دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۰۱

مولوی
شب رفت و هم تمام نشد ماجرای ما ناچار گفتنی ست تمامی ماجرا
والله ز دور آدم تا روز رستخیز کوته نگشت و هم نشود این درازنا
اما چنین نماید کاینک تمام شد چون ترک گوید اشپو مرد رونده را
اشپوی ترک چیست که نزدیک منزلی تا گرمی و جلادت و قوت دهد تو را
چون راه رفتنی ست توقف هلاکت ست چونت قنق کند که بیا خرگه اندرآ
صاحب مروتی ست که جانش دریغ نیست لیکن گرت بگیرد ماندی در ابتلا
بر ترک ظن بد مبر و متهم مکن مستیز همچو هندو بشتاب همرها
کان جا در آتش است سه نعل از برای تو وان جا به گوش تست دل خویش و اقربا
نگذارد اشتیاق کریمان که آب خوش اندر گلوی تو رود ای یار باوفا
گر در عسل نشینی تلخت کنند زود ور با وفا تو جفت شوی گردد آن جفا
خاموش باش و راه رو و این یقین بدان سرگشته دارد آب غریبی چو آسیا

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این سروده، هشداری است بیدارگرانه به سالک و پوینده‌ی راه حقیقت که در هیچ ایستگاه و منزلی از حرکت بازنایستد. شاعر با بهره‌گیری از تمثیل، مسیر زندگی را سفری بی‌پایان و پرمخاطره ترسیم می‌کند که در آن هرگونه دلبستگی به راحتی‌ها و خوش‌آمدگویی‌های ظاهری، دامی برای سکون و بازماندن از مقصد اصلی است.

مفهوم محوری شعر، ضرورتِ بی‌پایانِ حرکت و ناپایداریِ اقامت در جهانِ گذراست. شاعر تأکید می‌کند که حتی مهربانی‌ها و توقف‌گاه‌های دلپذیر، اگر مانع پیشرویِ سالک شوند، در حکمِ ابتلایی هستند که باید از آن گذشت. در واقع، اشتیاقِ رسیدن به معشوقِ ازلی، هیچ‌گونه آرامشِ پوشالی در این جهان را برنمی‌تابد.

معنی و تفسیر

شب رفت و هم تمام نشد ماجرای ما ناچار گفتنی ست تمامی ماجرا

شب گذشت اما ماجرای ما به پایان نرسید و راه همچنان باقی است؛ ناچار باید تمامِ این داستان را بازگو کنیم.

نکته ادبی: استفاده از عبارت «ماجرای ما» برای اشاره به سیر و سلوک عرفانی است که پایانی بر آن متصور نیست.

والله ز دور آدم تا روز رستخیز کوته نگشت و هم نشود این درازنا

به خدا سوگند که از آغاز خلقت انسان تا روز قیامت، این مسیرِ طولانی هرگز کوتاه نشده و نخواهد شد.

نکته ادبی: «رستخیز» به معنای رستاخیز و قیامت است. «درازنا» به معنای طولانی بودن مسیر است که به استعاره بیانگر سختی و طولانی بودن راه سلوک است.

اما چنین نماید کاینک تمام شد چون ترک گوید اشپو مرد رونده را

اما چنین به نظر می‌رسد که کار تمام شده است؛ گویی زمانی که «اشپو» (توقف‌گاه یا راهنمایِ مسیر) مسافر را رها می‌کند، سفر پایان یافته است.

نکته ادبی: «اشپو» در اینجا احتمالاً اشاره به واژه‌ای مهجور یا اصطلاحی خاص برای مکان‌های بین‌راهی یا راهنماست که در اینجا به معنای توقف‌گاه‌های موقتِ دنیوی است.

اشپوی ترک چیست که نزدیک منزلی تا گرمی و جلادت و قوت دهد تو را

این ایستگاهِ بین‌راهی چیست؟ مکانی است نزدیک به مقصد که تنها برای این است که به تو گرمی، شجاعت و توان لازم برای ادامه مسیر را بدهد.

نکته ادبی: پرسش شاعر پرسشی انکاری و تعلیمی است تا جایگاه واقعی امکاناتِ دنیوی را تبیین کند.

چون راه رفتنی ست توقف هلاکت ست چونت قنق کند که بیا خرگه اندرآ

چون این راهی است که باید پیموده شود، توقف کردن در آن به معنای نابودی است. پس چرا میزبان اصرار می‌کند که بیا و در چادرِ من استراحت کن؟

نکته ادبی: «قنق کردن» به معنای مهمان کردن و اصرار بر ماندن است که در تقابل با ضرورتِ حرکت قرار دارد.

صاحب مروتی ست که جانش دریغ نیست لیکن گرت بگیرد ماندی در ابتلا

میزبان مردی جوانمرد و بخشنده است که حتی جانش را هم از تو دریغ نمی‌کند، اما اگر تو را در چادرش نگه دارد، تو در آزمون و رنجِ توقف گرفتار خواهی شد.

نکته ادبی: اشاره به دوگانگیِ مهربانیِ ظاهری (که مانع رشد است) و مسیرِ دشوارِ اصلی.

بر ترک ظن بد مبر و متهم مکن مستیز همچو هندو بشتاب همرها

به این راهنما یا ایستگاه گمان بد مبر و او را مقصر ندان؛ همچون افراد نادان ستیزه‌جویی مکن، بلکه با شتاب و همراهیِ دیگران به راهت ادامه بده.

نکته ادبی: «هندو» در ادبیات کلاسیک گاه کنایه از جهل یا تیرگی است؛ ستیزِ هندویی استعاره از جدلِ ناشی از ناآگاهی است.

کان جا در آتش است سه نعل از برای تو وان جا به گوش تست دل خویش و اقربا

چرا که در آنجا برای تو آتشی آماده شده (تا تو را به حرکت وادارد) و در گوش تو، دلِ خودت و اطرافیانت وسوسه می‌کنند که بمانی.

نکته ادبی: «سه نعل» کنایه از آماده‌باش و شتاب است و آتش استعاره از سختی‌هایی است که مسافر را از دلبستگی جدا می‌کند.

نگذارد اشتیاق کریمان که آب خوش اندر گلوی تو رود ای یار باوفا

اشتیاقِ رسیدن به معشوقِ بزرگوار اجازه نمی‌دهد که آبِ گوارایِ آسایش و رفاه، از گلوی تو پایین برود، ای مسافرِ وفادار.

نکته ادبی: ترکیب «آبِ خوش» استعاره از لذت‌های دنیوی است که در برابرِ سوزِ اشتیاقِ الهی، ناگوار می‌شود.

گر در عسل نشینی تلخت کنند زود ور با وفا تو جفت شوی گردد آن جفا

اگر در عسل هم بنشینی، آن را برایت تلخ می‌کنند (تا وابسته نشوی) و اگر با وفاداریِ (نابه‌جا به دنیا) همراه شوی، همان وفاداری برایت تبدیل به ستم می‌شود.

نکته ادبی: پارادوکسِ عسل و تلخی نشان‌دهنده این است که هیچ لذتی در مسیرِ حق، ماندگار نیست و مانعِ پیشرفت است.

خاموش باش و راه رو و این یقین بدان سرگشته دارد آب غریبی چو آسیا

سکوت کن و راه برو و این حقیقت را به یقین بدان که بیگانگی و دوری از اصل، روحِ تو را مانند چرخِ آسیاب سرگردان و در چرخش نگه می‌دارد.

نکته ادبی: تشبیه «سرگشته بودن» به «چرخ آسیاب» تصویر بسیار دقیقی از پوچی و تکرارِ حرکت‌های بی‌ثمر در دلبستگی‌های دنیوی است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه سرگشته دارد آب غریبی چو آسیا

تشبیه انسانِ غریب و دور از اصل به چرخ آسیاب که مدام در چرخشی بی‌حاصل گرفتار است.

تضاد (طباق) عسل / تلخ

تضاد میان لذت ظاهری و نتیجه‌ی ناخوشایندِ آن برای سالک که باعث می‌شود لذت برای او تلخ گردد.

استعاره اشپو

استفاده از اصطلاحی خاص برای توصیف توقف‌گاه‌ها و دلبستگی‌های دنیوی که مسافر را از مسیر اصلی بازمی‌دارد.

کنایه آب خوش در گلو نرفتن

کنایه از ناگواریِ لذت‌های دنیوی برای کسی که شیفته‌ی معشوق حقیقی است.