دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۳۰

مولوی
ز سوز شوق دل من همی زند عللا که بوک دررسدش از جناب وصل صلا
دلست همچو حسین و فراق همچو یزید شهید گشته دو صد ره به دشت کرب و بلا
شهید گشته به ظاهر حیات گشته به غیب اسیر در نظر خصم و خسروی به خل
میان جنت و فردوس وصل دوست مقیم رهیده از تک زندان جوع و رخص و غلا
اگر نه بیخ درختش درون غیب ملیست چرا شکوفه وصلش شکفته است ملا
خموش باش و ز سوی ضمیر ناطق باش که نفس ناطق کلی بگویدت افلا

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این سروده، روایت‌گرِ احوالِ سالکی است که در آتشِ هجران می‌سوزد و با تمثیلِ واقعه کربلا، رنجِ دوری از معشوقِ ازلی را به تصویر می‌کشد. شاعر در پیِ آن است تا نشان دهد که جانِ مشتاق، اگرچه در بندِ کالبد و رنج‌های دنیوی گرفتار است، اما در حقیقت در فردوسِ قربِ الهی ساکن است و از چشمِ نامحرمان پنهان است.

در نهایت، شاعر به سکوت و گوش سپردن به ندایِ درونی فرا می‌خواند؛ چرا که حقیقتِ هستی در خاموشی و نفیِ خودِ کاذب نهفته است تا جانِ ناطقِ کلی بتواند راهِ حقیقت را بر سالک روشن سازد.

معنی و تفسیر

ز سوز شوق دل من همی زند عللا که بوک دررسدش از جناب وصل صلا

قلبِ بی‌قرارِ من، در التهابِ اشتیاق، پیوسته بانگِ نیاز برمی‌آورد و فریادِ طلب سر می‌دهد، به این امید که از جانبِ محبوب، ندایِ وصل و دعوتِ دیدار به گوشش برسد.

نکته ادبی: واژه عللا به معنای فریاد و زاری پیاپی است و صلا به معنی بانگِ دعوت و خوش‌آمدگویی است که تضادِ معناییِ زیبایی با سوزِ دل ایجاد کرده است.

دلست همچو حسین و فراق همچو یزید شهید گشته دو صد ره به دشت کرب و بلا

در این میدانِ نبرد، دلِ من همچون امام حسین (ع) است که در پیِ حق است و فراق و دوری از معشوق، چون یزیدِ ستمگر عمل می‌کند؛ این دل در دشتِ پر از بلا و رنجِ هجران، بارها و بارها شهید شده است.

نکته ادبی: استفاده از تلمیحِ مذهبی و تاریخی برای ترسیمِ یک فضای عرفانیِ حماسی که در آن جدالِ میانِ عشق و دوری به نبردِ خیر و شر شبیه شده است.

شهید گشته به ظاهر حیات گشته به غیب اسیر در نظر خصم و خسروی به خل

این دل اگرچه در نگاهِ ظاهریِ دیگران، مغلوب و شهید به نظر می‌رسد، اما در ساحتِ غیب و باطن، زنده و جاوید است؛ او در چشمِ دشمنان، اسیری دربند است اما در خلوتِ حقیقت، پادشاهی مستقل و بلندمرتبه است.

نکته ادبی: تقابل میان ظاهر و غیب و اسارت و خسروی، یک تناقض‌گوییِ عارفانه است که برتریِ مقامِ باطنی بر جایگاهِ دنیوی را نشان می‌دهد.

میان جنت و فردوس وصل دوست مقیم رهیده از تک زندان جوع و رخص و غلا

جانِ عاشق در باغِ بهشت‌گونه‌یِ وصلِ دوست اقامت گزیده و از زندانِ تنگِ نیازهای مادی، گرسنگی، سختی‌های معیشتی و ناامنی‌های اقتصادیِ دنیا رهایی یافته است.

نکته ادبی: واژه غلا به معنای گرانی و سختیِ معیشت است که در تقابل با بهشتِ وصل قرار گرفته تا استغنایِ عارف از تعلقاتِ مادی را نشان دهد.

اگر نه بیخ درختش درون غیب ملیست چرا شکوفه وصلش شکفته است ملا

اگر ریشه‌یِ این درختِ وجود در عالمِ غیب و حقیقتِ الهی نبود، چگونه ممکن بود شکوفه‌هایِ وصالِ او این‌چنین پُر و پیمان در دنیایِ مادی جلوه‌گر شوند؟

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای اثباتِ ریشه‌داریِ معنویتِ انسان در عالمِ علوی و فرازمینی استفاده شده است.

خموش باش و ز سوی ضمیر ناطق باش که نفس ناطق کلی بگویدت افلا

سخن مگو و در سکوت فرو رو و از ضمیرِ پنهانِ خود ناطق باش، چرا که جانِ ناطقِ کلی، حقیقتِ نهایی یعنی نفیِ ماسوی‌الله (لا) را به تو خواهد آموخت.

نکته ادبی: ارجاع به نظریه نفسِ ناطق که در فلسفه و عرفانِ اسلامی جایگاه ویژه‌ای دارد و دعوت به سکوت برای درکِ کلمه‌ی لا که اشاره به توحیدِ مطلق دارد.

آرایه‌های ادبی

تلمیح حسین، یزید، دشت کرب و بلا

اشاره به واقعه تاریخی کربلا برای تصویرسازیِ تقابلِ عشق و هجران.

تشبیه دلست همچو حسین و فراق همچو یزید

تشبیه مستقیمِ احوالاتِ درونی به شخصیت‌های تاریخی برای درکِ عمقِ رنج.

تضاد (طباق) ظاهر و غیب، اسیر و خسروی

استفاده از مفاهیمِ متضاد برای نشان دادنِ تفاوتِ نگاهِ دنیوی با حقیقتِ عرفانی.

ایهام لا

اشاره به حرف لا در پایان که می‌تواند هم به معنای نفیِ هستیِ خود و هم به معنایِ آغازِ کلمه توحید (لا اله الا الله) باشد.