ، و همچنین ادعاهایِ دانایی و پارسایی می‌گسلد و تنها بر محورِ حقیقتِ مطلق، یعنی عشقِ شوریده و پیوند با پیرِ طریق (شمس تبریزی) تکیه می‌کند.

نگاهِ شاعر، نگاهی است که دوگانه‌هایِ متداولِ انسانی (مانند فقر و غنا، ایمان و کفر، و خوف و رجا) را در برابرِ عظمتِ بی‌کرانِ عشق، ناچیز و بی‌اعتبار می‌شمارد. در این نگرش، هرگونه ادعایِ منیت، خواه از سرِ تواضعِ ظاهری باشد و خواه از سرِ فضل‌فروشی، مانعی بر سرِ راهِ وصالِ حقیقی است و تنها راهِ رهایی، از میان بردنِ این خودبینی است.

معنی و تفسیر

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست جمله شاهانند آن جا بندگان را بار نیست

در مسیرِ عشقِ ما، افرادِ ترسان و بیمناک (از ملامتِ مردم) جایگاهی ندارند؛ چرا که در پیشگاهِ آن یگانه، همه حکمِ پادشاه را دارند و برای بندگانِ نفس و تعلقات، مجالی برای حضور نیست.

نکته ادبی: «جمله» در اینجا به معنای «همه» و «بار نیست» کنایه از «اجازه ورود داشتن» است.

گر تو نازی می کنی یعنی که من فرخنده ام نزد این اقبال ما فرخندگی جز عار نیست

اگر از سرِ غرور می‌نازی که تو فردی خوش‌اقبال و فرخنده‌ای، بدان که در پیشگاهِ نگاهِ ما، این تصورِ تو از خوش‌بختی، چیزی جز ننگ و عیب نیست.

نکته ادبی: «فرخندگی» اشاره به سعادت و اقبالِ دنیوی دارد که در عرفان در برابرِ اقبالِ معنوی، ناچیز شمرده می‌شود.

گر به فقرت ناز باشد ژنده برگیر و برو نزد این سلطان ما آن جمله جز زنار نیست

اگر به فقرِ ظاهری‌ات می‌بالی، پس با همان لباسِ کهنه‌ات برو؛ برای سلطانِ ما (معشوق)، این نمایشِ فقر، همچون زنّارِ کفار، بی‌ارزش و نشانه دوری از حقیقت است.

نکته ادبی: «ژنده» به معنای لباسِ کهنه و پاره است که صوفیانِ نما برای نشان دادنِ زهد می‌پوشیدند.

گر تو نور حق شدی از شرق تا مغرب برو زانک ما را زین صفت پروای آن انوار نیست

حتی اگر به نورِ حق رسیده‌ای و می‌توانی از شرق تا غرب را طی کنی (صاحبِ کرامت و کشف شده‌ای)، ما را با این‌گونه روشنایی‌ها کاری نیست و اهمیتی برایشان قائل نیستیم.

نکته ادبی: «انوار» جمعِ نور است و در اینجا اشاره به کرامات و روشنایی‌هایِ عارضی دارد که مانعِ رسیدن به خودِ حقیقت است.

گر تو سر حق بدانستی برو با سر باش زانک این اسرار ما را خوی آن اسرار نیست

اگر گمان می‌کنی به سرّ حق دست یافته‌ای، همان‌جا با اسرارت بمان؛ چرا که حقیقتِ ما با جنسِ اسرارِ تو متفاوت است و با آن همخوانی ندارد.

نکته ادبی: اشاره به تمایزِ «رازِ عشق» از «اسرارِ کلامی و فلسفی» که دیگران به آن می‌بالند.

راست شو در راه ما وین مکر را یک سوی نه زان که این میدان ما جولانگه مکار نیست

در مسیرِ ما صادق باش و مکر و حیله را کنار بگذار؛ زیرا این میدانِ عشق، جایگاهِ انسان‌های مکار و فریب‌کار نیست.

نکته ادبی: «جولانگه» (میدانِ تاخت و تاز) نشان‌دهنده پویاییِ مسیرِ عشق است که جایگاهِ پایداری و صدق است.

شمس دین و شمس دین آن جان ما اینک بدان جز به سوی راه تبریز اسب ما رهوار نیست

شمسِ دین، همان جانِ ماست، این را بدان؛ اراده و مرادِ ما (اسبِ ما) جز به سوی تبریز حرکت نمی‌کند.

نکته ادبی: «اسبِ ما رهوار نیست» استعاره از این است که مراد و مقصودِ ما فقط به سمتِ شمس است و به جای دیگری میل نمی‌کند.

مست بودم فاش کردم سر خود با یارکان زانک هشیاری مرا خود مذهب آزار نیست

مست بودم که رازم را با یاران بازگو کردم؛ چرا که در مذهبِ من (طریقتِ عشق)، هشیاری و احتیاطِ بیش از حد، خود نوعی آسیب و مانع است.

نکته ادبی: «یارکان» جمعِ یاران با لحنی صمیمانه و کوچک‌شمارنده است که نشانِ تواضعِ عاشق است.

گر نهی پرگار بر تن تا بدانی حد ما حد ما خود ای برادر لایق پرگار نیست

اگر پرگار بر تن می‌نهی تا حد و مرز ما را بسنجی، ای برادر، بدان که وجودِ ما فراتر از آن است که با پرگارِ عقل محدود شود.

نکته ادبی: «پرگار» نمادِ ابزارِ اندازه‌گیری و محدود کردنِ نادانسته‌ها به دایره‌یِ شناختِ بشری است.

خاک پاشی می کنی تو ای صنم در راه ما خاک پاشی دو عالم پیش ما در کار نیست

ای معشوق، اگر بر راهِ ما خاک می‌پاشی (تا ما را امتحان کنی یا تواضع نشان دهی)، بدان که غبارِ هر دو جهان در برابرِ ارزشِ ما ناچیز است.

نکته ادبی: «خاک‌پاشی» در اینجا کنایه از تحقیر یا آزمودنِ عاشق توسطِ معشوق است.

صوفیان عشق را خود خانقاهی دیگر است جان ما را اندر آن جا کاسه و ادرار نیست

اهلِ عشق (صوفیانِ حقیقی) جایگاه و خانقاهی متفاوت دارند که در آن، از بساطِ فقرِ ظاهری و کاسه و آدابِ خانقاهی خبری نیست.

نکته ادبی: «ادرار» در اینجا به معنایِ مقرری و جیره و مواجب است که در خانقاه‌ها رایج بود.

در تک دوزخ نشستم ترک کردم بخت را زانک ما را اشتهای جنت و ابرار نیست

در قعرِ دوزخ جای گرفتم و بختِ دنیوی را ترک کردم؛ چرا که مرا میل و اشتهایی به بهشت و پاداشِ نیکان نیست.

نکته ادبی: «ابرار» جمعِ بَرّ، به معنایِ نیکوکاران است که مقامشان پایین‌تر از مقامِ عاشقانِ بی‌قید و بندِ حق است.

آرایه‌های ادبی

متناقض‌نما (پارادوکس) در تک دوزخ نشستم ترک کردم بخت را

عاشقِ حقیقی، جهنم را بر بهشتِ متکی بر پاداش ترجیح می‌دهد تا از قیدِ «بخت» و «پاداش» رها شود.

استعاره پرگار

اشاره به عقلِ جزئی که قصد دارد بی‌کرانگیِ عشق را با ابزارِ منطق اندازه‌گیری کند.

نماد زنار

نمادِ تعلقاتِ دنیوی و باورهایِ سطحی که مانعِ رسیدن به حقیقتِ خالص است.

کنایه اسب ما رهوار نیست

کنایه از اینکه تمایل و اراده‌یِ ما فقط و فقط به سمتِ یک نقطه (تبریز/شمس) است.