دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۷۳

مولوی
گر می نکند لبم بیانت سر می گوید به گوش جانت
گر لب ز سلام تو خموش است بس هم سخن است با نهایت
تن از تو همی کند کرانه جان بگرفته است در میانت
صورت اگرت چو تیر انداخت جانش بکشید چون کمانت
هرچ از تو نهان کند بگوید در گوش ضمیر رازدانت
این دم اگر از میان برونی بازآرد دل کمرکشانت
در باطن کرده خاص خاصت در ظاهر کرده امتحانت
خامش که چو در تو این غم انداخت بس باشد این کشش نشانت

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این قطعه از اشعار، روایتی عمیق و عرفانی از پیوند میان سالک و معشوق ازلی است که در آن زبانِ قال جای خود را به زبانِ حال می‌دهد. شاعر با بیانی رمزآلود نشان می‌دهد که ساحتِ جان، فراتر از ابزارهای جسمانی مانند لب و کلام است و در این قلمرو، سکوت، رساترین فریاد برای ابراز عشق و دلبستگی است.

درونمایه اصلی شعر، جدال و در عین حال پیوند میان ظاهر و باطن است. شاعر بیان می‌دارد که اگرچه در عالمِ محسوسات، انسان ممکن است درگیرِ رنج یا آزمون‌های دشوار باشد، اما در ساحتِ باطن، پیوندی ناگسستنی و خاص با محبوب دارد که این کشش و بی‌قراریِ درونی، خود بزرگ‌ترین نشانه‌ی اصالتِ این ارتباط است.

معنی و تفسیر

گر می نکند لبم بیانت سر می گوید به گوش جانت

اگر لبانِ من تواناییِ آن را ندارد که از تو سخن بگوید، نگران نباش؛ چرا که حقیقتِ وجود و هستیِ من، مستقیماً با جانِ تو در حال گفتگو است.

نکته ادبی: واژه 'سر' در ادبیات عرفانی علاوه بر معنای عضوی از بدن، به معنای حقیقتِ پنهان و سرّ درون نیز به کار می‌رود.

گر لب ز سلام تو خموش است بس هم سخن است با نهایت

اگر لب‌های من از سلام و گفتگوی با تو خاموش مانده است، نباید پنداشت که از تو بریده‌ام؛ چرا که باطنِ من با نهایتِ وجودِ تو در حالِ گفتگویی عمیق است.

نکته ادبی: 'نهایت' در اینجا می‌تواند به معنای مقصدِ غایی یا ذاتِ معشوق باشد که مرزِ نهاییِ کلام در برابر آن فرومی‌ریزد.

تن از تو همی کند کرانه جان بگرفته است در میانت

جسمِ من از تو کناره می‌گیرد و به ناتوانی می‌گراید، اما در همان حال، جانِ من در میانِ حریمِ تو جای گرفته و با تو پیوند خورده است.

نکته ادبی: 'کرانه کردن' استعاره از فاصله گرفتنِ تن و سستیِ آن در برابرِ حضورِ قویِ روح است.

صورت اگرت چو تیر انداخت جانش بکشید چون کمانت

اگر ظاهر و پیکرِ تو همچون تیری به سویِ مقصدی پرتاب شود، جانِ تو مانندِ کمان آن را هدایت و کنترل می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه زیبایی میان تن (تیر) و جان (کمان) وجود دارد که نشان‌دهنده سیطره‌ی روح بر جسم است.

هرچ از تو نهان کند بگوید در گوش ضمیر رازدانت

هر چیزی که بخواهی از تو پنهان کنی یا از تو مخفی بماند، در گوشِ ضمیرِ آگاه و رازدانِ تو بازگو می‌شود.

نکته ادبی: 'ضمیر' به معنای باطن و نهادِ انسان است که محرمِ اسرار و رازدانِ حقیقت تلقی می‌شود.

این دم اگر از میان برونی بازآرد دل کمرکشانت

اگر در این لحظه بخواهی از میانِ این میدانِ عشق کنار بروی، دلِ من تو را دوباره به سوی خود بازمی‌گرداند و به بند می‌کشد.

نکته ادبی: 'کمرکشان' به معنای کسی است که فردی را به زور یا با محبت از کمر می‌گیرد و به دنبالِ خود می‌کشد.

در باطن کرده خاص خاصت در ظاهر کرده امتحانت

در عالمِ باطن، تو را به عنوانِ بنده‌ای خاص و برگزیده برگزیده‌ام، اما در عالمِ ظاهر، تو را در معرضِ آزمون و بلا قرار داده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به تضادِ همیشگی میانِ جایگاهِ روحانیِ انسان و ابتلائاتِ دنیوی او.

خامش که چو در تو این غم انداخت بس باشد این کشش نشانت

سکوت کن، چرا که همین غمی که در دلِ تو انداخته‌ام، برای اثباتِ این کشش و اتصالِ میانِ ما کافی است و نشانه‌ای از پیوندِ ماست.

نکته ادبی: 'خامش' که مخففِ خاموش است، در این مقام دستوری، دعوتی به صبوری و پذیرشِ رنجِ عشق است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه جانش بکشید چون کمانت

تشبیه جان به کمان که تیر (صورت) را هدایت می‌کند، نشان‌دهنده نقشِ راهبردیِ روح نسبت به جسم است.

تضاد ظاهر و باطن

تقابل میانِ آزمون‌های ظاهری و مقامِ خاصِ باطنی که یکی از بن‌مایه‌های اصلی عرفان است.

کنایه کمرکشانت

کنایه از به بند کشیدن و بازگرداندنِ عاشق توسطِ نیرویِ عشقِ معشوق.

پارادوکس (تناقض) لب خموش است و سخن می‌گوید

بیانگر این نکته که در ساحتِ عشق، سکوتِ فیزیکی بلندترین نوعِ ارتباط است.