دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۳۴

مولوی
ز جام ساقی باقی چو خورده ای تو دلا که لحظه لحظه برآری ز عربده عللا
مگر ز زهره شنیدی دلا به وقت صبوح که بزم خاص نهادم صلای عیش صلا
بلا درست بلایش بنوش و در می بار چه می گریزی آخر گریز توست بلا
پیاله بر کف زاهد ز خلق باکش نیست میان خلق نشستست در خست خ
زهی پیاله که در چشم سر همی ناید ز دست ساقی معنی تو هم بنوش هلا

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل با زبانی سرشار از شور و مستی عارفانه، حال‌وهوای سالکی را ترسیم می‌کند که از میِ معرفت الهی نوشیده و در وادی عشق، از قید‌وبندهای دنیوی رها شده است. شاعر در این سروده، مخاطب را به پذیرش بی‌چون‌وچرای سختی‌های طریقِ عشق دعوت می‌کند و معتقد است که فرار از این دشواری‌ها خود بزرگترین بلا و مانعِ رسیدن به مقصود است.

فضای حاکم بر ابیات، فضایی آسمانی و ملکوتی است که در آن، ساقیِ حقیقی (خداوند یا مرشد کامل) با جامی از معرفت، سالک را به بزمی خاص فرامی‌خواند تا با چشمِ جان، حقیقت را ببیند و از بندهای ظاهری عالمِ خاکی رهایی یابد.

معنی و تفسیر

ز جام ساقی باقی چو خورده ای تو دلا که لحظه لحظه برآری ز عربده عللا

ای دل، از آن‌رو که از جامِ ساقیِ ابدی (عشق الهی) نوشیده‌ای، دائم در شور و شین هستی و مانندِ مستی که عربده‌کشی می‌کند، مدام گلایه و هیاهو سر می‌دهی.

نکته ادبی: ساقی باقی استعاره از عشقِ ازلی است. عربده در اینجا نمادِ بی‌تابیِ حاصل از مستیِ معنوی است.

مگر ز زهره شنیدی دلا به وقت صبوح که بزم خاص نهادم صلای عیش صلا

ای دل، آیا در وقتِ سحر (هنگامِ بیداری و نیایش)، نوای زهره (نماد موسیقی و نشاطِ آسمانی) را شنیدی که تو را به ضیافتی خاص و بزمِ عیش فرا می‌خواند؟

نکته ادبی: زهره نمادِ خوش‌نوایی و اقبالِ نیکو در ادبیاتِ عرفانی است. صبوح به معنای باده‌ی صبحگاهی است.

بلا درست بلایش بنوش و در می بار چه می گریزی آخر گریز توست بلا

این بلا (سختی‌های عشق) حق است و شایسته‌ی تو، پس آن را با جان و دل بنوش و در آن غرق شو؛ چرا از آن فرار می‌کنی؟ آخر همین گریزِ توست که بلا و گرفتاریِ اصلی توست.

نکته ادبی: تضادِ ظریفی میانِ پذیرشِ بلا و فرار از آن وجود دارد؛ شاعر تأکید دارد که رنجِ عشق، درمان است نه درد.

پیاله بر کف زاهد ز خلق باکش نیست میان خلق نشستست در خست خ

زاهد با آنکه جامِ معرفت در دست دارد، از قضاوتِ مردم نمی‌هراسد؛ چراکه حتی در میانِ جمعیت هم، در خلوتِ دلِ خویش با معشوق نشسته است.

نکته ادبی: با توجه به ساختار متن، کلمه مبهم به خلوت تفسیر شده که اشاره به حضورِ عارف در انجمن و خلوتِ دل دارد.

زهی پیاله که در چشم سر همی ناید ز دست ساقی معنی تو هم بنوش هلا

چه جامِ پرفیضی که با چشمِ ظاهری دیده نمی‌شود! حالا که چنین است، تو نیز از دستِ ساقیِ حقیقت، جرعه‌ای بنوش و خود را دریاب.

نکته ادبی: تضاد میان چشمِ سر (بیناییِ مادی) و چشمِ دل (بصیرت) کانون معنایی این بیت است.

آرایه‌های ادبی

استعاره جام ساقی باقی

اشاره به فیض الهی و عشقِ ماندگار که سالک را از خود بی‌خود می‌کند.

تلمیح زهره

اشاره به سیاره زهره که در باور قدما نماد موسیقی و طرب و شادی است.

پارادوکس (متناقض‌نما) گریز توست بلا

شاعر فرار از سختیِ عشق را که ظاهراً راهِ نجات است، عاملِ اصلیِ گرفتاری و بلا می‌داند.