دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۴۴

مولوی
چه شدی گر تو همچون من شدییی عاشق ای فتا همه روز اندر آن جنون همه شب اندر این بکا
ز دو چشمت خیال او نشدی یک دمی نهان که دو صد نور می رسد به دو دیده از آن لقا
ز رفیقان گسستیی ز جهان دست شستیی که مجرد شدم ز خود که مسلم شدم تو را
چو بر این خلق می تنم مثل آب و روغنم ز برونیم متصل به درونه ز هم جدا
ز هوس ها گذشتیی به جنون بسته گشتیی نه جنونی ز خلط و خون که طبیبش دهد دوا
که طبیبان اگر دمی بچشندی از این غمی بجهندی ز بند خود بدرندی کتاب ها
هله زین جمله درگذر بطلب معدن شکر که شوی محو آن شکر چو لبن در زلوبیا

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این اشعار در فضای عرفانی و شوریدگی عارفانه سروده شده است و مخاطب را به سفری درونی از دلبستگی‌های مادی به سوی وحدت با حقیقت دعوت می‌کند. شاعر، عالمِ مادی و عقلِ جزئی‌نگر را ناکافی می‌داند و تنها راهِ رسیدن به کمال را تسلیمِ محض و فرورفتن در دریای عشق می‌بیند که در آن عاشق، هویتِ فردیِ خویش را فدایِ هستیِ معشوق می‌کند.

مضمونِ محوری این ابیات، تضاد میانِ عالمِ ظاهری و باطنِ عارفانه است؛ جایی که عاشق در میانِ مردم زندگی می‌کند، اما دلش با آن‌ها نیست. در نهایت، شاعر با زبانی تمثیلی و شیرین، خواننده را به رها کردنِ وابستگی‌ها و پیوستن به سرچشمه‌ی کمال فرا می‌خواند تا همچون قطره‌ای در دریا، در شکوهِ محبوبِ ازلی فانی شود.

معنی و تفسیر

چه شدی گر تو همچون من شدییی عاشق ای فتا همه روز اندر آن جنون همه شب اندر این بکا

ای جوان، چه می‌شد اگر تو نیز همچون من عاشق می‌شدی؛ تا تمام روزهای خود را در مستی و شوریدگیِ عشق سپری می‌کردی و تمام شب‌ها را با گریه و زاریِ عاشقانه به صبح می‌رساندی.

نکته ادبی: واژه فتا در زبان عربی به معنای جوانمرد است که در عرفان به سالکِ راهِ حق اطلاق می‌شود.

ز دو چشمت خیال او نشدی یک دمی نهان که دو صد نور می رسد به دو دیده از آن لقا

تصویر و خیالِ محبوب هرگز نباید از چشمانت پنهان شود، زیرا از آن دیدارِ روحانی و مشاهده‌ی حق، انوارِ بی‌شماری به دیدگانِ بصیرتِ تو می‌تابد.

نکته ادبی: لقا در اینجا به معنای ملاقات با معشوق ازلی و بصیرتِ قلبی است.

ز رفیقان گسستیی ز جهان دست شستیی که مجرد شدم ز خود که مسلم شدم تو را

لازم است که پیوند با دوستانِ دنیوی را بگسلی و از تعلقاتِ این جهان دست بشویی؛ چرا که من با رها کردنِ خودِ خویشتن، تسلیمِ محضِ تو شدم.

نکته ادبی: مجرد شدن در ادبیات عرفانی به معنای تجرید از تعلقات مادی و آزاد شدن از قیدِ خویشتن است.

چو بر این خلق می تنم مثل آب و روغنم ز برونیم متصل به درونه ز هم جدا

من در میانِ این مردمان، همچون آب و روغن هستم؛ اگرچه از لحاظِ ظاهری با آن‌ها در ارتباط و معاشرتم، اما از لحاظِ درونی و باطنی، از ایشان کاملاً جدا و متفاوت هستم.

نکته ادبی: استعاره‌ای از عدمِ امتزاجِ حقیقتِ عارف با دنیای مادی که در عینِ نزدیکی، ماهیتی جداگانه دارد.

ز هوس ها گذشتیی به جنون بسته گشتیی نه جنونی ز خلط و خون که طبیبش دهد دوا

تو نیز از هوس‌های نفسانی بگذُر و خود را در بندِ این دیوانگیِ عشق گرفتار کن؛ البته نه آن جنونی که ناشی از اختلالاتِ جسمانی باشد و طبیبان برای درمانش دارو تجویز کنند.

نکته ادبی: اشاره به تفاوت میان جنونِ عاشقانه (عشقِ الهی) و بیماری‌های جسمانی (خلط و خون).

که طبیبان اگر دمی بچشندی از این غمی بجهندی ز بند خود بدرندی کتاب ها

زیرا اگر پزشکانِ جسم، لحظه‌ای از این غمِ عشق بچشند، از قید و بندهای خود رها می‌شوند و کتاب‌های علمی و درمانیِ خویش را پاره می‌کنند.

نکته ادبی: در اینجا کتاب کنایه از دانشِ ظاهری و منطقِ عقلانی است که در برابرِ شهودِ قلبی ناکارآمد است.

هله زین جمله درگذر بطلب معدن شکر که شوی محو آن شکر چو لبن در زلوبیا

ای عزیز، از تمامِ این حرف‌ها بگذُر و به دنبالِ معدنِ اصلیِ شیرینی یعنی حقیقتِ الهی باش، تا در آن شکوه و شیرینیِ مطلق، چنان محو و فانی شوی که گویی شیر در زلوبیا حل شده است.

نکته ادبی: زلوبیا در اینجا تمثیلی از ظرفِ وجودِ عاشق است که با شیرِ عشقِ الهی پُر می‌شود و از هم متمایز نیستند.

آرایه‌های ادبی

تشبیه مثل آب و روغنم

تشبیه حالاتِ روحِ عارف به عدمِ امتزاجِ آب و روغن در میانِ مردم برای نشان دادنِ تفاوتِ ماهوی با عالمِ مادی.

تمثیل چو لبن در زلوبیا

بیانِ چگونگیِ فنایِ عاشق در معشوق از طریقِ حل شدنِ شیر در شیرینی.

تضاد ز برونیم متصل به درونه ز هم جدا

نشان‌دهنده‌ی جداییِ باطنِ عاشق از دنیایِ مادی در عینِ حضور ظاهری.