دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۷۱

مولوی
گر جام سپهر زهرپیماست آن در لب عاشقان چو حلواست
زین واقعه گر ز جای رفتی از جای برو که جای این جاست
مگریز ز سوز عشق زیرا جز آتش عشق دود و سوداست
دودت نپزد کند سیاهت در پختنت آتشست کاستاست
پروانه که گرد دود گردد دودآلودست و خام و رسواست
از خانه و مان به یاد ناید آن را که چنین سفر مهیاست
از شهر مگو که در بیابان موسیست رفیق من و سلواست
صحبت چه کنی که در سقیمی هر لحظه طبیب تو مسیحاست
دلتنگ خوشم که در فراخی هر مسخره را رهست و گنجاست
چون خانه دل ز غم شود تنگ در وی شه دلنواز تنهاست
دل تنگ بود جز او نگنجد تنگی دلم امان و غوغاست
دندان عدو ز ترس کندست پس روترشی رهایی ماست
خاموش که بحر اگر ترش روست هم معدن گوهرست و دریاست

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این ابیات به تبیینِ پارادوکسیکالِ رنج و گشایش در سلوکِ عاشقانه می‌پردازد. شاعر در این قطعه به دنبالِ تغییرِ نگاهِ سالک به جهان است؛ جایی که تلخی‌های روزگار و سختی‌های راه، نه‌تنها مانع نیستند، بلکه همچون نوش‌دارو و راهگشایِ رسیدن به معشوق عمل می‌کنند. فضا، فضایی سرشار از تسلیم و اعتماد به قضا و قدر الهی است.

نکته‌ی محوری دیگر، ستایشِ تنگیِ دل است که در عرفان، نمادی از خالی شدن از اغیار و تعلقاتِ دنیوی است. شاعر معتقد است وقتی دل از هیاهویِ جهان خالی و به واسطه‌یِ غم، تنگ و فشرده شود، همان‌جا خلوت‌گاهِ پادشاهِ جان (خداوند) می‌شود و دیگر جایِ برایِ حضورِ بیگانگان و نااهلان باقی نمی‌ماند.

معنی و تفسیر

گر جام سپهر زهرپیماست آن در لب عاشقان چو حلواست

اگر چرخشِ روزگار و تقدیر، جامِ زهری به سویِ تو می‌گیرد، بدان که در نگاهِ عاشقِ حقیقی، این جام همچون حلوا شیرین و گواراست.

نکته ادبی: زهرپیما به معنای زهردهنده یا کسی است که پیمانه‌یِ زهر می‌نوشاند؛ در اینجا کنایه از سختی‌های روزگار است.

زین واقعه گر ز جای رفتی از جای برو که جای این جاست

اگر از این حقیقت و سختیِ راهِ عشق، آزرده شدی و هوایِ رفتن به سرت زد، برو؛ چرا که این جایگاه و مقام، مختصِ کسانی است که تابِ سختی‌ها را دارند.

نکته ادبی: از جای رفتن کنایه از طاقت از دست دادن و بی‌قرار شدن است.

مگریز ز سوز عشق زیرا جز آتش عشق دود و سوداست

از سوز و گدازِ عشق فرار مکن؛ زیرا هر چیزی جز آتشِ عشق، دودِ بی‌حاصل و داد و ستدهایِ فریبنده‌یِ دنیوی است.

نکته ادبی: سودا در ادبیات عرفانی به معنای معامله، خیال‌بافی و همچنین شور و عشق است.

دودت نپزد کند سیاهت در پختنت آتشست کاستاست

دودِ عشق تو را به کمال نمی‌رساند و تنها تو را سیاه و تیره می‌کند؛ برای پخته شدن و رسیدن به حقیقت، باید تن به آتشِ سوزانِ عشق بسپاری.

نکته ادبی: کاستا استعاره از کوره و آتشدان برای پختن است؛ دود به معنایِ ظاهرِ کار و بی‌حاصلی است.

پروانه که گرد دود گردد دودآلودست و خام و رسواست

پروانه‌ای که به‌جایِ رسیدن به شعله، گردِ دود می‌گردد، ناپخته است و تنها خود را سیاه و رسوا می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به داستان پروانه و شمع که نمادِ سالکِ ناشی است.

از خانه و مان به یاد ناید آن را که چنین سفر مهیاست

کسی که این‌گونه سفرِ معنوی برایش فراهم و آغاز شده، دیگر به یادِ خانه و تعلقاتِ دنیوی نخواهد بود.

نکته ادبی: خانه و مان کنایه از دلبستگی‌های مادی و دنیوی است.

از شهر مگو که در بیابان موسیست رفیق من و سلواست

از شهرهایِ پر از هیاهو سخن مگو؛ در بیابانِ خلوتِ سالک، خداوند رفیق و هم‌نشینِ اوست و رزقِ معنوی (مَن و سَلوی) او را تأمین می‌کند.

نکته ادبی: مَن و سَلوی نام غذاهایِ آسمانی است که برای بنی‌اسرائیل در بیابان نازل می‌شد؛ نمادِ رزقِ بی‌پایانِ الهی.

صحبت چه کنی که در سقیمی هر لحظه طبیب تو مسیحاست

چرا به دنبالِ طبیب می‌گردی وقتی بیمارِ عشق هستی؟ مسیحِ جان تو همیشه با توست و لحظه‌به‌لحظه دردِ تو را درمان می‌کند.

نکته ادبی: مسیح استعاره از خداوند یا مرشدِ کامل است که دمِ او جان‌بخش است.

دلتنگ خوشم که در فراخی هر مسخره را رهست و گنجاست

من از دلتنگی و تنگیِ دل خرسندم، چرا که دلی که وسیع باشد، جایِ مسخره‌بازی‌ها و رفت‌وآمدِ هر کس و ناکسی است.

نکته ادبی: در اینجا تنگیِ دل به معنایِ انحصار و محافظت از حریمِ دل است.

چون خانه دل ز غم شود تنگ در وی شه دلنواز تنهاست

وقتی خانه‌یِ دل به خاطرِ غم و رنج تنگ می‌شود، دیگر جایِ کسی نیست و پادشاهِ دلنوازِ جان (خداوند) در آنجا تنها ساکن می‌شود.

نکته ادبی: شه استعاره از معشوقِ حقیقی یا همان خداوند است.

دل تنگ بود جز او نگنجد تنگی دلم امان و غوغاست

دل اگر تنگ باشد، جز او در آن نمی‌گنجد؛ پس این تنگیِ دل، برای من مایه‌یِ آرامش و شور و غوغا است.

نکته ادبی: تنگ بودنِ دل در اینجا با مفهومِ عرفانیِ فنا و انحصار برای محبوب گره خورده است.

دندان عدو ز ترس کندست پس روترشی رهایی ماست

دندانِ دشمن برای آسیب زدن به ما کند شده است؛ بنابراین، تلخ‌رویی و سختیِ روزگار در واقع مایه‌یِ رهایی و نجاتِ ماست.

نکته ادبی: روترشی استعاره از سختی و تلخیِ قضا و قدر است.

خاموش که بحر اگر ترش روست هم معدن گوهرست و دریاست

سکوت کن، چرا که اگر دریا در ظاهر موج و تلاطم (ترش‌رویی) دارد، در باطن معدنِ گوهر است و حقیقتِ هستی در آن نهفته است.

نکته ادبی: بحر استعاره از ذاتِ الهی یا جهانِ هستی است.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) زهر و حلوا

تقابل میان تلخیِ تقدیر و شیرینیِ درکِ عاشقانه.

تلمیح موسی و سلوا

اشاره به داستان‌های قرآنیِ بنی‌اسرائیل برای بیانِ رزقِ الهی.

استعاره شه (پادشاه)

اشاره به خداوند یا محبوبِ ازلی که در دلِ سالک ساکن می‌شود.

استعاره مسیح

اشاره به قدرتِ شفاگر و حیات‌بخشِ الهی.

پارادوکس (متناقض‌نما) تنگیِ دل

تنگیِ دل که معمولاً منفی است، در اینجا به دلیلِ جای گرفتنِ محبوب، مایه‌یِ سعادت و آرامش شمرده می‌شود.