دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۹۸

مولوی
آه از این زشتان که مه رو می نمایند از نقاب از درون سو کاه تاب و از برون سو ماهتاب
چنگ دجال از درون و رنگ ابدال از برون دام دزدان در ضمیر و رمز شاهان در خطاب
عاشق چادر مباش و خر مران در آب و گل تا نمانی ز آب و گل مانند خر اندر خلاب
چون به سگ نان افکنی سگ بو کند آنگه خورد سگ نه ای شیری چه باشد بهر نان چندین شتاب
در هر آن مردار بینی رنگکی گویی که جان جان کجا رنگ از کجا جان را بجو جان را بیاب
تو سوال و حاجتی دلبر جواب هر سوال چون جواب آید فنا گردد سوال اندر جواب
از خطابش هست گشتی چون شراب از سعی آب وز شرابش نیست گشتی همچو آب اندر شراب
او ز نازش سر کشیده همچو آتش در فروغ تو ز خجلت سر فکنده چون خطا پیش صواب
گر خزان غارتی مر باغ را بی برگ کرد عدل سلطان بهار آمد برای فتح باب
برگ ها چون نامه ها بر وی نبشته خط سبز شرح آن خط ها بجو از عنده ام الکتاب

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این سروده، هشداری است بیدارگرانه نسبت به فریب خوردن از ظواهرِ دروغین و دعوت به بازشناسی حقیقت از مجاز. شاعر با زبانی نمادین، مخاطب را از دلبستگی به امور مادی و سطحی‌نگری بر حذر می‌دارد و او را به جست‌وجوی اصلِ جان و معنا فرا می‌خواند تا از بندِ هواهای نفسانی و فریبِ چهره‌های ریاکار رهایی یابد.

در بخش پایانی، کلام به سویِ وحدتِ وجود سوق پیدا می‌کند؛ جایی که سالک با درکِ حضورِ محبوب، از «پرسش» (هستیِ خود) به «پاسخ» (هستیِ مطلق) می‌رسد و فنایِ خویش را در او تجربه می‌کند. این سیرِ تکاملی با استعاره‌های طبیعت (خزان و بهار) تکمیل می‌شود تا نشان دهد که چگونه عدالت و عنایتِ الهی می‌تواند ناامیدی و مرگ را به شکوفایی و زندگیِ دوباره بدل سازد.

معنی و تفسیر

آه از این زشتان که مه رو می نمایند از نقاب از درون سو کاه تاب و از برون سو ماهتاب

وای بر فریبکارانی که چهره‌ی زشتِ خود را پشتِ نقابِ زیبایی پنهان کرده‌اند؛ آنان در ظاهر همچون ماه می‌درخشند و چشم‌نوازند، اما در باطن، پوچ و بی‌ارزش همچون کاه هستند.

نکته ادبی: تضاد میان «کاه» و «ماه» برای برجسته‌تر کردن تفاوتِ فاحش میانِ ظاهرِ درخشان و باطنِ حقیر به کار رفته است.

چنگ دجال از درون و رنگ ابدال از برون دام دزدان در ضمیر و رمز شاهان در خطاب

این افراد در درون، خویِ دجال‌صفت و زیان‌کار دارند اما در بیرون، چهره‌ای قدسی و عارفانه به خود گرفته‌اند؛ در ضمیر و نیتِ درونی‌شان دزدی و خیانت نهفته است، اما در کلام و خطابِ خود، سخنانی چون پادشاهانِ عادل بر زبان می‌رانند.

نکته ادبی: «ابدال» در اصطلاح عرفانی، گروهی از اولیای الهی هستند؛ شاعر با تقابلِ «دجال» و «ابدال»، ریاکاریِ شخص را نشان می‌دهد.

عاشق چادر مباش و خر مران در آب و گل تا نمانی ز آب و گل مانند خر اندر خلاب

به ظاهرِ فریبنده (چادر یا نقاب) دل نبند و بی‌گدار به آبِ گل‌آلودِ دنیای مادی نزن؛ مراقب باش که مانند الاغ در گل و لایِ تمایلاتِ دنیوی گرفتار نشوی و از مسیرِ کمال باز نمانی.

نکته ادبی: «خر» در اینجا نمادِ نفسِ حیوانی است که در گل و لایِ دنیا فرو می‌رود.

چون به سگ نان افکنی سگ بو کند آنگه خورد سگ نه ای شیری چه باشد بهر نان چندین شتاب

وقتی به حیوانی نان می‌دهی، ابتدا آن را بو می‌کند و بعد می‌خورد؛ تو که انسان هستی، چرا برای رسیدن به رزق و نانِ دنیا این‌قدر شتاب و بی‌تابی می‌کنی؟ تو که سگ نیستی، پس چرا رفتاری حریصانه همچون او داری؟ تو باید صفاتِ شیر (بزرگ‌منشی) داشته باشی.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلِ رفتاریِ سگ در بوییدن غذا قبل از خوردن؛ تشبیه نقدِ تند به حرصِ دنیوی.

در هر آن مردار بینی رنگکی گویی که جان جان کجا رنگ از کجا جان را بجو جان را بیاب

هر جسد و موجودِ بی‌روحی را می‌بینی، تصور می‌کنی که جانِ حقیقی است و به آن دل می‌بندی؛ اما جان کجاست؟ و این رنگ و لعابِ ظاهری از کجا حقیقت می‌آفریند؟ به دنبالِ جانِ واقعی باش و آن را پیدا کن.

نکته ادبی: «رنگ» در اینجا کنایه از تظاهر و نقاشی‌های دنیوی است که مانعِ دیدنِ حقیقتِ جان می‌شود.

تو سوال و حاجتی دلبر جواب هر سوال چون جواب آید فنا گردد سوال اندر جواب

تو خود، عینِ پرسش و نیاز هستی و آن دلبر (خداوند)، پاسخِ تمامِ نیازهای توست؛ هنگامی که پاسخِ حقیقیِ الهی فرا رسد، وجودِ تو که «سوال» و «طلب» بود، در آن «پاسخ» محو و ناپدید می‌شود.

نکته ادبی: تبیینِ مفهومِ «فنا»؛ رسیدنِ عاشق به معشوق که منجر به از بین رفتنِ هویتِ مستقلِ عاشق می‌شود.

از خطابش هست گشتی چون شراب از سعی آب وز شرابش نیست گشتی همچو آب اندر شراب

به واسطه‌ی خطابِ الهی، هستیِ تو که همچون آبِ ناچیز بود، به شرابِ گران‌بها بدل شد و با نوشیدنِ شرابِ عشقِ او، وجودِ تو (که «هست» بود) مانندِ قطره‌ای آب در شرابِ حقیقتِ او ناپدید شد.

نکته ادبی: استفاده از تمثیلِ آب و شراب برای نمایشِ حلولِ وجودِ بنده در وجودِ معشوق.

او ز نازش سر کشیده همچو آتش در فروغ تو ز خجلت سر فکنده چون خطا پیش صواب

او (معشوق) به خاطرِ زیبایی و جایگاهش، با ناز و تکبر همچون آتش می‌درخشد و سر برافراشته است و تو از شرمساریِ گناه و نقصِ خود، در برابرِ کمالِ او همچون خطایی که در برابرِ حقیقتی سرفکنده است، سر به زیر داری.

نکته ادبی: تضادِ میان «آتش» (نمادِ قدرت و فروغ) و «خطا» (نمادِ ضعف و شرمساری).

گر خزان غارتی مر باغ را بی برگ کرد عدل سلطان بهار آمد برای فتح باب

اگر خزانِ حوادث و مشکلات، باغِ زندگیِ تو را غارت کرد و بی‌برگ و نوا ساخت، نگران نباش؛ چرا که عدالت و فیضِ سلطانِ وجود همچون بهار از راه می‌رسد تا درهای رحمت را به روی تو بگشاید.

نکته ادبی: تشبیه «عدلِ سلطان» به «بهار»؛ استعاره‌ای برای نویدِ گشایش و حیاتِ دوباره پس از سختی.

برگ ها چون نامه ها بر وی نبشته خط سبز شرح آن خط ها بجو از عنده ام الکتاب

برگ‌های درختان همچون نامه‌هایی هستند که با خطِ سبز بر آن‌ها نوشته شده است؛ برای خواندن و درکِ این آیات و نشانه‌ها، به دنبالِ تفسیر از «ام‌الکتاب» (منبع اصلی دانش الهی) باش.

نکته ادبی: «ام‌الکتاب» در اصطلاحِ دینی به لوحِ محفوظ یا منبعِ اصلیِ علمِ الهی اشاره دارد.

آرایه‌های ادبی

تضاد کاه تاب و مهتاب

تقابلِ میانِ پوچیِ کاه و درخشندگیِ ماه برای نمایاندنِ تفاوتِ باطن و ظاهر.

تمثیل سگ و نان

استفاده از رفتارِ حیوان برای نکوهشِ حرص و طمعِ انسان در رسیدن به رزقِ دنیوی.

استعاره سوال و جواب

استعاره از سالک (سوال) و معشوق (جواب) برای بیانِ فنایِ عارف در ذاتِ الهی.

تلمیح ام الکتاب

اشاره به مفاهیمِ قرآنی درباره‌ی منبعِ اصلیِ حقایقِ هستی.

تناسب (مراعات نظیر) خزان، باغ، برگ، بهار

جمع‌آوری واژگانی که همگی در حوزه‌ی معناییِ طبیعت و تغییراتِ فصلی قرار دارند.