دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۴۰

مولوی
دگربار این دلم آتش گرفتست رها کن تا بگیرد خوش گرفتست
بسوز ای دل در این برق و مزن دم که عقلم ابر سوداوش گرفتست
دگربار این دلم خوابی بدیدست که خون دل همه مفرش گرفتست
چو سایه کل فنا گردم ازیرا جهان خورشید لشکرکش گرفتست
دلم هر شب به دزدی و خیانت ز لعل بار سلطان وش گرفتست
کجا پنهان شود دزدی دزدی که مال خصم زیر کش گرفتست
بسی جان که همی پرد ز قالب ولی پایش حریف کش گرفتست
ز ذوق زخم تیرش این دل من به دندان گوشه ترکش گرفتست

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این قطعه شعری پرشور و سرشار از مضامین عرفانی است که در ستایشِ دردِ عشق و شیداییِ قلبی سروده شده که در برابرِ شکوه و جاذبه‌ی معشوق، بی‌تاب و تسلیم گشته است. شاعر فضایِ آکنده از سوختن و گداختن را نه یک رنجِ بی‌حاصل، بلکه حالتی متعالی می‌داند که عقلِ حسابگر را به حاشیه رانده و عاشق را به سوی فنا و یگانگی با محبوب سوق می‌دهد.

درونمایه‌ی اصلی، تقابل میانِ خویشتنِ خودخواه و کششِ سهمگینِ معشوق است. این جاذبه چنان قدرتمند است که گویی هستیِ عاشق را در بر گرفته و او را در وضعیتِ پارادوکسیکالِ 'لذت از رنج' قرار داده است؛ وضعیتی که در آن، جان برای رهایی از تن بی‌قرار است اما بندِ عشق مانعِ پروازش می‌شود.

معنی و تفسیر

دگربار این دلم آتش گرفتست رها کن تا بگیرد خوش گرفتست

دوباره دلم گرفتارِ آتشِ عشق شده است؛ به حالِ خود رهایش کن تا در این سوختن باقی بماند، چرا که این حال برای او بسیار خوشایند و گوارا است.

نکته ادبی: استفاده از 'آتش گرفتست' به معنای شعله‌ور شدنِ درونی است؛ ترکیبِ ماضی نقلی در اینجا تداومِ حالتی که از گذشته آغاز شده را نشان می‌دهد.

بسوز ای دل در این برق و مزن دم که عقلم ابر سوداوش گرفتست

ای دل، در این برق و درخششِ عشق بسوز و شکایت مکن؛ چرا که عقلِ من را ابری از جنون و سودا فرا گرفته و از کار انداخته است.

نکته ادبی: واژه 'سوداوش' (مانند سودا/جنون) صفتی است که توصیف‌کننده کیفیتِ ابر است؛ 'مزن دم' کنایه از سکوت و تحملِ رنج است.

دگربار این دلم خوابی بدیدست که خون دل همه مفرش گرفتست

دلم باز خوابی دیده است که در آن، خونِ دل تمامیِ بستر و جایگاهِ آن را فرا گرفته و پر کرده است.

نکته ادبی: مفرش به معنای فرش و بستر است و 'خون دل' نمادِ نهایتِ رنج و غمِ درونی است که فضا را اشغال کرده است.

چو سایه کل فنا گردم ازیرا جهان خورشید لشکرکش گرفتست

من همانندِ سایه‌ای در برابرِ تابشِ خورشید به کلی محو و نیست می‌شوم؛ زیرا جهان در تسخیرِ لشکرِ درخشانِ معشوق (که به خورشید تشبیه شده) درآمده است.

نکته ادبی: تشبیه 'چو سایه' به فناپذیریِ هستی در برابرِ عظمتِ مطلقِ معشوق اشاره دارد.

دلم هر شب به دزدی و خیانت ز لعل بار سلطان وش گرفتست

دلم هر شب به شیوه‌ی دزدان و خیانت‌کاران، از لب‌های سرخِ معشوق که شکوهی شاهانه دارد، کام می‌جوید و بهره می‌برد.

نکته ادبی: لعل استعاره از لب‌های سرخ و زیباست؛ 'سلطان‌وش' به عظمت و اقتدارِ معشوق اشاره دارد.

کجا پنهان شود دزدی دزدی که مال خصم زیر کش گرفتست

چگونه دزدی می‌تواند پنهان بماند، در حالی که مالِ دشمن (معشوق) را زیرِ بغل گرفته و با خود حمل می‌کند؟

نکته ادبی: 'زیر کش' اصطلاحی قدیمی به معنای چیزی را زیرِ بغل یا در جایِ امنِ خود گرفتن است.

بسی جان که همی پرد ز قالب ولی پایش حریف کش گرفتست

بسیاری از جان‌ها می‌خواهند از قالبِ تن رها شوند و پرواز کنند، اما پایِ آن‌ها توسطِ حریف (معشوق) گرفتار شده و اجازه رهایی ندارد.

نکته ادبی: 'قالب' در اینجا به معنای پیکر و کالبدِ مادی است؛ 'حریف' در اینجا به معنای رقیب یا قدرتِ جذب‌کننده‌ی معشوق است.

ز ذوق زخم تیرش این دل من به دندان گوشه ترکش گرفتست

دلم از شدتِ لذتِ زخمِ تیرِ معشوق، چنان به وجد آمده که گوشه‌ی تیردان (ترکش) را به دندان گرفته است.

نکته ادبی: به دندان گرفتنِ ترکش، کنایه از تاب‌آوریِ درد و شوقِ وافر به دریافتِ تیرهای بعدیِ معشوق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره آتش / لعل

آتش برای توصیفِ التهابِ عشق و لعل برای توصیفِ لب‌های معشوق به کار رفته است.

تشبیه چو سایه

تشبیه خود به سایه برای نشان دادنِ ناچیزی و محو شدن در برابرِ خورشیدِ وجودِ معشوق.

پارادوکس (متناقض‌نما) ذوق زخم تیر

لذت بردن از دردِ زخم؛ حالتی که در عرفان برای بیانِ اشتیاق به سختی‌های راه عشق به کار می‌رود.

کنایه زیر کش گرفتست

کنایه از در اختیار داشتنِ چیزی با تسلط و احتیاط.