دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۵۲

مولوی
چو با ما یار ما امروز جفتست بگویم آنچ هرگز کس نگفته ست
همه مستند این جا محرمانند میندیش از کسی غماز خفته ست
خزان خفت و بهاران گشت بیدار نمی بینی درخت و گل شکفته ست
اگر یک روز باقی باشد از دی زمین لب بسته است و گل نهفته ست
هلا در خواب کن اوباش تن را که گوهرهای جانی جمله سفته ست
خمش کن زردهی زان در نیابی وگر محرم شوی بستان که مفتست

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این ابیات فضایی عرفانی و پرشور را به تصویر می‌کشند که در آن شاعر از تجربه‌ی حضور یار و وحدت با معشوق ازلی سخن می‌گوید. در این حال و هوا، مرزهای عقلانی و محدودیت‌های گفتاری در هم می‌شکند و پرده از اسراری برداشته می‌شود که در وضعیت عادی برای همگان قابل درک نیست.

شاعر در این مسیر، مخاطب را به دوری از وسوسه‌های نفسانی و بیداریِ درونی فرا می‌خواند. پیام اصلی این است که وصال و درک حقایق هستی، نه با تلاش‌هایِ فکری و تکاپویِ ذهنی، بلکه از طریقِ پاک‌سازیِ وجود و رسیدن به مرتبه «محرمیّت» و بهره‌مندی از فیض الهی به دست می‌آید که بی‌دریغ و رایگان به سالکانِ حقیقی بخشیده می‌شود.

معنی و تفسیر

چو با ما یار ما امروز جفتست بگویم آنچ هرگز کس نگفته ست

اکنون که محبوبِ من در کنارم حضور دارد و با وجودم یگانه شده است، سخنانی خواهم گفت که پیش از این هیچ‌کس بر زبان نیاورده و کسی نشنیده است.

نکته ادبی: واژه «جفت» در اینجا به معنای اتحاد و همراهی کامل است و «آنچ» کوتاه‌شده‌ی «آنچه» است که در متون کلاسیک رایج بوده است.

همه مستند این جا محرمانند میندیش از کسی غماز خفته ست

در این مجلس همه سرشار از شور و مستیِ الهی هستند و رازدارانِ این طریق‌اند؛ از حضورِ غمازان و بدگویان هراسی به دل راه مده، چرا که آنان از این احوالات بی خبر و در خوابِ غفلت‌اند.

نکته ادبی: «غماز» به معنای سخن‌چین و جاسوس است که در عرفان کنایه از اهلِ ظاهر و بی‌خبران از حقیقت است.

خزان خفت و بهاران گشت بیدار نمی بینی درخت و گل شکفته ست

فصلِ سرد و بی‌روحِ زمستانِِ غفلت به پایان رسیده و بهارِ بیداری و آگاهی فرا رسیده است؛ آیا نمی‌بینی که چگونه درخت وجود و گل‌های حقیقت شکوفا شده‌اند؟

نکته ادبی: استعاره از خزان و بهار برای تغییر حالِ معنوی سالک از رکود به جنبش و بیداری به کار رفته است.

اگر یک روز باقی باشد از دی زمین لب بسته است و گل نهفته ست

اگر تنها یک روز از دورانِ سردی و ناآگاهی باقی مانده باشد، زمینِ وجودِ آدمی همچنان خاموش است و شکوفه‌هایِ معنوی در آن پنهان و غیرقابل رویت باقی می‌مانند.

نکته ادبی: «دی» در اینجا استعاره از سرمای شدید و اوجِ زمستان است که کنایه از دورانِ پیش از سلوک و جهل است.

هلا در خواب کن اوباش تن را که گوهرهای جانی جمله سفته ست

ای سالک! هوشیار باش و تمایلاتِ پست و وحشیِ تن را به خوابِ غفلت ببر؛ چرا که گوهرهای گران‌بهای جانِ تو از پیش آماده و سوراخ شده‌اند تا به رشته‌ی کمال کشیده شوند.

نکته ادبی: «سفته» یعنی سوراخ شده؛ اشاره به سنتی قدیمی که مرواریدها را برای به بند کشیدن سوراخ می‌کردند، کنایه از آمادگیِ استعدادهای روحی.

خمش کن زردهی زان در نیابی وگر محرم شوی بستان که مفتست

از سخن گفتن و جستجویِ عقلانی دست بردار، زیرا حقیقت از این راه به دست نمی‌آید؛ اما اگر به مرتبه‌ی محرمیّتِ با حق برسی، آن را به عنوانِ عطیه‌ای رایگان دریافت کن.

نکته ادبی: «خمش» امر به سکوت است و «زردهی» کنایه از تقلا و کوششِ عبثِ عقلانی برای دریافتِ حقایق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره خزان و بهار

به ترتیب نمادِ دورانِ غفلت و دوری از حق و دورانِ بیداری و شکوفاییِ معنوی است.

کنایه اوباشِ تن

اشاره به خواهش‌ها و غرایزِ نفسانی که مانعِ تعالیِ روح هستند.

تشبیه و کنایه گوهرهای جانی جمله سفته است

آمادگیِ ظرفیت‌های درونی انسان برای دریافتِ فیضِ الهی به مرواریدهایِ سوراخ‌شده تشبیه شده است.

تضاد (طباق) خواب و بیداری / خزان و بهار

بهره‌گیری از تقابلِ مفاهیم برای نشان دادنِ تفاوت میانِ وضعیتِ عادیِ بشر و وضعیتِ عارفانه.