دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۲۳

مولوی
آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت
آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشه ای وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت
آن نفسی که باخودی بسته ابر غصه ای وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت
آن نفسی که باخودی یار کناره می کند وان نفسی که بیخودی باده یار آیدت
آن نفسی که باخودی همچو خزان فسرده ای وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت
جمله بی قراریت از طلب قرار تست طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت
جمله ناگوارشت از طلب گوارش است ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت
جمله بی مرادیت از طلب مراد تست ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت
عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت
خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسد از مه و از ستاره ها والله عار آیدت

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

درونمایه اصلی این غزل، تقابل میان «باخودی» یعنی حضورِ نفس و خودپرستی، و «بی‌خودی» به معنای رهایی از قیدِ منیت و اتصال به امر قدسی است. شاعر با زبانی تمثیلی بیان می‌کند که تمامی رنج‌ها، ناتوانی‌ها و تیرگی‌های زندگی انسان، ناشی از چسبیدن به خواسته‌هایِ «منِ» کوچک و حقیر است که باعث دوری از حقیقت می‌شود.

پیام کلیدی اثر، دعوت به تسلیم و رهایی از بندِ «طلب» است. از منظر شاعر، تا زمانی که انسان به دنبال به دست آوردنِ آرامش یا مرادِ شخصی است، آن را از کف می‌دهد؛ اما با کنار نهادنِ این جست‌وجوی خودخواهانه، انسان به چنان وسعتی از وجود می‌رسد که نه تنها تمامِ مرادها برای او فراهم می‌شود، بلکه حتی سختی‌ها و تلخی‌ها نیز برایش گوارا و نشاط‌آور می‌گردند.

معنی و تفسیر

آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت

آن لحظه‌ای که گرفتار خودخواهی هستی، یار و محبوب برایت همچون خاری آزاردهنده است، اما همان لحظه که از خود رها می‌شوی، یار به بهترین یاور و همکار تو بدل می‌گردد.

نکته ادبی: تضاد میان باخودی و بی‌خودی، کلیدواژه‌های عرفانی هستند که به حضور نفس و فنای آن اشاره دارند.

آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشه ای وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت

هنگامی که در بندِ منیّت هستی، در برابر مشکلاتِ کوچک (پشه) ناتوانی و شکست می‌خوری؛ اما وقتی از خود رها شدی، چنان قدرتی می‌یابی که می‌توانی به شکار دشوارترین کارها (فیل) بروی.

نکته ادبی: پشه و پیل استعاره از مشکلات حقیر و مسائل بزرگ و غامض زندگی است.

آن نفسی که باخودی بسته ابر غصه ای وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت

زمانی که با خودخواهی درگیری، در ابری از اندوه و گرفتاری محبوسی؛ اما به محض اینکه از قیدِ خود رها شوی، نورِ حقیقت (مه) همچون یار در کنار تو جلوه‌گر می‌شود.

نکته ادبی: مه در اینجا استعاره از معشوق و نور هدایت است.

آن نفسی که باخودی یار کناره می کند وان نفسی که بیخودی باده یار آیدت

وقتی درگیرِ «خود» هستی، محبوب از تو دوری می‌کند و تو را کنار می‌گذارد؛ اما وقتی به «بی‌خودی» می‌رسی، آن محبوب، خودِ باده و سرشاریِ عشق را به سویت می‌آورد.

نکته ادبی: باده در اینجا استعاره از فیض الهی و معرفت است.

آن نفسی که باخودی همچو خزان فسرده ای وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت

آن دم که باخودی، همچون فصل پاییز افسرده و بی‌جان هستی؛ اما در لحظه‌ی بی‌خودی، حتی در سخت‌ترین شرایط (دی/زمستان)، برایت همچون فصل بهار، نشاط‌بخش و نویدبخش می‌شود.

نکته ادبی: دی (ماه زمستانی) در تقابل با بهار، برای نشان دادن قدرتِ دگرگونیِ احوال توسط عشق به کار رفته است.

جمله بی قراریت از طلب قرار تست طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت

تمام بی‌قراری‌ها و رنج‌های تو ناشی از این است که پیوسته در پیِ آرامش هستی؛ اگر از این جست‌وجو دست بکشی و عاشقِ خودِ بی‌قراری شوی، آرامش حقیقی خود به سراغت خواهد آمد.

نکته ادبی: پارادوکس (تناقض) زیبایی در بیت وجود دارد که رسیدن به قرار را در گرو پذیرش بی‌قراری می‌داند.

جمله ناگوارشت از طلب گوارش است ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت

تمامِ ناگواری‌های زندگی‌ات ریشه در این دارد که می‌خواهی هر چیزی را به دلخواه خود هضم کنی و بپذیری؛ اگر این میل به «گوارش» و کنترل را رها کنی، حتی زهر نیز برایت شیرین و گوارا خواهد شد.

نکته ادبی: بازی لفظی با واژه گوارش به معنای هضم کردن و طبعِ خود را بر جهان تحمیل کردن.

جمله بی مرادیت از طلب مراد تست ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت

تمامِ محرومیت‌ها و نرسیدن‌های تو به خاطر این است که خودت به دنبالِ مراد و خواسته هستی؛ وگرنه اگر دست از طلب برداری، تمام خواسته‌ها خودشان همچون هدیه‌ای به سوی تو می‌آیند.

نکته ادبی: نثار به معنای هدیه و آنچه بر سر می‌پاشند است که به فراوانیِ نعمت پس از رهایی از نفس اشاره دارد.

عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت

عاشقِ سختی‌ها و جفایِ یار باش، نه فقط عاشقِ مهربانی‌هایش؛ تا آن یارِ نازک‌طبع و زیبارو، خود به سمتِ تو بیاید و تو را بخواهد.

نکته ادبی: نگار نازگر صفتی برای یار است که به دلبری و ناز کردنِ معشوق اشاره دارد.

خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسد از مه و از ستاره ها والله عار آیدت

زمانی که شمس تبریزی که خورشیدِ مشرقِ معرفت است فرا برسد، تمامیِ ستاره‌ها و ماه‌های آسمان (دلخوشی‌های کوچک دنیوی) در برابر نور او، شرمگین و ناچیز می‌شوند.

نکته ادبی: خسرو شرق شمس دین اشاره به شمس تبریزی است؛ ستاره و مه استعاره از نورهای کم‌فروغِ غیرِ خداست.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) باخودی / بی‌خودی

تقابلِ همیشگی میانِ اسارت در نفس و رهایی در عشق که محور اصلیِ غزل است.

استعاره پیل و پشه

تشبیه مشکلات و امورِ زندگی به موجوداتِ بزرگ یا بسیار کوچک برای نشان دادنِ ضعف و قدرتِ نفس.

پارادوکس (متناقض‌نما) تالب بی قرار شو تا که قرار آیدت

شاعر برای رسیدن به آرامش، دعوت به جست‌وجوی بی‌قراری می‌کند.

تلمیح خسرو شرق شمس دین

اشاره به شمس تبریزی، مراد و راهبر معنوی شاعر.