دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۱۴

مولوی
تو را که عشق نداری تو را رواست بخسب برو که عشق و غم او نصیب ماست بخسب
ز آفتاب غم یار ذره ذره شدیم تو را که این هوس اندر جگر نخاست بخسب
به جست و جوی وصالش چو آب می پویم تو را که غصه آن نیست کو کجاست بخسب
طریق عشق ز هفتاد و دو برون باشد چو عشق و مذهب تو خدعه و ریاست بخسب
صباح ماست صبوحش عشای ما عشوه ش تو را که رغبت لوت و غم عشاست بخسب
ز کیمیاطلبی ما چو مس گدازانیم تو را که بستر و همخوابه کیمیاست بخسب
چو مست هر طرفی می فتی و می خیزی که شب گذشت کنون نوبت دعاست بخسب
قضا چو خواب مرا بست ای جوان تو برو که خواب فوت شدت خواب را قضاست بخسب
به دست عشق درافتاده ایم تا چه کند چو تو به دست خودی رو به دست راست بخسب
منم که خون خورم ای جان تویی که لوت خوری چو لوت را به یقین خواب اقتضاست بخسب
من از دماغ بریدم امید و از سر نیز تو را دماغ تر و تازه مرتجاست بخسب
لباس حرف دریدم سخن رها کردم تو که برهنه نه ای مر تو را قباست بخسب

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این سروده، تقابل میان دو جهان‌بینی متفاوت را به تصویر می‌کشد: جهانِ «عاشقِ رنج‌دیده» که در پی حقیقت است و جهانِ «غافلِ آسوده‌طلب» که در پی لذت و راحتی است. شاعر با لحنی کنایه‌آمیز و سرزنش‌گر، به مخاطبی که دغدغه‌ای جز رفاه و خواب و خوراک ندارد، می‌گوید که راه عشق پر از درد و خون‌جگر خوردن است و جایگاه کسی که از این رنج گریزان است، همان بستر خواب و بی‌خبری است.

استفاده مکرر از واژه «بخسب» به عنوان یک ردیف و تکیه‌کلام در پایان هر بیت، دعوتی طعنه‌آمیز است. شاعر با این کار، به مخاطبِ غافل یادآوری می‌کند که چون ظرفیت و همتِ تحملِ بارِ گرانِ عشق را ندارد، بهتر است در خوابِ غفلتِ خود باقی بماند تا ساحتِ مقدسِ عشق از حضورِ نااهلان پاک بماند.

معنی و تفسیر

تو را که عشق نداری تو را رواست بخسب برو که عشق و غم او نصیب ماست بخسب

ای کسی که عشق در دل نداری، شایسته توست که در آرامش به سر بری؛ برو که این مسیر پر از عشق و اندوهِ محبوب، تنها سهم ما عاشقان است، پس تو همان بهتر که در خواب باشی.

نکته ادبی: «رواست» در اینجا به معنای شایسته و جایز بودن است. تکرارِ «تو را» تأکیدی بر جدایی مسیر مخاطب از شاعر است.

ز آفتاب غم یار ذره ذره شدیم تو را که این هوس اندر جگر نخاست بخسب

ما در برابرِ تجلیِ جمال و جلالِ محبوب همچون غباری در برابر آفتاب، ذره‌ذره وجودمان را از دست داده‌ایم؛ تو که این شور و شوقِ سوزان در اعماق جانت زبانه نمی‌کشد، همان بهتر که در غفلت بخسبی.

نکته ادبی: «هوس» در متون عرفانی اغلب به معنای میل و شورِ معنوی به‌کار می‌رود. «ذره ذره شدن» کنایه از فنای هستی در برابر معشوق است.

به جست و جوی وصالش چو آب می پویم تو را که غصه آن نیست کو کجاست بخسب

من همچون آب که بی‌وقفه در حرکت است، در پی یافتنِ جایگاهِ محبوب هستم؛ تو که حتی نگرانِ این نیستی که محبوب کجاست، برو و با خیال راحت بخواب.

نکته ادبی: «می‌پویم» از مصدر پویدن به معنای دویدن و جست‌وجو کردن است. تشبیه به آب، استعاره از بی‌قراری و حرکتِ مداوم است.

طریق عشق ز هفتاد و دو برون باشد چو عشق و مذهب تو خدعه و ریاست بخسب

طریقتِ راستینِ عشق، فراتر از هفتاد و دو فرقه و مذهبِ ظاهری است؛ از آنجا که عشق و دینِ تو چیزی جز نیرنگ و ریاکاری نیست، همان بهتر که در خوابِ غفلت باشی.

نکته ادبی: «هفتاد و دو» اشاره به باورِ مشهورِ کثرتِ فرقه‌های دینی دارد و کنایه از تقابلِ عشقِ حقیقی با دینِ ظاهری و قشری است.

صباح ماست صبوحش عشای ما عشوه ش تو را که رغبت لوت و غم عشاست بخسب

صبحِ ما صبوحیِ عشق است و شامِ ما عشوه و کرشمه‌های محبوب؛ تو که تنها در پیِ خوراک و لذت‌های مادی هستی، همان بهتر که در خوابِ غفلت بخسبی.

نکته ادبی: «لوت» واژه‌ای کهن به معنای خوراک و نعمت است. ساختارِ بیت تقابلِ نیازهای جسمانی (لوت) با نیازهای روحانی (عشق) را نشان می‌دهد.

ز کیمیاطلبی ما چو مس گدازانیم تو را که بستر و همخوابه کیمیاست بخسب

ما در طلبِ اکسیرِ عشق، چون مس در کوره گداخته می‌شویم و وجودمان تغییر ماهیت می‌دهد؛ تو که بستر و همخوابه، کیمیای زندگی‌ات شده است، همان بهتر که در این خواب باقی بمانی.

نکته ادبی: «کیمیا» نمادِ تحولِ روحی و رسیدن به کمال است. «مس گدازان» کنایه از رنجی است که عاشق برای پالایشِ جان می‌کشد.

چو مست هر طرفی می فتی و می خیزی که شب گذشت کنون نوبت دعاست بخسب

تو مانندِ مستی که تعادل ندارد، سرگردانی و به هر سو می‌افتی؛ اکنون که شب گذشته و زمانِ نیایشِ سحرگاهی است، تو همان بهتر که بخوابی.

نکته ادبی: «فتی» صورتِ کهنِ فعل «افتادن» است. «نوبتِ دعاست» اشاره به سحرخیز بودنِ عاشقان دارد که مخاطبِ غافل از آن بی‌بهره است.

قضا چو خواب مرا بست ای جوان تو برو که خواب فوت شدت خواب را قضاست بخسب

چون سرنوشتِ من این است که خواب بر چشمانم حرام باشد، ای جوان تو برو؛ چرا که خوابِ فوت‌شده تو، قضایی دارد و می‌توانی آن را بعداً جبران کنی، پس بخواب.

نکته ادبی: «قضا» ایهام دارد: هم به معنای تقدیر و سرنوشت و هم به معنای انجامِ واجبِ فوت‌شده در فقه. شاعر با رندی از این دو معنا بهره برده است.

به دست عشق درافتاده ایم تا چه کند چو تو به دست خودی رو به دست راست بخسب

ما خود را به دستِ عشق سپرده‌ایم تا ببینیم با ما چه می‌کند؛ تو که هنوز در بندِ خویشتنی و به دستِ خود، همان بهتر که به سمتِ راست بخوابی و راحت باشی.

نکته ادبی: «به دستِ خود بودن» کنایه از اسیرِ نفس بودن است. «به دستِ راست خفتن» کنایه از آسودگی و بی‌خیالی است.

منم که خون خورم ای جان تویی که لوت خوری چو لوت را به یقین خواب اقتضاست بخسب

من آنم که خونِ دل می‌خورم، اما تو کسی هستی که فقط به فکرِ خوراک و لذتی؛ و چون خوراکِ زیاد، خواب‌آور است، پس بهتر است بخوابی.

نکته ادبی: «خون خوردن» کنایه از تحملِ غم و رنجِ جانکاه است. شاعر با طعنه رابطه بین پرخوری و خواب‌آلودگی را بیان می‌کند.

من از دماغ بریدم امید و از سر نیز تو را دماغ تر و تازه مرتجاست بخسب

من از دماغِ باد‌کرده (تکبر) و از امیدِ واهی، دل بریدم؛ تو که هنوز سودای تازه و غرور در سر داری، همان بهتر که در آن حالِ خود بخسبی.

نکته ادبی: «دماغ» در ادبیات کلاسیک کنایه از غرور، تکبر و جایگاهِ سودای نفسانی است.

لباس حرف دریدم سخن رها کردم تو که برهنه نه ای مر تو را قباست بخسب

من لباسِ الفاظ و سخن‌پردازی را دریدم و از قیدِ واژه‌ها رها شدم؛ تو که هنوز برهنه نیستی و در پوششِ حرف‌ها و قبا‌بازی هستی، همان بهتر که بخسبی.

نکته ادبی: «لباسِ حرف» استعاره از ظواهرِ کلام است. «قبا» نمادِ دنیای فریبنده و ظاهر‌نمایی است.

آرایه‌های ادبی

تکرار (ردیف) بخسب

تکرارِ «بخسب» در پایانِ ابیات، فضای طعنه‌آمیز و تکرارِ دعوتِ کنایی برای رها کردنِ مخاطب در غفلت است.

تضاد (طباق) خون خوردن در مقابلِ لوت خوردن

مقایسه میانِ رنجِ معنوی (خون‌دلی) و لذتِ مادی (خوراک) برای برجسته کردنِ تفاوتِ راهِ عاشق و عاقل.

ایهام قضا

استفاده از واژه قضا هم به معنای سرنوشتِ محتومِ عاشق و هم به معنای قضای نماز و واجباتِ فوت‌شده که طنزی عمیق ایجاد کرده است.

کنایه از دماغ بریدم

به معنای کنار گذاشتنِ غرور و کبرِ نفسانی.