دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۵۰

مولوی
هین که منم بر در در برگشا بستن در نیست نشان رضا
در دل هر ذره تو را درگهیست تا نگشایی بود آن در خفا
فالق اصباحی و رب الفلق باز کنی صد در و گویی درآ
نی که منم بر در بلک توی راه بده در بگشا خویش را
آمد کبریت بر آتشی گفت برون آ بر من دلبرا
صورت من صورت تو نیست لیک جمله توام صورت من چون غطا
صورت و معنی تو شوم چون رسی محو شود صورت من در لقا
آتش گفتش که برون آمدم از خود خود روی بپوشم چرا
هین بستان از من تبلیغ کن بر همه اصحاب و همه اقربا
کوه اگر هست چو کاهش بکش داده امت من صفت کهربا
کاه ربای من که می کشد نه از عدم آوردم کوه حرا
در دل تو جمله منم سر به سر سوی دل خویش بیا مرحبا
دلبرم و دل برم ایرا که هست جوهر دل زاده ز دریای ما
نقل کنم ور نکنم سایه را سایه من کی بود از من جدا
لیک ز جایش ببرم تا شود وصلت او ظاهر وقت جلا
تا که بداند که او فرع ماست تا که جدا گردد او از عدا
رو بر ساقی و شنو باقیش تات بگوید به زبان بقا

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل، تصویرگر گفتگوی عاشقانه و عرفانی میان سالک و حضرت حق است. شاعر در این قطعات، به زبانی تمثیلی بر این نکته تأکید می‌ورزد که جدایی عاشق و معشوق، پنداری بیش نیست و حقیقتِ وجودی انسان، پرتوی از ذات الهی است.

مفهوم محوری، دعوت به خودشناسی و عبور از حجاب من پنداری است. وقتی سالک به کنه وجود خود می‌نگرد، درمی‌یابد که در حقیقت، او خودِ معشوق است که در قالبی پوشیده، به جستجوی خویشتن برآمده و اکنون زمان آن است که این پرده‌ها کنار رود.

معنی و تفسیر

هین که منم بر در در برگشا بستن در نیست نشان رضا

بشتاب که من درِ خانه ایستاده‌ام، در را باز کن. بستنِ در بر روی من، نشانی از پذیرش و خشنودی نیست.

نکته ادبی: هین: صوت تنبیه و تحریض به معنای آگاه باش و بشتاب.

در دل هر ذره تو را درگهیست تا نگشایی بود آن در خفا

در دل هر ذره از عالم، راهی به سوی تو نهفته است؛ تا زمانی که این در را در وجود خود نگشایی، حقیقت همچنان پنهان باقی می‌ماند.

نکته ادبی: خفا: به معنای پنهانی و پوشیدگی.

فالق اصباحی و رب الفلق باز کنی صد در و گویی درآ

ای خدایی که صبح را می‌شکافی و صاحبِ سپیده‌دمی، درهای بسیاری را برایم بگشا و اجازه ورود بده.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن (فالق الاصباح) که دلالت بر قدرت خداوند در آشکار کردن نور دارد.

نی که منم بر در بلک توی راه بده در بگشا خویش را

دیگر نگو که من پشت در هستم، بلکه حقیقت این است که تو خودت آن پشت هستی؛ راه بده و پرده را از مقابل خودت کنار بزن.

نکته ادبی: نفیِ دوگانگی میان عاشق و معشوق در عرفان.

آمد کبریت بر آتشی گفت برون آ بر من دلبرا

کبریت به سوی آتش آمد و به او گفت: ای دلبند، از غلافِ خود بیرون بیا و خودت را آشکار کن.

نکته ادبی: تشبیه تلاقیِ نیاز و بی نیازی به دیدار کبریت و آتش.

صورت من صورت تو نیست لیک جمله توام صورت من چون غطا

اگرچه ظاهرِ من با ظاهرِ تو متفاوت به نظر می‌رسد، اما حقیقتِ من همان تو هستی و صورتِ ظاهری‌ام تنها پوششی برای توست.

نکته ادبی: غطا: به معنای پوشش و پرده.

صورت و معنی تو شوم چون رسی محو شود صورت من در لقا

وقتی به وصال برسی، صورت و معنای تو را می‌گیرم و در حضورِ تو، هستیِ ظاهری من محو و نابود می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به مقام فنای فی‌الله.

آتش گفتش که برون آمدم از خود خود روی بپوشم چرا

آتش به کبریت پاسخ داد که من هم‌اکنون آشکار و بیرون هستم، چرا باید از وجودِ خودم خودم را بپوشانم؟

نکته ادبی: استعاره از اینکه حقیقت الهی همواره آشکار است.

هین بستان از من تبلیغ کن بر همه اصحاب و همه اقربا

بشتاب و این پیام را از من بگیر و به همه یاران و نزدیکان برسان.

نکته ادبی: تبلیغ: رساندن پیام الهی.

کوه اگر هست چو کاهش بکش داده امت من صفت کهربا

اگر کوهی از سختی در مسیر داری، آن را مثل کاه سبک کن و بردار؛ چرا که من صفتِ کهربایی به تو بخشیده‌ام.

نکته ادبی: کهربا: در ادبیات کهن نماد جذبه و ربایش است.

کاه ربای من که می کشد نه از عدم آوردم کوه حرا

این نیروی ربایشِ من که کوه‌ها را جذب می‌کند، از نیستی نیامده است؛ این قدرتِ کوه حرا (کوه وحی) است که در توست.

نکته ادبی: اشاره به کوه حرا به عنوان مکان تجلی وحی.

در دل تو جمله منم سر به سر سوی دل خویش بیا مرحبا

در اعماق دل تو، سراسر وجود من است؛ پس به سوی دلِ خود بازگرد و خوش‌آمد بگو.

نکته ادبی: تأکید بر درون‌گرایی عرفانی.

دلبرم و دل برم ایرا که هست جوهر دل زاده ز دریای ما

من دلبر هستم و دل‌ربا، چرا که حقیقتِ دل، از دریای وجودِ ما زاده شده است.

نکته ادبی: تلمیح به این که دل حقیقت الهی دارد.

نقل کنم ور نکنم سایه را سایه من کی بود از من جدا

چه من (سایه) را جابه‌جا کنم و چه نکنم، سایه هرگز نمی‌تواند از صاحبِ سایه جدا باشد.

نکته ادبی: رابطه وجودیِ وابسته میان انسان و خدا.

لیک ز جایش ببرم تا شود وصلت او ظاهر وقت جلا

اما من جایگاه او را تغییر می‌دهم تا در زمانِ تجلی و درخشش، وصلِ او آشکار گردد.

نکته ادبی: جلا: به معنای روشنایی و صیقل خوردن دل.

تا که بداند که او فرع ماست تا که جدا گردد او از عدا

تا بداند که او شاخه‌ای از وجودِ ماست و تا زمانی که از دشمنی و تضاد فاصله بگیرد.

نکته ادبی: فرع: در مقابل اصل (حقیقت الهی).

رو بر ساقی و شنو باقیش تات بگوید به زبان بقا

به سوی ساقی برو و باقیِ سخن را بشنو تا او با زبانِ ابدیت و بقا برایت بگوید.

نکته ادبی: بقا: مقام جاودانگی در عرفان.

آرایه‌های ادبی

تشبیه داده امت من صفت کهربا

شاعر قدرت جذبِ الهی را به کهربا تشبیه کرده است که می‌تواند حتی کوه‌های بزرگِ گناه و منیت را مانند کاه سبک کرده و به سوی خود بکشد.

تناقض (پارادوکس) نی که منم بر در بلک توی

اشاره به وحدت وجود؛ جایی که عاشق و معشوق یکی می‌شوند و مرز میان «من» و «تو» از بین می‌رود.

نمادگرایی آتش و کبریت

تمثیلی برای دیدارِ عاشق و معشوق و آشکار شدنِ حقیقتِ پنهان در پسِ ظاهر.