دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۷۲

مولوی
من سر نخورم که سر گران ست پاچه نخورم که استخوان ست
بریان نخورم که هم زیان ست من نور خورم که قوت جان ست
من سر نخوهم که باکلاهند من زر نخوهم که بازخواهند
من خر نخوهم که بند کاهند من کبک خورم که صید شاهند
بالا نپرم نه لک لکم من کس را نگزم که نی سگم من
لنگی نکنم نه بدتکم من که عاشق روی ایبکم من
ترشی نکنم نه سرکه ام من پرنم نشوم نه برکه ام من
سرکش نشوم نه عکه ام من قانع بزیم که مکه ام من
دستار مرا گرو نهادی یک کوزه مثلثم ندادی
انصاف بده عوان نژادی ما را کم نیست هیچ شادی
سالار دهی و خواجه ده آن باده که گفته ای به من ده
ور دفع دهی تو و برون جه در کس زنان خویشتن نه
من عشق خورم که خوشگوارست ذوق دهنست و نشو جان ست
خوردم ز ثرید و پاچه یک چند از پاچه سر مرا زیانست
زین پس سر پاچه نیست ما را ما را و کسی که اهل خوانست

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این سروده، گفت‌وگویی طنزآمیز و حکیمانه است که در آن شاعر با زبانی رندانه و سرشار از شوخ‌طبعی، از تعلقات دنیوی و خوراک‌های مادی بیزاری می‌جوید. مقصود شاعر از این نفی و اثبات، نه صرفاً پرهیز غذایی، بلکه تبیین اولویت‌بخشی به قوت روح و معنویت بر لذایذ جسمانی است که همواره با رنج و غفلت همراهند.

در این فضای سرشار از کنایه، شاعر با استفاده از بازی‌های زبانی و تشبیهات بدیع، خود را از بندهای اجتماعی، طمع و اسارت در خواهش‌های نفسانی رها می‌سازد. او با بیانی که هم‌زمان جدی و شوخ‌طبعانه است، مخاطب را به سوی لذتی فراگیر و پایدار یعنی عشق دعوت می‌کند که برخلاف خوراک‌های زمینی، نه تنها زیان‌بار نیست، بلکه مایه تعالی جان است.

معنی و تفسیر

من سر نخورم که سر گران ست پاچه نخورم که استخوان ست

من گوشت سر نمی‌خورم، چرا که طبع آن سنگین است و سر منشأ دردسر؛ پاچه هم نمی‌خورم چون تماماً استخوان است و گوشت چندانی ندارد.

نکته ادبی: ایهام در واژه «سر»؛ هم به معنای سرِ گوسفند و هم به معنایِ سر و کله (دردسر و تکبر).

بریان نخورم که هم زیان ست من نور خورم که قوت جان ست

گوشت بریان نمی‌خورم زیرا برای بدن زیان‌آور است؛ من «نور» معرفت و عشق را می‌خورم که نیروبخشِ جان است.

نکته ادبی: تضاد میان خوراک مادی (بریان) و خوراک معنوی (نور).

من سر نخوهم که باکلاهند من زر نخوهم که بازخواهند

من به دنبال ریاست و «سر» بودن (کلاه‌گذاشتن بر سر دیگران) نیستم، زیرا آنان اسیرِ کلاه و مقامِ خویش‌اند؛ به دنبال ثروت هم نیستم، چون مال دنیا را عاقبت از دست می‌گیرند.

نکته ادبی: تکرار واژه «سر» و «کلاه» که کنایه از جاه‌طلبی و فریب‌کاری است.

من خر نخوهم که بند کاهند من کبک خورم که صید شاهند

من خر (نماد جهل و بارکشی دنیا) نمی‌خواهم، زیرا آنان همواره اسیر علف و هوس‌های پست هستند؛ من «کبک» می‌خورم که غذای شاهان و نماد بلندی‌طبع است.

نکته ادبی: کبک استعاره از معنویت و کمال است که نصیبِ صاحب‌نظران می‌شود.

بالا نپرم نه لک لکم من کس را نگزم که نی سگم من

من مانند لک‌لک بلندپروازی بی‌جا نمی‌کنم؛ به کسی هم آسیب نمی‌رسانم، چرا که من خوی درندگیِ سگ را ندارم.

نکته ادبی: نفیِ ویژگی‌های حیوانی برای اثباتِ انسانیت و مقام عاشقی.

لنگی نکنم نه بدتکم من که عاشق روی ایبکم من

من تظاهر به لنگی (نیاز و ضعف) نمی‌کنم و بدطینت نیستم، زیرا من عاشق رویِ محبوب (ایبک) هستم.

نکته ادبی: «ایبک» احتمالاً نام معشوق یا اشاره‌ای خاص است که شاعر به آن دل‌بسته است.

ترشی نکنم نه سرکه ام من پرنم نشوم نه برکه ام من

من خوی ترش‌رویی و سرکه‌خوری ندارم، چرا که سرکه نیستم؛ هم‌چنین در یک جا راکد نمی‌مانم چون برکه نیستم که بوی گند بگیرم.

نکته ادبی: استفاده از تشبیه برای بیانِ پویاییِ روحِ عاشق که نباید اسیر سکون شود.

سرکش نشوم نه عکه ام من قانع بزیم که مکه ام من

من سرکش و متکبر نمی‌شوم، زیرا ظرفیتِ محدود (کوزه) ندارم؛ به اندک قانعم زیرا وجودم مانند مکه، مرکزِ توجه و پرستش است.

نکته ادبی: تمثیل «مکه» برای اشاره به جایگاهِ امن و معنویِ عارف.

دستار مرا گرو نهادی یک کوزه مثلثم ندادی

تو دستار (شرافت و آبرو) مرا به گرو برده‌ای، اما در عوض حتی یک کوزه شراب (نور الهی) به من نداده‌ای.

نکته ادبی: دستار در عرفان نماد آبرو و جایگاه اجتماعی است که در گروِ عشق است.

انصاف بده عوان نژادی ما را کم نیست هیچ شادی

انصاف بده، ای کسی که از تبارِ عوانان (مأموران خشن و زورگو) هستی؛ ما از نظر معنوی هیچ کمبودی از شادی نداریم.

نکته ادبی: «عوان» به معنای مأمور و خشن‌خو است که شاعر با طعنه به مخاطب نسبت داده.

سالار دهی و خواجه ده آن باده که گفته ای به من ده

ای سالار و بزرگِ این ده، همان باده‌ای که وعده داده بودی، به من برسان.

نکته ادبی: درخواستِ فیض و مدد از مرشد یا پیر راه.

ور دفع دهی تو و برون جه در کس زنان خویشتن نه

اگر مرا دفع می‌کنی و بیرون می‌رانی، پس خودت برو و با اهل و عیال خودت سرگرم باش.

نکته ادبی: خطاب به مخاطبی که سعی در بیرون راندن شاعر دارد.

من عشق خورم که خوشگوارست ذوق دهنست و نشو جان ست

من عشق را می‌خورم (تجربه می‌کنم) که بسیار گواراست؛ این عشق، هم برای دهان (سخن) لذت‌بخش است و هم برای جان، قوت و رشد است.

نکته ادبی: عشق به مثابه غذای روح که حواس را تصفیه می‌کند.

خوردم ز ثرید و پاچه یک چند از پاچه سر مرا زیانست

مدتی از ترید و پاچه خوردم، اما دریافتم که خوردنِ سر و پاچه برای من زیان‌بار است.

نکته ادبی: تأکید دوباره بر بطلانِ لذت‌های جسمانی.

زین پس سر پاچه نیست ما را ما را و کسی که اهل خوانست

از این پس، دیگر کاری به سر و پاچه ندارم؛ این گونه خوراک‌ها برای کسانی است که اهل خوانِ (سفره) دنیا هستند.

نکته ادبی: مرزبندی میان اهلِ دنیا و اهلِ معنا.

آرایه‌های ادبی

ایهام سر

اشاره به سرِ گوسفند (خوراک) و سر به معنای جاه و مقام و نیز دردسر.

استعاره نور

اشاره به دانش، معرفت و تجلیات الهی که قوت‌بخش روح است.

تضاد (طباق) سرکه و شیرینی

تقابل ویژگی‌های اخلاقی (ترش‌رویی در مقابل گشاده‌رویی عاشقانه).

نماد کبک

نماد بلندطبعی و جایگاه معنوی در مقابل حیوانات پست‌تر مانند خر و سگ.