دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۱۱

مولوی
زشت کسی کو نشد مسخره یار خوب دست نگر پا نگر دست بزن پا بکوب
مسخره باد گشت هر چه درختست و کشت و آنچ کشد سر ز باد خار بود خشک و چوب
هر چه ز اجزای تو رو ننهد سر کشد پای بزن بر سرش هین سر و پایش بکوب
چونک نخواهی رهید از دم هر گول گیر خاک کسی شو کز او چاره ندارد قلوب

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این ابیات دعوتی پرشور برای شکستن سد منیت و تسلیمِ محض در برابر اراده‌ی الهی است. شاعر با زبانی حماسی و شورانگیز، انسان را به جهاد با نفس فرا می‌خواند تا با درهم‌شکستنِ آن بخش‌هایی از وجود که در برابر حق سرکشی می‌کنند، به رهایی برسد. فضا، فضایِ حرکت و جنبش است؛ حرکتی که با رقص و پایکوبیِ روح همراه است تا حجاب‌های میان عاشق و معشوق کنار روند و انسان از بندِ گرفتاری‌های دنیوی رسته و به خاکساری در آستانِ حضرت حق برسد.

در نگاه شاعر، هرچه که سرِ تسلیم در برابرِ نفخه‌ی الهی فرود نیاورد، همچون درختِ هرزه‌ای است که باید قطع شود. بنابراین، راهِ نجات در پیوستن به حقیقتی است که جان‌ها بی‌وجود او آرام نمی‌گیرند.

معنی و تفسیر

زشت کسی کو نشد مسخره یار خوب دست نگر پا نگر دست بزن پا بکوب

کسی که اسیر و شیفته‌ی معشوق زیبا و حقیقی نشده است، از نظر معنوی ناقص و زشت است. پس در این راه به پویایی و تکاپو برخیز و با تمام وجود (دست و پا) در این مسیرِ عشق‌آلود فعالیت کن.

نکته ادبی: واژه «مسخره» در اینجا به معنای امروزی (دلقک یا مورد تمسخر) نیست؛ بلکه از ریشه‌ی «سُخره» به معنای مسخر شدن، رام گشتن و در خدمتِ کسی بودن است.

مسخره باد گشت هر چه درختست و کشت و آنچ کشد سر ز باد خار بود خشک و چوب

هرچه از تعلقات دنیوی و خواهش‌های نفسانی مانند درخت و کشتزار در وجودت ریشه دوانده، باید رامِ اراده‌ی الهی (بادِ معنا) شود. هرآنچه در برابر این نیروی معنوی سرکشی کند، چیزی جز خار و چوبِ خشک نیست و باید از میان برود.

نکته ادبی: «باد» در اینجا استعاره از روح قدسی و اراده‌ی الهی است که همچون نسیم حیات‌بخش، همه چیز را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

هر چه ز اجزای تو رو ننهد سر کشد پای بزن بر سرش هین سر و پایش بکوب

هر بخشی از وجود تو که سرِ تسلیم فرود نمی‌آورد و طغیان می‌کند، بر سرش بکوب و آن را مهار کن؛ آری، سر و پای آن خواهش‌های نفسانی را درهم‌شکن و ریشه‌شان را از وجودت بیرون بکش.

نکته ادبی: «اجزا» به معنای بخش‌های وجودی انسان است؛ «سر کشیدن» کنایه از طغیان و تکبرِ نفسانی است.

چونک نخواهی رهید از دم هر گول گیر خاک کسی شو کز او چاره ندارد قلوب

از آنجا که نمی‌توانی از دام‌های رنگارنگِ دنیا و فریب‌خوردگی نجات یابی، پس در برابرِ کسی (خداوند) خاکساری کن که تمام قلب‌ها ناگزیر از روی آوردن به او هستند و هیچ چاره‌ای جز پناه بردن به او ندارند.

نکته ادبی: «گول‌گیر» به معنای چیزی است که انسان را می‌فریبد و گرفتار می‌کند. «خاکِ کسی شدن» کنایه از فروتنی و انقیادِ کامل است.

آرایه‌های ادبی

استعاره باد

اشاره به اراده‌ی الهی و روح قدسی که عاملِ رویش و یا نابودیِ تعلقاتِ نفسانی است.

استعاره درخت و کشت

نمادِ دلبستگی‌ها و امیالِ نفسانی که در وجود انسان ریشه کرده‌اند.

کنایه خاک کسی شدن

کنایه از نهایتِ فروتنی، انقیاد و تسلیم در برابرِ معشوق.

تضاد سر کشیدن و خاک شدن

تقابل میان سرکشیِ نفس و فروتنیِ عاشق در برابر معشوق.