دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۱۷

مولوی
یار آمد به صلح ای اصحاب ما لکم قاعدین عند الباب
نوبت هجر و انتظار گذشت فادخلوا الدار یا اولی الالباب
آفتاب جمال سینه گشاد فاخلعوا فی شعاعه الاثواب
ادب عشق جمله بی ادبیست امه العشق عشقهم آداب
باده عشق ننگ و نام شکست لا رأسا تری و لا اذناب
لذت عشق با دماغ آمیخت کامتزاج العبید بالارباب
دختران ضمیر سرمستند وسط روض القلوب و الدولاب
گر شما محرم ضمیر نه اید فاسئلوهن من وراء حجاب
شمس تبریز جام عشق از تو و خذ الکبد للشراب کباب

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل، دعوتی شورانگیز از جانب مولانا به سالکان راه حقیقت برای عبور از موانع ظاهری و ورود به ساحتِ حضورِ معشوق است. شاعر با بهره‌گیری از فضای عرفانی، جدایی و دوری را پایان‌یافته دانسته و تأکید می‌کند که رسیدن به وصال، نیازمندِ رها کردنِ آدابِ خشکِ مرسوم و قید و بندهای عقلی است؛ چرا که عشق، منطقِ خاصِ خود را دارد.

درونمایه اصلی این اثر، فنای خویشتن در برابر تجلیِ پرتوِ حقیقت (شمس تبریز) است. در این ساحت، آنچه از عالمِ ناسوت باقی می‌ماند، نه نام و ننگِ دنیوی، بلکه مستی و جذبه‌ای است که وجودِ سالک را با محبوب یگانه می‌سازد و او را به مقامِ ایثار و جان‌سپاری می‌رساند.

معنی و تفسیر

یار آمد به صلح ای اصحاب ما لکم قاعدین عند الباب

ای همراهان، معشوق برای آشتی و صلح آمده است؛ چرا مانند بیگانگان همچنان در پشتِ در نشسته‌اید؟ (درگاهِ وصال گشوده است، برخیزید و وارد شوید).

نکته ادبی: استفاده از جملات عربی در این ابیات، بر غنای عرفانی کلام افزوده و تأکیدی بر حضورِ ساحتِ قدسی است.

نوبت هجر و انتظار گذشت فادخلوا الدار یا اولی الالباب

دوران تلخِ دوری و انتظار به پایان رسیده است؛ ای صاحبانِ خرد و بینش، اکنون به سرایِ حقیقت وارد شوید.

نکته ادبی: اولوالالباب به معنای خردمندان، اشاره به کسانی دارد که توانایی درکِ حقایقِ پنهان را دارند.

آفتاب جمال سینه گشاد فاخلعوا فی شعاعه الاثواب

خورشیدِ زیباییِ معشوق، دریچه‌های قلب را گشوده و نورافشانی می‌کند؛ اکنون در پرتوِ این تجلیِ درخشان، جامه‌هایِ دلبستگی‌های دنیوی و خودپرستی را از تن بیرون کنید.

نکته ادبی: استعاره از خلعِ لباس که کنایه از رها کردنِ تعلقاتِ مادی و شرم‌هایِ متصنع است.

ادب عشق جمله بی ادبیست امه العشق عشقهم آداب

آداب و رسومِ متعارفِ عالمِ عشق، در واقع بی‌ادبی محسوب می‌شود؛ چرا که در ساحتِ عشق، تنها ادبِ حقیقی، تسلیم و بی‌خودی است.

نکته ادبی: پارادوکس (متناقض‌نما) زیبایی در اینجا نهفته است که ادبِ عشق را، نفیِ آدابِ ظاهری می‌داند.

باده عشق ننگ و نام شکست لا رأسا تری و لا اذناب

نوشیدنیِ عشق چنان گیراست که بندهایِ ننگ و نام (شهرت و آبرو) را درهم شکسته است؛ به‌گونه‌ای که دیگر نه سرِ آغاز پیداست و نه پایانِ راه؛ همه در حیرتِ عشق محو شده است.

نکته ادبی: اشاره به اصطلاح لا رأسا و لا اذناب به معنای آن است که در ساحتِ فنا، هیچ تعین و تشخصی باقی نمی‌ماند.

لذت عشق با دماغ آمیخت کامتزاج العبید بالارباب

لذتِ عشق با جان و اندیشه‌ام آمیخته است؛ همان‌گونه که پیوندِ میانِ بنده و پروردگار، پیوندی ناگسستنی و از سرِ تسلیم است.

نکته ادبی: تشبیه و تمثیل برای نشان دادن عمقِ پیوندِ عاشق و معشوق.

دختران ضمیر سرمستند وسط روض القلوب و الدولاب

اندیشه‌های ناب و الهاماتِ قلبی، همچون دخترانی سرمست در باغستانِ دل و گردونه‌یِ افلاک در رقص و جنب‌وجوش هستند.

نکته ادبی: دختران ضمیر به معنای زایشِ افکارِ بلند و شهودهای قلبی در درون سالک است.

گر شما محرم ضمیر نه اید فاسئلوهن من وراء حجاب

اگر شما هنوز اهلیت و محرمیتِ لازم را برای ورود به این اسرارِ قلبی ندارید، پس از پشتِ حجابِ شریعت و ظواهر، از ایشان (اهلِ دل) حقیقت را بپرسید.

نکته ادبی: اشاره به رعایتِ مراتبِ معرفتی؛ آنان که به باطن نرسیده‌اند، باید از طریقِ ظواهرِ شرعی به حقیقت نزدیک شوند.

شمس تبریز جام عشق از تو و خذ الکبد للشراب کباب

ای شمس تبریزی، این جامِ عشق از جانبِ تو به من رسیده است؛ حال که چنین است، جان و دلِ مرا (کبد) همچون کبابی برای این ضیافتِ باده‌نوشی بستان و فدا کن.

نکته ادبی: کبد (جگر) در ادبیات کلاسیک نمادِ جان و روحِ آدمی است و کباب کردنِ آن، کنایه از سوختن و فدا شدن در راهِ عشق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره آفتاب جمال

خورشیدِ درخشانِ زیباییِ معشوق که تاریکی‌هایِ قلب را روشن می‌کند.

متناقض‌نما (پارادوکس) ادب عشق جمله بی ادبیست

شکسنِ هنجارهایِ معمول برای رسیدن به آدابی برتر و والاتر.

کنایه خلع اثواب

کنایه از رها کردنِ تعلقاتِ مادی و خودپرستی‌ها.

مبالغه کبد للشراب کباب

استعاره از ایثار و فدا کردنِ جان و هستی در مسیرِ عشق.