دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۱۹

مولوی
چو اندرآید یارم چه خوش بود به خدا چو گیرد او به کنارم چه خوش بود به خدا
چو شیر پنجه نهد بر شکسته آهوی خویش که ای عزیز شکارم چه خوش بود به خدا
گریزپای رهش را کشان کشان ببرند بر آسمان چهارم چه خوش بود به خدا
بدان دو نرگس مستش عظیم مخمورم چو بشکنند خمارم چه خوش بود به خدا
چو جان زار بلادیده با خدا گوید که جز تو هیچ ندارم چه خوش بود به خدا
جوابش آید از آن سو که من تو را پس از این به هیچ کس نگذارم چه خوش بود به خدا
شب وصال بیاید شبم چو روز شود که روز و شب نشمارم چه خوش بود به خدا
چو گل شکفته شوم در وصال گلرخ خویش رسد نسیم بهارم چه خوش بود به خدا
بیابم آن شکرستان بی نهایت را که برد صبر و قرارم چه خوش بود به خدا
امانتی که به نه چرخ در نمی گنجد به مستحق بسپارم چه خوش بود به خدا
خراب و مست شوم در کمال بی خویشی نه بدروم نه بکارم چه خوش بود به خدا
به گفت هیچ نیایم چو پر بود دهنم سر حدیث نخارم چه خوش بود به خدا

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این ابیات بیانگر احوالِ وجدآمیز و سرشار از شوقِ عاشقِ واصل به حق است که در آن، مرزهای میانِ خودی و بی‌خودی در هم می‌شکند. شاعر در فضایی آکنده از تسلیم و سرسپردگی، وصال با محبوبِ ازلی را به تصویر می‌کشد و آن را نعمتی می‌داند که هرگونه رنجِ هجران و دغدغه‌های دنیوی را زائل می‌سازد.

در این سروده، شاعر به تبیینِ جایگاهِ رفیعِ فنا می‌پردازد؛ حالتی که در آن عاشق، از تعلقاتِ ظاهری رها شده و در آغوشِ کششِ الهی، به آرامشی مطلق می‌رسد. تمامیِ نمادها و استعاره‌ها همگی گواه بر این حقیقت‌اند که تنها در سایه‌سارِ این پیوندِ روحانی است که معنایِ زندگی و رستگاریِ حقیقی متجلی می‌شود.

معنی و تفسیر

چو اندرآید یارم چه خوش بود به خدا چو گیرد او به کنارم چه خوش بود به خدا

چقدر زیبا و سعادت‌بخش است لحظه‌ای که محبوب به سراغم می‌آید و مرا در آغوشِ پرمهرِ خود می‌گیرد.

نکته ادبی: واژه چو به معنای هنگامی که و قیدِ زمان برای نشان دادنِ انتظارِ عاشق است.

چو شیر پنجه نهد بر شکسته آهوی خویش که ای عزیز شکارم چه خوش بود به خدا

وقتی محبوب همچون شیری نیرومند، مرا که همچون آهویی ضعیف و رنجور از روزگارم، به چنگ می‌آورد، این اسارت برایم عینِ آزادی و خوشبختی است.

نکته ادبی: تشبیه عاشق به آهویِ شکسته و معشوق به شیر، تقابلِ قدرت و نیاز را نمایان می‌سازد.

گریزپای رهش را کشان کشان ببرند بر آسمان چهارم چه خوش بود به خدا

کسانی که از مسیرِ حق گریزانند، به اجبار به سوی آسمانِ چهارم کشانده می‌شوند و این دگرگونی و ارتقا، چه حالِ خوشی است.

نکته ادبی: آسمان چهارم در کیهان‌شناسی قدیم، فلکِ خورشید است که نمادِ نور و روشنایی است.

بدان دو نرگس مستش عظیم مخمورم چو بشکنند خمارم چه خوش بود به خدا

من به چشمانِ گیرا و مستِ محبوبِ خود بسیار نیازمند و تشنه‌ام؛ چقدر خوشایند است وقتی او با نگاهش، مستی و بی‌تابیِ مرا درمان می‌کند.

نکته ادبی: نرگس استعاره از چشم و خمار در اینجا به معنایِ نیازِ شدید و اشتیاقِ روحانی است.

چو جان زار بلادیده با خدا گوید که جز تو هیچ ندارم چه خوش بود به خدا

هنگامی که جانِ رنج‌دیده‌ی من با تمامِ وجود نزدِ خداوند اقرار می‌کند که جز تو هیچ پناه و دارایی ندارم، چه حالِ خوشی پدید می‌آید.

نکته ادبی: جانِ زار به معنای روحی است که از دوریِ محبوب، ضعیف و ناتوان شده است.

جوابش آید از آن سو که من تو را پس از این به هیچ کس نگذارم چه خوش بود به خدا

از سویِ حق تعالی پاسخی می‌آید که من تو را پس از این رنج‌ها، به هیچ‌کس جز خودم نمی‌سپارم و این وعده‌یِ وصال، چه نیکوست.

نکته ادبی: نهادِ جمله در این بیت، خداوند است که عاشق را به حفظِ ابدی نوید می‌دهد.

شب وصال بیاید شبم چو روز شود که روز و شب نشمارم چه خوش بود به خدا

شبِ هجران که پایان می‌پذیرد و روزِ وصال می‌رسد، تاریکیِ شبم به روشنایی روز بدل می‌شود؛ به‌گونه‌ای که دیگر گذشتِ زمان برایم معنایی ندارد و چه خوش است این بی‌وقت‌شدن.

نکته ادبی: نشمارم کنایه از غرق شدن در بی‌‌زمانیِ حضور و فنایِ خویشتن است.

چو گل شکفته شوم در وصال گلرخ خویش رسد نسیم بهارم چه خوش بود به خدا

در لحظه‌یِ دیدار با محبوبِ گل‌چهره‌ام، همچون گلی شکوفا می‌شوم و وقتی نسیمِ لطفِ او به من می‌رسد، چه حالِ خجسته‌ای دارم.

نکته ادبی: گل و بهار نمادِ حیاتِ دوباره و شکوفاییِ معنوی در اثرِ تابشِ عشق است.

بیابم آن شکرستان بی نهایت را که برد صبر و قرارم چه خوش بود به خدا

آن منبعِ بیکرانِ شیرینی و لذتِ معنوی را که آرام و قرار را از من ربوده است، اگر بیابم چه سعادتی است.

نکته ادبی: شکرستان استعاره‌ای از عالمِ حضور و کانونِ فیضِ الهی است.

امانتی که به نه چرخ در نمی گنجد به مستحق بسپارم چه خوش بود به خدا

این امانتِ عشق که حتی آسمان‌ها و زمین نیز گنجایشِ آن را نداشتند، اگر به صاحبِ اصلی‌اش بازگردانم، چه خوش است.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن در مورد امانت الهی که انسان آن را پذیرفت.

خراب و مست شوم در کمال بی خویشی نه بدروم نه بکارم چه خوش بود به خدا

در کمالِ بی‌خودی و مستی، از بندِ خویشتنِ خویش رها می‌شوم و دیگر به کارهایِ دنیوی نه مشغول می‌شوم و نه التفاتی دارم؛ چه خوش است این آزادی.

نکته ادبی: بی‌خویشی به معنایِ فنایِ نفس و رهایی از خودخواهی است.

به گفت هیچ نیایم چو پر بود دهنم سر حدیث نخارم چه خوش بود به خدا

وقتی جانم از حقیقت لبریز است، دیگر سخنی برای گفتن ندارم و نیازی به واکاوی و بیانِ آن ندارم؛ این سکوتِ سرشار، چه خوش است.

نکته ادبی: سرِ حدیث نخاریدن کنایه از بی‌نیازی از شرح و بیان و چانه‌زنی‌هایِ عقلانی در ساحتِ عشق است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه شیر پنجه نهد بر شکسته آهوی خویش

تشبیه عاشق به آهویِ گرفتار و معشوق به شیرِ شکارچی که نشان‌دهنده تسلیمِ محضِ عاشق در برابر جذبه‌یِ معشوق است.

کنایه نرگس مست

کنایه از چشمانِ گیرا و فریبنده‌یِ محبوب که عاشق را از خود بی‌خود می‌کند.

استعاره شکرستان

استعاره از عالمِ حضور و فیضِ الهی که منبعِ شیرینی و لذتِ معنوی است.

اغراق امانتی که به نه چرخ در نمی‌گنجد

اشاره به جانِ آدمی و عشقِ الهی که ظرفِ وجودِ عالمِ مادی گنجایشِ آن را ندارد.

پارادوکس (متناقض‌نما) کمالِ بی‌خویشی

جمع شدنِ دو مفهومِ متضاد که نشان‌دهنده رسیدن به اوجِ کمال در سایه‌یِ فنایِ نفس است.