دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۹۵

مولوی
عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیست هر چه گفت و گوی خلق آن ره ره عشاق نیست
شاخ عشق اندر ازل دان بیخ عشق اندر ابد این شجر را تکیه بر عرش و ثری و ساق نیست
عقل را معزول کردیم و هوا را حد زدیم کاین جلالت لایق این عقل و این اخلاق نیست
تا تو مشتاقی بدان کاین اشتیاق تو بتی است چون شدی معشوق از آن پس هستیی مشتاق نیست
مرد بحری دایما بر تخته خوف و رجا است چونک تخته و مرد فانی شد جز استغراق نیست
شمس تبریزی تویی دریا و هم گوهر تویی زانک بود تو سراسر جز سر خلاق نیست

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل، بیانی شورانگیز در نفیِ عقلِ جزوی و علمِ اکتسابی در مسیرِ رسیدن به حقیقتِ عشق است. شاعر با کنار نهادنِ جُستارهای ذهنی و جدال‌های لفظی، بر این باور است که عشق، حقیقتی فراتر از ابزارهای شناختیِ بشری و قید و بندهای زمانی (ازل و ابد) است.

در نهایت، هدفِ غاییِ این طریقت، فانی کردنِ خود و رسیدن به مرحله‌ای است که در آن «عاشق» و «معشوق» یگانه می‌شوند. با عبور از مراحلِ دوگانه‌سازِ خوف و رجا و اشتیاق، سالک به دریای یگانگیِ حق می‌پیوندد؛ جایی که دیگر نه خودی باقی است و نه فاصله‌ای میانِ آفریده و آفریدگار.

معنی و تفسیر

عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیست هر چه گفت و گوی خلق آن ره ره عشاق نیست

عشق حقیقی در لابه‌لای کتاب‌ها، دانش‌های آموختنی و ورق‌پاره‌های علمی یافت نمی‌شود. تمامِ آنچه مردم در این‌باره می‌گویند و بحث می‌کنند، راهِ عاشقانِ راستین نیست.

نکته ادبی: واژه «دفتر و اوراق» کنایه از دانش‌های اکتسابی و علوم رسمی است که در مقابلِ شهودِ عرفانی قرار می‌گیرد.

شاخ عشق اندر ازل دان بیخ عشق اندر ابد این شجر را تکیه بر عرش و ثری و ساق نیست

بدان که شاخ و برگِ عشق از ازل گسترده شده و ریشه‌های آن تا ابد پایداری دارد؛ این درختِ عظیمِ عشق، برای استواری نیازی به تکیه‌گاه‌های مادی مانند عرش و زمین یا ساقه و ستون ندارد.

نکته ادبی: شاعر از استعاره درخت برای عشق استفاده کرده تا جاودانگی و بی‌نیازی آن از عالمِ ماده را نشان دهد.

عقل را معزول کردیم و هوا را حد زدیم کاین جلالت لایق این عقل و این اخلاق نیست

ما عقلِ استدلالی را از جایگاهش برکنار کردیم و به هوا و هوسِ نفسانی حدِ شرعی زدیم؛ چرا که این جلال و شکوهِ عشق، فراتر از گنجایشِ عقل و اخلاقِ بشری است.

نکته ادبی: «عقل» در اینجا اشاره به عقلِ جزوی و حسابگر دارد که در مقابلِ عشقِ کلی ناتوان است.

تا تو مشتاقی بدان کاین اشتیاق تو بتی است چون شدی معشوق از آن پس هستیی مشتاق نیست

تا زمانی که تو در حالِ طلب و اشتیاق هستی، بدان که این اشتیاقت خود بتی است که تو را از حقیقت دور می‌کند؛ چون به مقامِ معشوق برسی، دیگر «هستیِ» مستقلی باقی نمی‌ماند که بخواهد مشتاقِ کسی باشد.

نکته ادبی: این بیت به پارادوکسِ عرفانی اشاره دارد: اشتیاق، حجابی است که با وصال فرو می‌ریزد.

مرد بحری دایما بر تخته خوف و رجا است چونک تخته و مرد فانی شد جز استغراق نیست

سالکِ دریایِ معرفت، همواره میانِ خوف و رجا شناور است؛ اما هنگامی که کشتیِ وجود و خودِ سالک در دریایِ عشق غرق و فانی شد، دیگر چیزی جز غرق‌شدگی در حق باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: «استغراق» اصطلاحی عرفانی به معنای محو شدن در صفات و ذاتِ الهی است.

شمس تبریزی تویی دریا و هم گوهر تویی زانک بود تو سراسر جز سر خلاق نیست

ای شمس تبریزی، تو هم دریایِ هستی و هم گوهری که در آن است؛ زیرا وجودِ تو تماماً تجلی‌گاهِ سرِّ آفریدگار است و غیر از آن چیزی در تو نیست.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ وجود و بازگشتِ تمامِ تجلیات به ذاتِ حق‌تعالی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره شجر

تشبیه عشق به درختی که ریشه در ابدیت و شاخه در ازلیت دارد.

تضاد و پارادوکس اشتیاق تو بتی است

بیان اینکه حتی حسِ طلب کردن نیز تا زمانی که خودی در کار است، حجاب و بت است.

مراعات نظیر بحر، تخته، غرق

هماهنگی واژگان در فضای دریایی برای تبیین مفهومِ سلوکِ عرفانی.