دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۰۶

مولوی
ای همه خوبی تو را پس تو کرایی که را ای گل در باغ ما پس تو کجایی کجا
سوسن با صد زبان از تو نشانم نداد گفت رو از من مجو غیر دعا و ثنا
از کف تو ای قمر باغ دهان پرشکر وز کف تو بی خبر با همه برگ و نوا
سرو اگر سر کشید در قد تو کی رسید نرگس اگر چشم داشت هیچ ندید او تو را
مرغ اگر خطبه خواند شاخ اگر گل فشاند سبزه اگر تیز راند هیچ ندارد دوا
شرب گل از ابر بود شرب دل از صبر بود ابر حریف گیاه صبر حریف صبا
هر طرفی صف زده مردم و دیو و دده لیک در این میکده پای ندارند پا
هر طرفی ام بجو هر چه بخواهی بگو ره نبری تار مو تا ننمایم هدی
گرم شود روی آب از تپش آفتاب باز همش آفتاب برکشد اندر علا
بربردش خرد خرد تا که ندانی چه برد صاف بدزدد ز درد شعشعه دلربا
زین سخن بوالعجب بستم من هر دو لب لیک فلک جمله شب می زندت الصلا

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این سروده، گفتگویی عرفانی و عاشقانه میان سالک و حضرت حق است که در آن تمامی مظاهر عالم، از گل و سوسن گرفته تا خورشید، به عنوان نشانه‌هایی از زیباییِ بی‌کرانِ خداوند وصف می‌شوند. شاعر در فضایی آکنده از حیرت و شور، بر این باور است که اگرچه تمام هستی جلوه‌گاهِ زیباییِ اوست، اما حقیقتِ محبوب، ورایِ درکِ سطحیِ حواسِ ظاهری است و شناختِ آن نیازمندِ دلی آگاه و هدایتِ الهی است.

نگاهِ شاعر، نگاهی است که در پسِ ظواهرِ طبیعت، دستِ قدرت و لطفِ الهی را می‌بیند. او جهان را میکده‌ای می‌داند که هرچند همه در آن حضور دارند، تنها کسانی که از قیودِ مادی رها شده‌اند، می‌توانند حقیقتِ این جلوه‌ها را دریابند. در پایان، شاعر زبان از وصفِ این حقیقتِ شگفت‌آور فرومی‌بندد، چراکه تمامیِ هستی، بی‌وقفه در حالِ دعوتِ جان‌های مشتاق به سویِ سرچشمه‌یِ حقیقت است.

معنی و تفسیر

ای همه خوبی تو را پس تو کرایی که را ای گل در باغ ما پس تو کجایی کجا

ای کسی که منشأ تمامیِ خوبی‌ها هستی، پس تو حقیقتاً متعلق به چه کسی هستی؟ ای گلی که در باغِ هستیِ ما شکفته‌ای، تو در کجای این جهان پنهان شده‌ای که ما از دیدارت محرومیم؟

نکته ادبی: پرسش در اینجا از سرِ حیرتِ عاشقانه است. 'کرایی' به معنای 'متعلق به چه کسی' است.

سوسن با صد زبان از تو نشانم نداد گفت رو از من مجو غیر دعا و ثنا

سوسن که به داشتنِ صدها زبان (گلبرگ) مشهور است، نتوانست نشانِ درستی از تو به من بدهد؛ او تنها مرا به دعا و ستایشِ تو فراخواند و گفت از من جز این نخواه.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی): سوسن در اینجا دارای ادراک و زبان فرض شده است.

از کف تو ای قمر باغ دهان پرشکر وز کف تو بی خبر با همه برگ و نوا

ای ماهی که باغِ جانمان را نورانی کرده‌ای، از دستِ بخشنده توست که دهان‌ها پر از شهدِ شیرینِ نعمت‌هاست؛ اما بسیاری از انسان‌ها با وجودِ بهره‌مندی از این مواهب و برگ و نوا، از صاحبِ آن بی‌خبرند.

نکته ادبی: قمر استعاره از محبوب و دهانِ پرشکر کنایه از رزق و لطفِ الهی است.

سرو اگر سر کشید در قد تو کی رسید نرگس اگر چشم داشت هیچ ندید او تو را

سرو اگرچه قد می‌کشد و بلندقامت است، هرگز به بلندیِ قد و قامتِ تو نمی‌رسد؛ نرگس نیز با اینکه صاحبِ چشم است، اما در حقیقت هیچ‌گاه جمالِ واقعیِ تو را ندیده است.

نکته ادبی: سرو و نرگس نمادِ قامت و چشم هستند که در برابرِ کمالِ معشوق، کم‌فروغ‌اند.

مرغ اگر خطبه خواند شاخ اگر گل فشاند سبزه اگر تیز راند هیچ ندارد دوا

پرنده اگر آواز می‌خواند، شاخه اگر گل‌افشانی می‌کند و سبزه اگر به سرعت رشد می‌کند، هیچ‌کدام دوا و درمانی برای دردِ دوری از تو ندارند.

نکته ادبی: 'تیز راندن' به معنای سریع رشد کردن و بالیدن است.

شرب گل از ابر بود شرب دل از صبر بود ابر حریف گیاه صبر حریف صبا

گل برای بقا به نوشیدنِ آبِ باران نیاز دارد و دل برای تعالی به نوشیدنِ جرعه‌های صبر؛ ابرها حریف و مددکارِ گیاهان‌اند و صبر، یار و مددکارِ روح و جان.

نکته ادبی: صبا نمادِ الهامِ روحانی و دمِ مسیحایی است.

هر طرفی صف زده مردم و دیو و دده لیک در این میکده پای ندارند پا

در هر سو، مردم و دیوان و چهارپایان صف کشیده‌اند، اما در این میکده‌یِ عشق، هیچ‌کدام پایی برای ایستادن و درکِ حقیقت ندارند.

نکته ادبی: میکده نمادِ مقامِ والایِ معرفتِ الهی است که هر کسی را یارایِ حضور در آن نیست.

هر طرفی ام بجو هر چه بخواهی بگو ره نبری تار مو تا ننمایم هدی

هر چقدر می‌خواهی به هر سو بگرد و هر چه می‌خواهی بگو، بدان که تا من تو را هدایت نکنم و راه را نشانت ندهم، حتی به اندازه یک تار مو هم به مقصد نخواهی رسید.

نکته ادبی: هدی به معنای هدایت و راهنمایی است.

گرم شود روی آب از تپش آفتاب باز همش آفتاب برکشد اندر علا

خورشید با گرمایِ خود، آب را رویِ زمین می‌جوشاند و سپس همان خورشید، آن آب را به سویِ خود (به آسمان) بالا می‌کشد.

نکته ادبی: تمثیلی برای عروجِ روح که با تجلیِ الهی، از دلبستگی‌هایِ مادی جدا و به سویِ آسمانِ حقیقت کشیده می‌شود.

بربردش خرد خرد تا که ندانی چه برد صاف بدزدد ز درد شعشعه دلربا

خورشید آرام‌آرام آن را بالا می‌برد بی‌آنکه متوجه شوی، و آن حقیقتِ ناب را از درد و رنجِ زمین جدا می‌کند تا آن پرتویِ دلربا را برباید.

نکته ادبی: 'صاف بدزدد ز درد' به معنای جدا کردنِ جوهرِ پاک از تیرگی‌هایِ مادی است.

زین سخن بوالعجب بستم من هر دو لب لیک فلک جمله شب می زندت الصلا

از این سخنِ شگفت‌انگیزِ عالم، هر دو لبم را بستم و خاموش شدم؛ اما آسمان و فلک تمامِ شب با آوایِ بلند تو را به سویِ او فرامی‌خوانند.

نکته ادبی: الصلا به معنای دعوت و ندا دادن است.

آرایه‌های ادبی

تشخیص سوسن با صد زبان

نسبت دادنِ تواناییِ سخن گفتن و راهنمایی کردن به گلِ سوسن.

استعاره میکده

استعاره از جایگاهِ دریافتِ انوارِ الهی و مستیِ روحانی.

تناقض صاف بدزدد ز درد

استفاده از تضاد برای بیانِ پالایشِ روح از تعلقاتِ دردناکِ مادی.

نمادگرایی صبر حریفِ صبا

صبر به عنوانِ ابزارِ تهذیبِ نفس و صبا به عنوانِ رمزِ فیضِ الهی.