دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۵۳

مولوی
زهی می کاندر آن دستست هیهات که عقل کل بدو مستست هیهات
بر آن بالا برد دل را که آن جا سر نیزه زحل پستست هیهات
هر آن کو گشت بی خویش اندر این بزم ز خویش و اقربا رسته ست هیهات
چو عنقا برپرد بر ذروه قاف که پیشش که کمربسته ست هیهات
عجایب بین که شیشه ناشکسته هزاران دست و پا خسته ست هیهات
مرا گویی که صبر آهسته تر ران چه جای صبر و آهسته ست هیهات
بده آن پیر را جامی و بنشان که این جا پیر بایسته ست هیهات
خصوصا جان پیری ها که عقل ست که خوش مغزست و شایسته ست هیهات
از آن باغ و ریاض بی نهایت همه عالم چو گلدسته ست هیهات
چو گلدسته ست پوسیده شود زود به دشتی رو کز او رسته ست هیهات
میی درکش به نام دلربایی که بس زیبا و برجسته ست هیهات
ز بس خون ها که او دارد به گردن خرد را طوق بسکسته ست هیهات
شکن هایی که دارد طره او بهای مشک بشکسته ست هیهات
خمش کردم خموشانه به من ده که دل را گفت پیوسته ست هیهات

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل در ستایش مستیِ روحانی و شوریدگیِ عارفانه سروده شده است و مخاطب را به رهایی از بندهای عقلِ جزئی و پیوستن به دریای بی‌کرانِ عشق الهی دعوت می‌کند. شاعر با تصویرسازی‌های جسورانه، جایگاه عقل و صبرِ متعارف را در برابر بی‌قراریِ عاشقانه ناچیز می‌شمارد و برتریِ ساحتِ شهود و عشق را به رخ می‌کشد.

در فضای این شعر، جهانِ مادی به مثابه یک دسته‌گلِ زودگذر و فانی تصویر می‌شود که در برابر باغِ بی‌نهایتِ حقیقت، رنگ می‌بازد. نویسنده با بهره‌گیری از نمادهایی نظیر عنقا، قاف و زحل، فضایِ صعودِ معنوی را ترسیم می‌کند و سرانجام، سکوت و خاموشی را تنها زبانِ شایسته برای بیانِ این احوالِ درونی می‌داند.

معنی و تفسیر

زهی می کاندر آن دستست هیهات که عقل کل بدو مستست هیهات

شگفتا از این شراب معرفت که در دست معشوق است؛ شرابی چنان قوی و گیرا که عقلِ کل (بالاترین مرتبه خرد) نیز در برابر آن سرگشته و مدهوش است.

نکته ادبی: عقل کل در اصطلاح عرفانی، نخستین صادر از ذات حق است که در اینجا به نشانه ناتوانی خرد در برابر عشق، مدهوش توصیف شده است.

بر آن بالا برد دل را که آن جا سر نیزه زحل پستست هیهات

این شراب، دلِ عاشق را به مقامی چنان بلند می‌برد که جایگاهِ سیاره زحل (که در قدما بلندترین فلک و دورترین جایگاه در آسمان بود) در برابر آن، پست و ناچیز است.

نکته ادبی: زحل به عنوان استعاره از بالاترین حد درک مادی و فلکی به کار رفته که در اینجا از ارزش ساقط شده است.

هر آن کو گشت بی خویش اندر این بزم ز خویش و اقربا رسته ست هیهات

هرکس در این بزمِ عرفانی، از «خویشتن» و خودبینیِ خود رها شود، در واقع از تمامی تعلقاتِ خویشاوندی و بندهای دنیوی آزاد شده است.

نکته ادبی: «رسته ست» به معنای نجات یافته و رها شده است.

چو عنقا برپرد بر ذروه قاف که پیشش که کمربسته ست هیهات

عاشق همچون مرغ افسانه‌ای عنقا به سوی قلّه بلندِ کوه قاف (مقامِ قرب الهی) پرواز می‌کند؛ جایی که هیچ‌کسِ دیگر توانِ رسیدن و کمر بستن برای آن را ندارد.

نکته ادبی: عنقا و قاف نمادهای صعود به بالاترین مقامِ عرفانی هستند.

عجایب بین که شیشه ناشکسته هزاران دست و پا خسته ست هیهات

شگفتا از این راز که با نوشیدن این شراب، شیشه وجودِ عاشق (ظاهر او) سالم می‌ماند، اما هزاران دست و پایِ تعلقات و خودخواهی‌های او در هم می‌شکند و از کار می‌افتد.

نکته ادبی: تضاد میان شیشه ناشکسته و دست‌وپای خسته، پارادوکسِ شکستنِ نفس (منیت) در عینِ بقایِ هویتِ اصلی است.

مرا گویی که صبر آهسته تر ران چه جای صبر و آهسته ست هیهات

تو به من می‌گویی که با شکیبایی و آرامش در این راه گام بردارم، اما مگر در میان این همه شور و غوغای عشق، جایی برای صبر و آرامش باقی مانده است؟

نکته ادبی: پرسش انکاری که نشان‌دهنده غلبه هیجانِ عشق بر عقلِ مصلحت‌اندیش است.

بده آن پیر را جامی و بنشان که این جا پیر بایسته ست هیهات

از این شرابِ معرفت به آن پیرِ راه (مرشدِ کامل) جامی بنوشان؛ زیرا تنها کسی که شایستگیِ درکِ این مستی را دارد، آن پیرِ فرزانه است.

نکته ادبی: «پیر» در عرفان نمادِ انسانِ کاملی است که به بلوغِ روحی رسیده است.

خصوصا جان پیری ها که عقل ست که خوش مغزست و شایسته ست هیهات

به‌ویژه جانِ پیران که سرشار از خردِ اصیل است؛ چرا که چنین پیری مغزِ آگاهی و شایستگی را در خود دارد.

نکته ادبی: «مغز» کنایه از باطن و حقیقتِ معناست در مقابلِ پوست.

از آن باغ و ریاض بی نهایت همه عالم چو گلدسته ست هیهات

در مقایسه با آن باغ و گلستانِ بی‌نهایتِ الهی، تمامِ عالمِ مادی همچون یک دسته‌گلِ کوچک و محدود به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: تضاد میان باغ (عالم بی‌کران معنا) و گلدسته (عالم محدود مادی).

چو گلدسته ست پوسیده شود زود به دشتی رو کز او رسته ست هیهات

این دنیایِ مادی همچون یک دسته‌گلِ چیده شده است که به‌زودی پژمرده و پوسیده می‌شود؛ پس به سوی آن دشتِ وسیعی برو که این گل‌ها از آنجا روییده و جان گرفته‌اند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه دنیای مادی، سایه و نمودی از عالمِ معناست و نباید به آن دل بست.

میی درکش به نام دلربایی که بس زیبا و برجسته ست هیهات

شرابی از عشق بنوش که به نامِ دلربایی و زیبایی باشد؛ چرا که این شراب بسیار زیبا و برجسته (والا) است.

نکته ادبی: اشاره به نوشیدنِ شرابِ عشقِ حقیقی که انسان را از عالمِ فرودین جدا می‌کند.

ز بس خون ها که او دارد به گردن خرد را طوق بسکسته ست هیهات

عشقِ او چنان سهمگین است که گویی خونِ بسیاری از عقل‌ها را ریخته و طوقِ بردگیِ خرد را از گردنِ عاشق شکسته است.

نکته ادبی: شکستنِ طوقِ خرد به معنای فراتر رفتن از قید و بندهای منطقِ سردِ دنیوی است.

شکن هایی که دارد طره او بهای مشک بشکسته ست هیهات

پیچ و خم‌هایی که در زلفِ (موی) آن یارِ زیباروی است، ارزشِ مشکِ ناب را نیز شکسته و آن را بی‎‌اعتبار کرده است.

نکته ادبی: «شکن» کنایه از زیباییِ پیچیده و فریبای معشوق است که از زیبایی‌های مادی پیشی گرفته است.

خمش کردم خموشانه به من ده که دل را گفت پیوسته ست هیهات

من دیگر سخن نگفتم و خاموش شدم؛ تو نیز در سکوت و به صورتِ قلبی این شراب را به من بنوشان، چرا که دل پیوسته خواهانِ وصل است، نه سخن‌پردازی.

نکته ادبی: «خمش» امر به سکوت است، که در عرفان مرحله‌ای بالاتر از کلام است.

آرایه‌های ادبی

استعاره می / شراب

اشاره به عشقِ الهی و معرفتِ حضوری که همچون شراب، خردِ عادی را زایل می‌کند.

تلمیح عنقا و قاف

اشاره به داستان‌های اساطیری برای تبیینِ سفرِ عارفانه و رسیدن به والاترین مقامِ حقیقت.

پارادوکس (متناقض‌نما) شیشه ناشکسته و دست‌ و پا خسته

بیانِ این نکته که در سلوک، جسم باقی می‌ماند اما نفسانیات از بین می‌روند.

تضاد باغ و گلدسته

مقابل هم قرار دادنِ حقیقتِ پایدار (باغ) و مظاهرِ فناپذیرِ دنیا (گلدسته).

مبالغه عقل کل بدو مستست

برای نشان دادنِ عظمت و گیراییِ شرابِ معرفت، ناتوانیِ عالی‌ترین مرتبه عقل را به تصویر کشیده است.