دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۲۴

مولوی
چه خیره می نگری در رخ من ای برنا مگر که در رخمست آیتی از آن سودا
مگر که بر رخ من داغ عشق می بینی میان داغ نبشته که نحن نزلنا
هزار مشک همی خواهم و هزار شکم که آب خضر لذیذست و من در استسقا
وفا چه می طلبی از کسی که بی دل شد چو دل برفت برفت از پیش وفا و جفا
به حق این دل ویران و حسن معمورت خوش است گنج خیالت در این خرابه ما
غریو و ناله جان ها ز سوی بی سویی مرا ز خواب جهانید دوش وقت دعا
ز ناله گویم یا از جمال ناله کنان ز ناله گوش پرست از جمالش آن عینا
قرار نیست زمانی تو را برادر من ببین که می کشدت هر طرف تقاضاها
مثال گویی اندر میان صد چوگان دوانه تا سر میدان و گه ز سر تا پا
کجاست نیت شاه و کجاست نیت گوی کجاست قامت یار و کجاست بانگ صلا
ز جوش شوق تو من همچو بحر غریدم بگو تو ای شه دانا و گوهر دریا گویا

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این اشعار در فضای عرفانی و شوریده حال سروده شده‌اند که در آن شاعر از «خودباختگی» در برابر محبوب ازلی سخن می‌گوید. درون‌مایه اصلی، نفیِ تعلّقات دنیوی، گذشتن از خود و تسلیمِ محض در برابر اراده‌ی الهی است؛ گویی عاشق در میان میدان بازیِ تقدیر، خود را چون گویِ چوگان به دستِ اراده‌ی محبوب سپرده است.

فضای حاکم بر شعر، فضایی سرشار از عطشِ معنوی و حیرتِ سالک است که میانِ ناله‌های برخاسته از دل و زیباییِ بی‌انتهای معشوق، سرگردان مانده و از خواب غفلت دنیوی بیدار شده است.

معنی و تفسیر

چه خیره می نگری در رخ من ای برنا مگر که در رخمست آیتی از آن سودا

ای جوان، چرا این‌چنین کنجکاوانه و خیره به چهره‌ام می‌نگری؟ مگر در سیمای من نشانه‌ای از آن جنونِ عاشقانه‌ و شیداییِ الهی می‌بینی؟

نکته ادبی: «برنا» در ادبیات کلاسیک به معنای جوانِ رشید و «سودا» به معنای جنون و عشقِ تند است.

مگر که بر رخ من داغ عشق می بینی میان داغ نبشته که نحن نزلنا

شاید بر چهره‌ام داغ و نشانِ عشق را مشاهده می‌کنی که در میانِ آن، عبارت «نحن نزلنا» (اشاره به آیه قرآن در باب نزول حقیقت) حک شده است؛ گویی نشانِ اصالتِ این زخم، وحیِ الهی است.

نکته ادبی: اشاره به آیه «انا نحن نزلنا الذکر» که در متون عرفانی به نزولِ روح و حقیقت در جانِ عاشق تعبیر می‌شود.

هزار مشک همی خواهم و هزار شکم که آب خضر لذیذست و من در استسقا

من به دنبالِ آبی گوارا (آبِ حیاتِ خضر) هستم چون در عطشِ سوزانِ معنوی به سر می‌برم؛ تشنگی من چنان است که هزار مشک و هزار ظرف هم مرا سیراب نمی‌کند.

نکته ادبی: «استسقا» علاوه بر معنای لغوی بیماری تشنگی، در عرفان استعاره از عطشِ سیری‌ناپذیر به حقیقت است.

وفا چه می طلبی از کسی که بی دل شد چو دل برفت برفت از پیش وفا و جفا

از کسی که در راه عشق، دل از دست داده و «بی‌دل» شده است، توقعِ وفاداری نداشته باش؛ زیرا وقتی دل (مرکز اراده) برود، دیگر معیارهای زمینی مانند وفا و جفا برای او بی‌معنا می‌شود.

نکته ادبی: پارادوکس یا تناقض‌گویی در وصف حال عاشق که با رفتنِ دل، اسیرِ بی‌خویشتنی می‌شود.

به حق این دل ویران و حسن معمورت خوش است گنج خیالت در این خرابه ما

به حقِ این قلبِ شکسته و ویرانِ من و آن زیباییِ آباد و بی‌نقصِ تو سوگند، که خیالِ تو همچون گنجی ارزشمند در این ویرانه‌ی وجودِ من جای خوش کرده است.

نکته ادبی: تضاد میان «ویرانه» (دل) و «گنج» (خیال یار) در سنت شعر عرفانی برای بیان جایگاه خدا در قلب شکسته به کار می‌رود.

غریو و ناله جان ها ز سوی بی سویی مرا ز خواب جهانید دوش وقت دعا

ناله و خروشِ جان‌های بیدار که از عالمی ورای جهت‌ها و مکان‌ها برمی‌خاست، دیشب هنگامِ نیایش، مرا از خوابِ غفلتِ دنیوی بیدار کرد.

نکته ادبی: «بی‌سویی» کنایه از عالم غیب و مقامِ لاهوت است که از قید مکان آزاد است.

ز ناله گویم یا از جمال ناله کنان ز ناله گوش پرست از جمالش آن عینا

نمی‌دانم از سوزِ ناله‌ی عاشقان بگویم یا از زیباییِ آن جانان که باعثِ این ناله است؛ گوشم از صدای ناله پر است و چشمم از تماشای جمالِ او لبریز.

نکته ادبی: واژه «عینا» در اینجا به معنای «به چشم» یا «به عینیت» اشاره به مشاهده‌ی مستقیم جمال دارد.

قرار نیست زمانی تو را برادر من ببین که می کشدت هر طرف تقاضاها

برادرِ من، تو هرگز در این جهان به آرامش نمی‌رسی؛ بنگر که چگونه تقاضاها و کشش‌های گوناگونِ زندگی، تو را به هر سو می‌کشاند و قرار را از تو می‌گیرد.

نکته ادبی: خطاب به نفس یا مخاطب سالک برای نشان دادن ناپایداریِ وضعیتِ انسانی در جهان.

مثال گویی اندر میان صد چوگان دوانه تا سر میدان و گه ز سر تا پا

تو همچون گویی در میانِ صد چوگان هستی که پیوسته میانِ زمین و آسمان (سر و پا) در حالِ جابه‌جایی و سرگردانی است.

نکته ادبی: استعاره گوی و چوگان؛ بازنماییِ انفعال و سرگردانیِ عاشق در برابر اراده‌ی معشوق.

کجاست نیت شاه و کجاست نیت گوی کجاست قامت یار و کجاست بانگ صلا

چه کسی از اراده‌ی این پادشاه (خدا) و اراده‌ی گوی (انسان) آگاه است؟ کجاست آن قامتِ موزونِ یار و کجاست ندایِ دعوتِ او به سوی خویش؟

نکته ادبی: «صلا» به معنای دعوت و بانگِ زدن است که در اینجا دعوتِ عارفانه مدنظر است.

ز جوش شوق تو من همچو بحر غریدم بگو تو ای شه دانا و گوهر دریا گویا

من در اثرِ جوششِ شوقِ تو، همچون دریایی خروشان به فریاد آمدم؛ ای پادشاهِ دانا و ای گوهرِ دریایِ معرفت، تو خود سخن بگو و حقیقت را آشکار کن.

نکته ادبی: «گوهر دریا» کنایه از منبعِ اصلی حکمت و معرفت است که در باطنِ دریایِ وجود پنهان است.

آرایه‌های ادبی

استعاره گنج خیالت در این خرابه ما

تشبیه دل عاشق به ویرانه‌ای که محلِ پنهان شدنِ گنجِ الهی است.

تلمیح آب خضر

اشاره به افسانه‌ی آب حیات که خضر نبی از آن نوشید و جاودانه شد؛ استعاره از حقیقتِ هستی‌بخش.

تناقض (پارادوکس) بی‌دل شد

اشاره به این نکته عرفانی که عاشق برای کمال، باید «دل» (خودخواهی) را کنار بگذارد.

تشبیه مثال گویی اندر میان صد چوگان

تشبیه سالک به گویِ بازی که اراده‌ای از خود ندارد و بازیچه‌ی دستِ تقدیر است.