دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۵۵

مولوی
در این خانه کژی ای دل گهی راست برون رو هی که خانه خانه ماست
چو بادی تو گهی گرم و گهی سرد رو آن جا که نه گرما و نه سرماست
تو خواهی که مرا مستور داری منم روز و همیشه روز رسواست
تو میرابی که بر جو حکم داری به جو اندرنگنجد جان که دریاست
تو پر و بال داری مرغ واری به پر و بال مردان را چه پرواست
نجس در جوی ما آب زلالست مگس بر دوغ ما بازست و عنقاست
صلا ای آفتاب لامکانی که ذره ذره از تابش ثریاست
بحمدالله به عشق او بجستیم از این تنگی که محراب و چلیپاست
دهل برگیر و در بازار می رو ندا می کن که یوسف خوب سیماست
دریدم پرده ناموس و سالوس که جان من ز جان خویش برخاست

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل، بیانی شورانگیز و عارفانه در باب گذار از محدوده تنگ «خودِ منیت‌دار» به سوی گستره بی‌کرانِ حقیقتِ الهی است. شاعر، مخاطب خود را که همان نفسِ اسیرِ در بندِ پندارها و دوگانگی‌هاست، به رهایی از قالب‌های ذهنی و عبور از ظواهرِ دنیوی دعوت می‌کند تا به تماشایِ حقیقتی بنشیند که در بندِ زمان و مکان نمی‌گنجد.

در فضای این شعر، تقابل‌های دوگانه دنیوی (چون سرما و گرما، نجس و پاک، یا محراب و چلیپا) در برابرِ یکتاییِ جانِ حقیقت‌جو رنگ می‌بازند. شاعر با لحنی آمرانه و در عین حال عاشقانه، از شکستنِ پرده‌های پندار و رسواییِ عارفانه سخن می‌گوید، تا با نفیِ «منِ مجازی»، به «او» که اصل و اساسِ هستی است، پیوند بخورد.

معنی و تفسیر

در این خانه کژی ای دل گهی راست برون رو هی که خانه خانه ماست

ای دل، در این خانه‌ای که تو ساکن آن هستی، گاهی حقیقتی وجود دارد و گاهی کژی و نادرستی. از این خانه بیرون برو؛ چرا که این خانه‌ی حقیقی، جایگاه ما (عارفانِ متصل به حق) است و نه جایگاه تو با آن محدودیت‌هایت.

نکته ادبی: واژه «کژی» به معنای انحراف و نادرستی است که در تقابل با «راست» به معنای درستی و صداقت آمده است.

چو بادی تو گهی گرم و گهی سرد رو آن جا که نه گرما و نه سرماست

تو مانند بادی هستی که مدام تغییر حالت می‌دهی و گاهی گرمی و گاهی سرد؛ اما به آن مقامِ بلند برو که فراتر از این دوگانگی‌های گرما و سرما (تضادهای دنیوی) است.

نکته ادبی: تشبیه «تو به باد» بیانگر ناپایداری و بی‌ثباتی احوالِ نفسِ اماره است.

تو خواهی که مرا مستور داری منم روز و همیشه روز رسواست

تو می‌خواهی که حالِ معنوی و اسرارِ درونی مرا پنهان و پوشیده نگه‌داری، اما من همانند روز روشن هستم و ذاتِ روز همواره آشکار و رسوا است و نمی‌توان آن را پنهان کرد.

نکته ادبی: «مستور» به معنای پوشیده و پنهان است؛ شاعر خود را به روز تشبیه کرده که ذاتاً در معرض دید است.

تو میرابی که بر جو حکم داری به جو اندرنگنجد جان که دریاست

تو مانند میرابی هستی که وظیفه مدیریتِ یک جوی آبِ باریک را بر عهده داری، اما جانِ عارف، دریایی بی‌کران است که هرگز در جویِ باریکِ عقلِ جزئیِ تو نمی‌گنجد.

نکته ادبی: «میراب» در قدیم کسی بوده که تقسیم آب را بر عهده داشته و نمادی از محدودیت‌نگری است.

تو پر و بال داری مرغ واری به پر و بال مردان را چه پرواست

تو مانند پرنده‌ای هستی که به پر و بالِ خود وابسته‌ای و به آن می‌نازی؛ اما برای مردانِ راهِ حقیقت که به مقامِ فنا رسیده‌اند، پر و بالِ مادی چه ارزشی دارد که به آن دل‌بسته باشند؟

نکته ادبی: «مردان» در اینجا به معنای عارفان و سالکانِ راهِ حق است، نه جنسیتِ مرد.

نجس در جوی ما آب زلالست مگس بر دوغ ما بازست و عنقاست

در مسلکِ ما، مفاهیمِ دنیوی واژگون است؛ آنچه تو نجس می‌پنداری، برای ما آبِ زلال است و آنچه تو حقیر و ناچیز (مگس) می‌بینی، در چشمِ ما همچون بازِ شکاری و یا عنقایِ افسانه‌ای باشکوه است.

نکته ادبی: «عنقا» پرنده‌ای اسطوره‌ای و کمیاب است؛ اشاره به تفاوتِ نگاهِ عارف با نگاهِ عوام دارد.

صلا ای آفتاب لامکانی که ذره ذره از تابش ثریاست

ای آفتابِ بی‌مکان (خداوند)؛ بانگِ صلا و دعوت برآورده می‌شود، چرا که هر ذره‌ای در این عالم، از تابشِ انوارِ جمالِ توست که می‌درخشد.

نکته ادبی: «آفتابِ لامکانی» استعاره از خداوند است که فراتر از زمان و مکان است.

بحمدالله به عشق او بجستیم از این تنگی که محراب و چلیپاست

خدا را سپاس که با یاریِ عشقِ او، از این تنگناهایِ مذهبی و ظاهری که میانِ محرابِ مسجد و صلیبِ کلیسا فاصله می‌اندازند، رها شدیم و به حقیقتِ واحد رسیدیم.

نکته ادبی: «محراب و چلیپا» نمادِ تضادِ ادیانِ مختلف یا تقابل‌های ظاهری است که عارف از آن‌ها عبور کرده است.

دهل برگیر و در بازار می رو ندا می کن که یوسف خوب سیماست

دهل برگیر و در بازارِ شهر راه بیفت و با صدای بلند جار بزن که یوسفِ کنعانی (نمادِ زیبایی و حقیقتِ مطلق) ظهور کرده است.

نکته ادبی: «یوسف» نمادی است از زیباییِ مطلق و معشوقِ ازلی که به میانِ مردم آمده است.

دریدم پرده ناموس و سالوس که جان من ز جان خویش برخاست

من پرده‌ی ریاکاری و ظاهرسازی را دریدم، چرا که جانِ من از بندِ خودِ محدود و خودخواهانه خویش رها شده و به پرواز درآمده است.

نکته ادبی: «ناموس» در اینجا به معنای آبرو و اعتبارِ ظاهری و «سالوس» به معنای دورویی و ریاکاری است.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) گرما و سرما، نجس و زلال، مگس و عنقا

شاعر با کنار هم قرار دادنِ اضداد، نشان می‌دهد که در مرتبه‌ی عرفانی، این تقابل‌های مادی بی‌معنا هستند.

استعاره آفتابِ لامکانی

اشاره به ذاتِ حق‌تعالی که نوربخشِ عالم است اما خود محدود به مکان نیست.

تلمیح یوسف

اشاره به داستانِ حضرت یوسف که نمادِ زیبایی و جمالِ الهی است که باید در بازارِ جان به همگان اعلام شود.

تشبیه منم روز و همیشه روز رسواست

تشبیه ذاتِ خویش به روز که ماهیتش آشکار بودن است و نمی‌توان آن را پنهان کرد.