دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۷۵

مولوی
مر عاشق را ز ره چه بیمست چون همره عاشق آن قدیمست
از رفتن جان چه خوف باشد او را که خدای جان ندیمست
اندر سفرست لیک چون مه در طلعت خوب خود مقیمست
کی منتظر نسیم باشد آن کس که سبکتر از نسیمست
عشق و عاشق یکی ست ای جان تا ظن نبری که آن دو نیمست
چون گشت درست عشق عاشق هم منعم خویش و هم نعیمست
او در طلب چنین درستی در پیش سهیل چون ادیمست
چون رفت در این طلب به دریا دری ست اگر چه او یتیمست
ای دیده کرم ز شمس تبریز مر حاتم را مگو کریمست

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل در ستایش مقام عاشقی و فنای عاشق در معشوق سروده شده است. شاعر بر این باور است که برای عاشقِ حقیقی، ترس از مرگ، دوری از مقصد و مشکلاتِ مسیر معنایی ندارد، چرا که او پیوند ناگسستنی با منبعِ هستی دارد. فضای شعر سرشار از یقین و آزادی از بندهای مادی است؛ جایی که «عاشق» و «عشق» در یکدیگر ذوب می‌شوند و دویی و جدایی از میان برمی‌خیزد.

مقصود نهایی شاعر، تبیینِ جایگاهِ رفیعِ توحید و یگانگی است. او انسان را به درکِ این حقیقت دعوت می‌کند که با رسیدن به کمالِ عشق، انسان نه تنها به مقصد می‌رسد، بلکه خود به حقیقتِ وجودیِ محبوب تبدیل می‌شود. در این فضای متعالی، معیارهای دنیویِ بخشش و کرامت در برابر تجلیِ انوارِ الهی رنگ می‌بازد.

معنی و تفسیر

مر عاشق را ز ره چه بیمست چون همره عاشق آن قدیمست

عاشقِ واقعی از سختی‌های مسیر هراسی ندارد، زیرا همراهِ همیشگیِ او، آن حقیقتِ ازلی و خدای یگانه است.

نکته ادبی: «مر عاشق را» به معنای «برای عاشق» است و «قدیم» در اینجا به معنای صفتی برای خداوند به کار رفته که به ازلی بودنِ او اشاره دارد.

از رفتن جان چه خوف باشد او را که خدای جان ندیمست

ترس از جان دادن و مرگ معنایی ندارد، برای کسی که خداوند، یعنی همان بخشنده و ندیمِ جان، هم‌نشینِ اوست.

نکته ادبی: «ندیم» به معنای هم‌نشین و مونس است و کنایه از حضور دائمِ حق در جانِ عاشق دارد.

اندر سفرست لیک چون مه در طلعت خوب خود مقیمست

اگرچه در ظاهر در حالِ سفر و حرکت است، اما در حقیقت در پیشگاهِ جمالِ محبوب، آرام گرفته و مقیم است.

نکته ادبی: تضاد میان «سفر» و «مقیم» بر این نکته تأکید دارد که عاشق با وجود حرکتِ جسمانی، از لحاظِ قلبی در آستانِ حضرت حق ساکن است.

کی منتظر نسیم باشد آن کس که سبکتر از نسیمست

کسی که از سبک‌باریِ روح، لطیف‌تر از نسیم شده است، دیگر نیازی ندارد که منتظرِ وزشِ نسیم بماند تا او را حرکت دهد.

نکته ادبی: اشاره به بی‌نیازیِ عاشقِ وارسته از عواملِ بیرونی و مادی است.

عشق و عاشق یکی ست ای جان تا ظن نبری که آن دو نیمست

ای جانِ من، حقیقتِ عشق و عاشق یکی است؛ هرگز گمان مبر که میانِ این دو جدایی یا دوگانگی وجود دارد.

نکته ادبی: «دو نیم» اشاره به دوپاره بودن و دوگانگی دارد که شاعر آن را رد می‌کند.

چون گشت درست عشق عاشق هم منعم خویش و هم نعیمست

وقتی عشقِ عاشق به کمال و پختگی می‌رسد، او خود هم بخشنده و نعمت‌دهنده است و هم آن نعمتی که در پی‌اش بوده است.

نکته ادبی: «منعم» به معنای نعمت‌دهنده و «نعیم» به معنای نعمت است؛ که نشان‌دهنده یگانگیِ عاشق با عطای الهی است.

او در طلب چنین درستی در پیش سهیل چون ادیمست

عاشق در راهِ رسیدن به این کمال و یکرنگی، چنان در برابرِ نورِ هدایت‌بخش (که به ستاره سهیل تشبیه شده) سرسپرده و نرم است که به پوستِ دباغی‌شده می‌ماند.

نکته ادبی: «ادیم» به معنای پوستِ سرخِ دباغی‌شده است که نرم و آماده‌ی کار است؛ تشبیه عاشق به ادیم، نشان‌دهنده‌ی تسلیمِ محضِ اوست.

چون رفت در این طلب به دریا دری ست اگر چه او یتیمست

هنگامی که عاشق به دریای عشق قدم می‌گذارد، همچون مرواریدی بی‌همتا در این دریا می‌درخشد، هرچند که تنها و یتیم باشد.

نکته ادبی: «یتیم» در اینجا به معنای مرواریدِ یگانه و گران‌بهاست که بی‌همتاست.

ای دیده کرم ز شمس تبریز مر حاتم را مگو کریمست

ای چشمِ حق‌بین، کرم و بخششِ واقعی را از شمس تبریزی طلب کن و دیگر حاتم طایی را کریم و بخشنده خطاب نکن.

نکته ادبی: تلمیح به حاتم طایی که مظهرِ بخشش در ادبیات است، برای برجسته کردنِ کرمِ معنویِ شمس تبریزی.

آرایه‌های ادبی

تضاد سفر و مقیم

تقابل میان حرکتِ ظاهری و آرامشِ درونی برای تبیینِ حالِ عاشق.

تلمیح حاتم

اشاره به حاتم طایی، نمادِ سنتیِ جود و بخشش، برای مقایسه با کرمِ بی‌کرانِ معنوی.

استعاره دریایی که مرواریدِ یتیم دارد

استعاره از دریای عشق که عاشق در آن به گوهری یکتا و بی‌مانند تبدیل می‌شود.

تشبیه در پیش سهیل چون ادیم

تشبیهِ روحِ تسلیم‌گشته‌ی عاشق به چرمِ دباغی‌شده در برابرِ تابشِ ستاره‌ی سهیل.