دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۰۳

مولوی
مجلس خوش کن از آن دو پاره چوب عود را درسوز و بربط را بکوب
این ننالد تا نکوبی بر رگش وان دگر در نفی و در سوزست خوب
مجلسی پرگرد بر خاشاک فکر خیز ای فراش فرش جان بروب
تا نسوزی بوی ندهد آن بخور تا نکوبی نفع ندهد این حبوب
نیر اعظم بدان شد آفتاب کو در آتش خانه دارد بی لغوب
ماه از آن پیک و محاسب می شود کو نیاساید ز سیران و رکوب
عود خلقانند این پیغامبران تا رسدشان بوی علام الغیوب
گر به بو قانع نه ای تو هم بسوز تا که معدن گردی ای کان عیوب
چون بسوزی پر شود چرخ از بخور چون بسوزد دل رسد وحی القلوب
حد ندارد این سخن کوتاه کن گر چه جان گلستان آمد جنوب
صاحب العودین لا تهملهما حرقن ذا حرکن ذا للکروب
من یلج بین السکاری لا یفق من یذق من راح روح لا یتوب
اغتنم بالراح عجل و استعد من خمار دونه شق الجیوب
این تنجو ان سلطان الهوی جاذب العشاق جبار طلوب

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

در این قطعات، شاعر با بهره‌گیری از تمثیلاتِ ملموس و محسوس، به تبیینِ جایگاه رنج، ریاضت و سختی در مسیرِ تعالیِ روحی می‌پردازد. نگاهِ محوریِ متن بر این باور استوار است که همان‌گونه که عود برای پراکندن عطر خوش باید در آتش بسوزد و بربط برای نغمه‌سرایی باید ضربه بخورد، جانِ آدمی نیز برای بروزِ جوهرِ درونی و رسیدن به کمالِ روحانی، نیازمندِ فشارهای وجودی و گذر از آتشِ فنا و شکستنِ منیت است.

شاعر با بیانی تعلیمی و عرفانی، تمامیِ هستی را در تکاپویی دائم برای وصال نشان می‌دهد؛ از خورشید و ماه که در حرکت‌اند تا پیامبران که همچون عود، در راهِ حق می‌سوزند. پیامِ نهاییِ این ابیات، دعوت به استقبال از رنج‌های سازنده و عبور از ظواهرِ فکری است تا انسان بتواند از آلودگی‌های دنیوی پاک شده و به محرمیتِ اسرارِ غیب راه یابد.

معنی و تفسیر

مجلس خوش کن از آن دو پاره چوب عود را درسوز و بربط را بکوب

محفلِ انس و معنا را با سوزاندنِ چوبِ عود و ضربه زدن بر سیم‌های بربط، خوش‌بو و شورانگیز کن.

نکته ادبی: استفاده از افعالِ امری برای تأکید بر لزومِ اقداماتِ سخت‌گیرانه اما سازنده در مسیرِ تهذیب نفس.

این ننالد تا نکوبی بر رگش وان دگر در نفی و در سوزست خوب

ساز تا زمانی که بر رگ و سیمش ضربه نزنی، صدایی از آن برنمی‌خیزد و آن چوبِ معطر نیز تنها زمانی که در آتش بسوزد، ارزشِ خود را نشان می‌دهد.

نکته ادبی: ایهام در واژه 'نفی' که در اینجا به معنایِ فنایِ درونی و سوختن است.

مجلسی پرگرد بر خاشاک فکر خیز ای فراش فرش جان بروب

این مجلسِ جان، به سببِ افکارِ بیهوده و ناپاک، پر از گرد و غبار شده است؛ ای فراشِ (مربیِ) جان، برخیز و این فرشِ وجود را از این آلودگی‌ها پاک کن.

نکته ادبی: فراش در اینجا استعاره از پیر و مرشد یا نیرویِ پاک‌کنندهٔ درونی است.

تا نسوزی بوی ندهد آن بخور تا نکوبی نفع ندهد این حبوب

همان‌طور که بخور تا نسوزد بوی خوش نمی‌دهد، انسان نیز تا تحتِ فشارِ سختی‌ها قرار نگیرد، سود و بهره‌ای معنوی از او حاصل نمی‌شود.

نکته ادبی: تشبیه و تمثیل برای اثباتِ این‌که کمالِ آدمی در گروِ تحملِ رنج است.

نیر اعظم بدان شد آفتاب کو در آتش خانه دارد بی لغوب

خورشید به این دلیل 'نیرِ اعظم' (نورِ بزرگ) نامیده می‌شود که دائم در خانهٔ آتش (مکانِ سوزندگی و حرارت) جای دارد و لحظه‌ای از این کار باز نمی‌ایستد.

نکته ادبی: اشاره به جایگاهِ نجومی خورشید و استعاره از استمرارِ در کارِ خیر.

ماه از آن پیک و محاسب می شود کو نیاساید ز سیران و رکوب

ماه نیز به این دلیل به مقامِ پیک و محاسبه‌گر می‌رسد که لحظه‌ای از سیر و حرکت و پیمودنِ مسیر باز نمی‌ایستد.

نکته ادبی: تشبیه ماه به پیک و محاسب، نشان‌دهندهٔ نظمِ دقیقِ هستی در نگاهِ شاعر است.

عود خلقانند این پیغامبران تا رسدشان بوی علام الغیوب

پیامبرانِ الهی در این عالم، همچون عودهایی هستند که در راهِ حقیقت می‌سوزند تا عطرِ علام‌الغیوب (خداوند) به آنان برسد.

نکته ادبی: تشبیهِ بلیغِ پیامبران به عود؛ 'علام الغیوب' ترکیبِ وصفی به معنای دانایِ رازهای پنهان.

گر به بو قانع نه ای تو هم بسوز تا که معدن گردی ای کان عیوب

اگر به بویِ خوشِ دیگران قانع نیستی، تو نیز بسوز تا از معدنِ عیوب و نقص‌ها خارج شوی و به کانِ کمالات برسی.

نکته ادبی: تضادِ ظریف میانِ 'معدن' (منبعِ کمال) و 'عیوب' که در اینجا پارادوکسِ عرفانی است.

چون بسوزی پر شود چرخ از بخور چون بسوزد دل رسد وحی القلوب

زمانی که به آتشِ عشق بسوزی، آسمان از عطرِ خوشِ تو پر می‌شود و وقتی دلِ تو در این راه سوخت، وحیِ الهی به قلبت نازل می‌گردد.

نکته ادبی: رابطهٔ علت و معلولی میانِ سوختن و رسیدن به وحیِ قلبی.

حد ندارد این سخن کوتاه کن گر چه جان گلستان آمد جنوب

این سخن پایانی ندارد، پس کلام را کوتاه کن، هرچند که جان و معشوقِ تو از سمتِ جنوب (سمتِ سرور و شادی) در حالِ رسیدن است.

نکته ادبی: استفاده از کلمه 'جنوب' در شعرِ کلاسیک معمولاً استعاره از جهتِ وزشِ نسیمِ یار یا بادِ صبا است.

صاحب العودین لا تهملهما حرقن ذا حرکن ذا للکروب

ای صاحبِ آن دو عود (دو ابزارِ کمال)، آن‌ها را رها مکن؛ یکی را بسوزان و دیگری را به حرکت درآور تا اندوه‌ها برطرف شوند.

نکته ادبی: عبارتِ عربی که تکمیل‌کنندهٔ مضامینِ پیشینِ شعر در بابِ لزومِ ریاضت است.

من یلج بین السکاری لا یفق من یذق من راح روح لا یتوب

کسی که میانِ مستانِ الهی وارد شود، هرگز هوشیار (به معنایِ دنیوی) نخواهد شد و کسی که از شرابِ معرفت چشیده باشد، هرگز از این راه بازنمی‌گردد.

نکته ادبی: توصیفِ 'مستیِ عرفانی' که حالتی پایدار و بازگشت‌ناپذیر است.

اغتنم بالراح عجل و استعد من خمار دونه شق الجیوب

فرصت را غنیمت شمار و با شرابِ عشق شتاب کن؛ چرا که خمارِ این مسیر (دوری از حق) چنان سخت است که سزاوارِ گریبان دریدن است.

نکته ادبی: استعاره از اشتیاقِ شدید؛ 'شق الجیوب' کنایه از بی‌تابی و بی‌قراریِ عاشقانه است.

این تنجو ان سلطان الهوی جاذب العشاق جبار طلوب

چگونه می‌خواهی از این راه رهایی یابی؟ حال آنکه سلطانِ عشق، عاشقان را جذب می‌کند و او حاکمی قدرتمند و بسیار جستجوگر است.

نکته ادبی: تشبیه عشق به سلطانی مقتدر که هیچ عاشقی از چنگِ او نمی‌تواند فرار کند.

آرایه‌های ادبی

استعاره (Metaphor) سوزاندن عود و کوبیدن بربط

تمثیلی برای ریاضتِ تن و جان و سختی‌هایی که در مسیرِ تهذیبِ نفس بر انسان وارد می‌شود.

تضاد (Contrast) معدنِ عیوب

جمعِ دو واژه متضاد در جهتِ نشان دادنِ تبدیلِ نقص به کمال.

تشبیه (Simile) عود خلقانند این پیغامبران

تشبیه پیامبران به چوبِ عود برای نمایشِ مفهومِ سوختن و فداکاری در راهِ حقیقت.

کنایه (Metonymy) فرشِ جان بروب

کنایه از پاک‌سازیِ ذهن و روح از افکارِ مزاحم و آلودگی‌های دنیوی.