دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۵۴

مولوی
باده ده آن یار قدح باره را یار ترش روی شکرپاره را
منگر آن سوی بدین سو گشا غمزه غمازه خون خواره را
دست تو می مالد بیچاره وار نه به کفش چاره بیچاره را
خیره و سرگشته و بی کار کن این خرد پیر همه کاره را
ای کرمت شاه هزاران کرم چشمه فرستی جگر خاره را
طفل دوروزه چو ز تو بو برد می کشد او سوی تو گهواره را
ترک کند دایه و صد شیر را ای بدل روغن کنجاره را
خوب کلیدی در بربسته را خوب کمندی دل آواره را
کار تو این باشد ای آفتاب نور فرستی مه و استاره را
منتظرش باش و چو مه نور گیر ترک کن این گنگل و نظاره را
رحمت تو مهره دهد مار را خانه دهد عقرب جراره را
یاد دهد کار فراموش را باد دهد خاطر سیاره را
هر بت سنگین ز دمش زنده شد تا چه دمست آن بت سحاره را
خامش کن گفت از این عالم است ترک کن این عالم غداره را

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل، دعوتی است به فراتر رفتن از حصار عقلِ جزئی و تعلقات دنیوی و غرق شدن در دریای بی‌کرانِ عشق الهی. شاعر با زبانی سرشار از تمثیل، خداوند را سرچشمه‌ی حیات، سخاوت و آگاهی می‌داند که نه تنها به جان‌های مشتاق، بلکه به سخت‌ترین دل‌ها نیز حیاتی دوباره می‌بخشد.

فضای حاکم بر این سروده، فضایی است عرفانی و سرشار از تحیر و شیفتگی؛ جایی که عقل باید در برابر عشق زانو بزند و انسان با رها کردنِ دلبستگی‌های فریبنده‌ی این جهانِ خاکی، خود را برای پذیرشِ تابشِ نورِ حقیقت آماده سازد تا راهی به سوی جهانِ معنا بیابد.

معنی و تفسیر

باده ده آن یار قدح باره را یار ترش روی شکرپاره را

ای ساقی، به آن یار که خود میگسار است و ظاهری تندخو دارد اما در باطن قطعه‌ای از شکر (شیرین و دلربا) است، شراب عشق بده.

نکته ادبی: قدح‌باره به معنای میگسار و شکرپاره استعاره از محبوب شیرین‌سخن و زیباست که در اینجا تناقض ظاهریِ تندخویی و شیرینی با هم جمع شده‌اند.

منگر آن سوی بدین سو گشا غمزه غمازه خون خواره را

از آن سو (عالم مادی) چشم بردار و نگاهت را به این سو (سوی الهی) معطوف کن؛ به آن غمزه و اشارۀ فریبنده و دلفریب یار بنگر که خونِ دلِ عاشقان را می‌نوشد.

نکته ادبی: غمزه غمازه ترکیبی است که به کرشمه‌های دلفریب یار اشاره دارد که گویی اسرار نهان را فاش می‌کند و دل را به تسخیر در می‌آورد.

دست تو می مالد بیچاره وار نه به کفش چاره بیچاره را

عشق، این بیچاره (عاشق) را همچون مومی در دست گرفته و ورز می‌دهد، در حالی که این عاشقِ بیچاره هیچ راه چاره و تدبیری نزد خود ندارد.

نکته ادبی: مالیدن کنایه از تصرف و تغییر دادن و شکل دادن به احوالِ عاشق توسطِ معشوق است.

خیره و سرگشته و بی کار کن این خرد پیر همه کاره را

آن عقلِ کهنسالی را که گمان می‌برد همه‌چیزدان است، سرگشته و حیران و بی‌کار و عاطل بگردان.

نکته ادبی: عقل پیر در عرفان نماد عقل جزئی است که در برابر عشق ناتوان است.

ای کرمت شاه هزاران کرم چشمه فرستی جگر خاره را

ای که بخشندگی‌ات شاهِ همۀ بخشندگان است، تو برای جگرهای سنگ‌مانند و سخت نیز چشمه‌های فیض و رحمت می‌فرستی.

نکته ادبی: جگر خاره استعاره از دل‌های سخت و نفوذناپذیر است که با فیض الهی نرم می‌شوند.

طفل دوروزه چو ز تو بو برد می کشد او سوی تو گهواره را

حتی کودکِ نوزاد نیز وقتی بویی از تو ببرد، گهواره‌اش را به سوی تو می‌کشد.

نکته ادبی: اشاره به کشش فطری و غریزی جان انسان به سوی کمال مطلق و خالق هستی دارد.

ترک کند دایه و صد شیر را ای بدل روغن کنجاره را

عاشق، دایه و شیرِ دنیوی را رها می‌کند؛ ای خدایی که کنجاله (خوراک پست) را برای ما به روغن (عصاره و حقیقت) تبدیل می‌کنی.

نکته ادبی: کنجاره پوستۀ دانه است که روغن آن گرفته شده و در اینجا نماد دنیا و امور بی‌ارزش است در برابر روغن که نماد حقیقت و معناست.

خوب کلیدی در بربسته را خوب کمندی دل آواره را

تو کلیدی بسیار کارآمد برای درهای بستۀ کارها هستی و کمندی عالی برای به دام انداختنِ دل‌های آواره‌ای که به سوی تو می‌آیند.

نکته ادبی: کلید و کمند استعاره از ابزارهای هدایت و جذبِ الهی هستند.

کار تو این باشد ای آفتاب نور فرستی مه و استاره را

ای آفتابِ حقیقت، کارِ همیشگیِ تو این است که به ماه و ستارگان (جان‌های بندگان) نور ببخشی.

نکته ادبی: آفتاب استعاره از خداوند و نورِ اوست که به ستارگان یعنی بندگان و ارواح می‌تابد.

منتظرش باش و چو مه نور گیر ترک کن این گنگل و نظاره را

منتظرِ آن نورِ الهی باش و مانند ماه که از خورشید نور می‌گیرد، تو نیز از او نور بگیر و این تماشای فریبنده و بیهودۀ دنیا را رها کن.

نکته ادبی: گنگل به معنای بیهوده و پوچ است و در اینجا به دنیا و سرگرمی‌های آن اشاره دارد.

رحمت تو مهره دهد مار را خانه دهد عقرب جراره را

رحمتِ فراگیرِ تو حتی به مار (موجودی خطرناک) مهره می‌دهد و برای عقربِ گزنده نیز پناهگاه و خانه فراهم می‌کند.

نکته ادبی: نشان‌دهندۀ شمولِ رحمتِ الهی که حتی موجودات پست یا خطرناک را نیز از یاد نمی‌برد.

یاد دهد کار فراموش را باد دهد خاطر سیاره را

تو به کسی که فراموشکار است یادآوری می‌کنی و به خاطرِ سرگردان و در حالِ سیر و سلوک، جهت و راه می‌نمایی.

نکته ادبی: خاطر سیاره اشاره به ذهن و روحی است که مدام در حال گردش و بیقراری است.

هر بت سنگین ز دمش زنده شد تا چه دمست آن بت سحاره را

هر بتِ سنگی و بی‌جانی با دمِ مسیحاییِ تو زنده شد؛ باید نگریست که آن بتِ سحرآمیز چه دمی در خود دارد.

نکته ادبی: دم استعاره از روح‌بخشی و حیات‌بخشی الهی است که سنگِ بی‌جان را به حیاتِ عارفانه می‌رساند.

خامش کن گفت از این عالم است ترک کن این عالم غداره را

خاموش باش که او گفت این سخن از عالمی دیگر است، پس این دنیای فریبنده و خطرناک را رها کن.

نکته ادبی: عالم غداره کنایه از دنیای فریبکار و بی‌وفاست که باید از آن دل برید.

آرایه‌های ادبی

استعاره باده و شراب

نماد عشق الهی و آگاهی عرفانی که عقل را مست می‌کند.

تضاد ترش‌روی و شکرپاره

تضاد میان ظاهرِ سخت و عبوسِ برخی تجلیات با باطنِ شیرین و دوست‌داشتنیِ معشوق.

تشبیه و نماد کنجاره و روغن

تمثیلی برای دنیای مادیِ پوچ (کنجاره) در برابر حقیقتِ معنویِ ارزشمند (روغن).

تلمیح دم

اشاره به دم مسیحایی و قدرتِ حیات‌بخشیِ الهی.