دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۴۷

مولوی
قرار زندگانی آن نگارست کز او آن بی قراری برقرارست
مرا سودای تو دامن گرفته ست که این سودا نه آن سودای پارست
منم سوزان در آتش های نو نو مرا با یارکان اکنون چه کارست
همی نالد درون از بی قراری بدان ماند که آن جان نگارست
چو از یاری تو را جان خسته گردد نمی داند که اندر جانش خارست
تو در جویی و خارت می خراشد نمی دانی که خاری در سرا رست
گریزان شو از آن خار و به گل رو که شمس الدین تبریزی بهارست

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این سروده، بیانی است عمیق از تجربه تحول درونی و گذار از تعلقات سطحی به سوی حقیقتی متعالی. شاعر، آرامش و ثبات حقیقی زندگی را تنها در گرو پیوند با معشوق ازلی می‌داند و هرآنچه غیر از اوست را مایه‌ی آشفتگی و رنج تلقی می‌کند.

درونمایه‌ی اصلی شعر، دعوت به رهایی از «خارهای» درونی، یعنی همان وابستگی‌ها و اوهام ذهنی است که مانع شکوفایی جان می‌شود. شاعر با تکیه بر نقش راهنما و پیر، وجودِ او را همچون بهار می‌داند که فصل رویش و حیاتِ دوباره پس از گذر از رنجِ دوری و جهل است.

معنی و تفسیر

قرار زندگانی آن نگارست کز او آن بی قراری برقرارست

پایداری و قرار حقیقیِ زندگی در دست همان معشوق زیباست؛ چرا که همین شورِ بی‌قراری که او در جان ما می‌افکند، باعث می‌شود وجودمان معنا و ثباتی تازه پیدا کند.

نکته ادبی: واژه 'نگار' در ادبیات عرفانی استعاره از معشوق حقیقی یا خداوند است و 'بی‌قراری برقرار' تضاد ظاهری است که به معنای استمرار در حالت عاشقی اشاره دارد.

مرا سودای تو دامن گرفته ست که این سودا نه آن سودای پارست

عشق و سودای تو چنان دامنگیر من شده است که راه گریزی ندارم؛ این عشقِ نوظهور و متعالی با دل‌مشغولی‌های ساده و گذرا که در سال‌های قبل داشتم، بسیار متفاوت و عمیق‌تر است.

نکته ادبی: تکرار واژه 'سودا' در این بیت دو معنای متفاوت دارد؛ اولی به معنای عشق و شور، و دومی به معنای دل‌مشغولی یا فکر و خیال دنیوی.

منم سوزان در آتش های نو نو مرا با یارکان اکنون چه کارست

من در شعله‌های آتشِ عشقِ تازه و پی‌درپی می‌سوزم و در این حال و هوا، دیگر توجه و اعتنایی به یاران کوچک و فرعی ندارم و نیازی به آن‌ها نمی‌بینم.

نکته ادبی: تعبیر 'آتش‌های نو نو' به تجلیات دائمی و نو به نوی عشق اشاره دارد که مانع از سکون و کهنگی در راه سلوک می‌شود.

همی نالد درون از بی قراری بدان ماند که آن جان نگارست

درونِ من از شدتِ این بی‌قراریِ عاشقانه در حال ناله و فغان است و این اضطرابِ درونی گواهی می‌دهد که جانِ من با جانِ آن نگارِ دلبر پیوند خورده است.

نکته ادبی: این بیت به پدیده‌ی 'هم‌سویی روح' اشاره دارد، جایی که بی‌قراریِ عاشق، نشانه‌ی حضورِ معشوق در جان اوست.

چو از یاری تو را جان خسته گردد نمی داند که اندر جانش خارست

هنگامی که از مصاحبت و یاریِ کسی جانت خسته و آزرده می‌شود، متوجه نیستی که دلیلِ این رنج، وجودِ خاری (تعلق یا ناپاکی) در درونِ جانِ خودت است که تو را می‌آزارد.

نکته ادبی: استعاره‌ی 'خار' در اینجا نماد تعلقات دنیوی و رذایل اخلاقی است که مانع آرامش جان می‌شود.

تو در جویی و خارت می خراشد نمی دانی که خاری در سرا رست

تو در جست‌وجوی آرامش هستی و این خارهایِ آزاردهنده تو را مجروح می‌کنند، اما بی‌خبری که این خارها از درونِ ضمیر و سرِ خودت روییده‌اند و نه از بیرون.

نکته ادبی: تعبیر 'سرا' در اینجا به معنی وجود و ذهن آدمی است، و اشاره دارد که عاملِ رنج، از خودِ انسان است.

گریزان شو از آن خار و به گل رو که شمس الدین تبریزی بهارست

از آن خارِ آزاردهنده (تعلقات) بگریز و به سوی گلِ حقیقت و جمالِ الهی روی آور، زیرا شمس تبریزی همچون بهار برای جانِ توست که موجبِ سرسبزی و شکوفایی است.

نکته ادبی: تضاد میان 'خار' (نماد رنج و تعلق) و 'گل' و 'بهار' (نماد کمال و وصال) پیامی نمادین برای انتخاب مسیر سلوک دارد.

آرایه‌های ادبی

تضاد بی‌قراری برقرارست

جمع میان دو مفهوم متضاد که اشاره به ثباتِ درونی در عینِ شوریدگیِ ظاهری دارد.

استعاره آتش‌های نو نو

اشاره به تجلیات دائم و تازه‌ی عشق که مانع از عادت‌کردن و رکودِ سالک می‌شود.

نماد خار و گل

خار نماد رنج‌ها، تعلقات و موانعِ راه، و گل نماد معشوق و کمالِ معنوی است.

تمثیل شمس‌الدین تبریزی بهارست

شمس به مثابه‌ی بهار تصویر شده که حضورش باعث رویش و شکوفاییِ معنوی در جانِ تشنه‌ی شاعر است.