دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۹۳

مولوی
جانا قبول گردان این جست و جوی ما را بنده و مرید عشقیم برگیر موی ما را
بی ساغر و پیاله درده میی چو لاله تا گل سجود آرد سیمای روی ما را
مخمور و مست گردان امروز چشم ما را رشک بهشت گردان امروز کوی ما را
ما کان زر و سیمیم دشمن کجاست زر را از ما رسد سعادت یار و عدوی ما را
شمع طراز گشتیم گردن دراز گشتیم فحل و فراخ کردی زین می گلوی ما را
ای آب زندگانی ما را ربود سیلت اکنون حلال بادت بشکن سبوی ما را
گر خوی ما ندانی از لطف باده واجو همخوی خویش کردست آن باده خوی ما را
گر بحر می بریزی ما سیر و پر نگردیم زیرا نگون نهادی در سر کدوی ما را
مهمان دیگر آمد دیکی دگر به کف کن کاین دیگ بس نیاید یک کاسه شوی ما را
نک جوق جوق مستان در می رسند بستان مخمور چون نیابد چون یافت بوی ما را
ترک هنر بگوید دفتر همه بشوید گر بشنود عطارد این طرقوی ما را
سیلی خورند چون دف در عشق فخرجویان زخمه به چنگ آور می زن سه توی ما را
بس کن که تلخ گردد دنیا بر اهل دنیا گر بشنوند ناگه این گفت و گوی ما را

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این سروده، بازتابی از احوالِ یک سالکِ شوریده و وارسته است که در فضایِ عرفانیِ «وجد و مستی»، پیوند خود را با عالمِ مادی گسسته و تمام هستی‌اش را به قربانگاه عشق برده است. شاعر در این فضایِ روحانی، از تعلقاتِ ظاهریِ دنیوی (زر و سیم) تبری جسته و با تعابیرِ کناییِ «مستی» و «می»، از نوشیدنِ معرفتِ الهی سخن می‌گوید که تمامِ هویت و خویِ او را دگرگون کرده است.

درونمایه اصلی شعر، بیانِ این حقیقت است که عقلِ جزئی و دانشِ بشری (که با نمادِ عطارد تصویر شده) در برابرِ بی‌کرانگیِ عشق، ناچیز است. شاعر با زبانی نمادین، خود را به مانندِ سازی (دف) در دستِ تقدیر و عشقِ الهی می‌بیند که از ناملایماتِ زندگی، نغمه‌هایِ روحانی برمی‌آورد و دعوت به سکوت می‌کند، چرا که حقیقتِ این شوریدگی برایِ اهلِ دنیا، سنگین و نامفهوم است.

معنی و تفسیر

جانا قبول گردان این جست و جوی ما را بنده و مرید عشقیم برگیر موی ما را

ای محبوبِ من، این تلاش و جست‌وجویِ روحانیِ ما را بپذیر. ما بنده و پیروِ عشق هستیم؛ پس ما را با تمام وجود (به نشانه تسلیم و بندگی) در آغوش بگیر و بپذیر.

نکته ادبی: «گرفتن موی» کنایه از اسیر کردن، تسلیم کردن و مالکِ کسی شدن است.

بی ساغر و پیاله درده میی چو لاله تا گل سجود آرد سیمای روی ما را

بدون نیاز به جام و پیمانه‌هایِ مادی، شرابِ معرفت را در جانِ ما بریز تا جایی که حتی گل‌هایِ طبیعت نیز در برابرِ جمال و سیمایِ زیبایِ ما، به سجده بیفتند.

نکته ادبی: «سیمای روی» اشاره به انعکاسِ نورِ الهی در چهره‌یِ عاشق است که جهان را به کرنش وامی‌دارد.

مخمور و مست گردان امروز چشم ما را رشک بهشت گردان امروز کوی ما را

چشمانِ ما را امروز از شرابِ عشق، مست و بی‌خویشتن کن و فضایِ زندگیِ ما را به چنان کیفیتی برسان که بهشت در برابرِ آن ناچیز باشد.

نکته ادبی: «مخمور» در ادبیاتِ عرفانی، کسی است که در انتظارِ چشیدنِ جرعه‌ای از حقیقتِ هستی است.

ما کان زر و سیمیم دشمن کجاست زر را از ما رسد سعادت یار و عدوی ما را

ما تشنه‌یِ طلا و نقره نیستیم، از این رو دشمنی با دنیا برای ما معنایی ندارد. از وجودِ ما، نیکی و سعادت به دوستان و حتی دشمنانِ ما می‌رسد.

نکته ادبی: «زر و سیم» نمادِ تعلقاتِ مادی و تعلقاتِ دنیوی است که عاشق از آن رسته است.

شمع طراز گشتیم گردن دراز گشتیم فحل و فراخ کردی زین می گلوی ما را

ما همچون شمع، قد برافراشتیم و در مسیرِ عشقِ تو آماده‌باش ایستادیم؛ این شرابِ معرفت بود که گلویِ ما را گشود تا حقایق را فریاد بزنیم.

نکته ادبی: «شمع طراز» استعاره از کسی است که در راهِ عشق، خود را در حالِ سوختن و روشنگری قرار داده است.

ای آب زندگانی ما را ربود سیلت اکنون حلال بادت بشکن سبوی ما را

ای منبعِ حیات و حقیقت، سیلِ عشقِ تو وجودِ ناچیزِ ما را با خود برد. حالا اگر این ظرفِ گلی (کالبد و جسمِ ما) شکسته شود، گوارایِ وجودت، هیچ اهمیتی ندارد.

نکته ادبی: «سبو» نمادِ جسمِ مادی و محدودِ انسان است که در برابرِ سیلِ حقیقت، تابِ ماندن ندارد.

گر خوی ما ندانی از لطف باده واجو همخوی خویش کردست آن باده خوی ما را

اگر خُلق و خویِ ما را نمی‌شناسی، از این شرابِ عشق بپرس؛ چرا که این باده، شخصیت و نهادِ ما را کاملاً تغییر داده و به رنگِ خود درآورده است.

نکته ادبی: استعاره از تأثیرِ عمیقِ تجربیاتِ عرفانی بر سیرتِ درونیِ انسان.

گر بحر می بریزی ما سیر و پر نگردیم زیرا نگون نهادی در سر کدوی ما را

اگر دریایی از شراب (معرفت) هم به ما بدهی، هرگز سیراب نمی‌شویم، زیرا ظرفِ وجودِ ما برایِ دریافتِ پدیده‌هایِ مادی، وارونه نهاده شده است.

نکته ادبی: «کدو» استعاره از ظرفیتِ روحی انسان است؛ وارونه بودنِ آن به معنایِ عدمِ پذیرشِ مادیات است.

مهمان دیگر آمد دیکی دگر به کف کن کاین دیگ بس نیاید یک کاسه شوی ما را

مهمانِ بزرگی (تجلیِ الهی) به سویِ ما آمده است، پس دیگِ بزرگ‌تری برایِ پذیرایی آماده کن؛ چرا که ظرفیتِ کوچکِ ما گنجایشِ این پذیراییِ عظیم را ندارد.

نکته ادبی: «دیگ» نمادِ وسعتِ قلب و جان برایِ پذیرشِ انوارِ الهی است.

نک جوق جوق مستان در می رسند بستان مخمور چون نیابد چون یافت بوی ما را

ببین که گروه‌گروه مستانِ عشق در حالِ رسیدن هستند؛ وقتی حتی افرادِ غافل و دورمانده (مخمور) هم بویِ این خوشی را استشمام کنند، قطعاً به سویِ ما خواهند آمد.

نکته ادبی: «جوق جوق» به معنای گروه‌گروه و انبوهِ جمعیت است.

ترک هنر بگوید دفتر همه بشوید گر بشنود عطارد این طرقوی ما را

اگر عطارد (نمادِ خرد و دانشِ آسمانی) صدایِ این گفت‌وگویِ عاشقانه ما را بشنود، هنر و دفتر و کتاب‌هایِ خود را رها می‌کند و به سویِ این عشق می‌آید.

نکته ادبی: «عطارد» در فرهنگِ قدیم، دبیرِ فلک و نمادِ دانشِ مکتوب و عقلِ جزئی است.

سیلی خورند چون دف در عشق فخرجویان زخمه به چنگ آور می زن سه توی ما را

ما در راهِ عشق، همچون دف، تازیانه‌ها و سیلی‌هایِ روزگار را به جان می‌خریم؛ پس زخمه بزن و سازِ وجودِ ما را به نوا درآور.

نکته ادبی: «دف» و «زخمه» تمثیلی از تسلیمِ عاشق در برابرِ مشیتِ الهی است.

بس کن که تلخ گردد دنیا بر اهل دنیا گر بشنوند ناگه این گفت و گوی ما را

دیگر بس کن و چیزی نگو، زیرا این سخنان برایِ اهلِ دنیا تلخ و ناگوار است؛ اگر ناگهان این گفت‌وگوها را بشنوند، تحملش را نخواهند داشت.

نکته ادبی: اشاره به اینکه اسرارِ عشق را نباید نزدِ نااهلانِ دنیا فاش کرد.

آرایه‌های ادبی

استعاره می / شراب

نمادِ آگاهی، عشقِ الهی و معرفتِ خالص که هوشیاریِ عقلانی را زائل می‌کند.

نمادگرایی عطارد

نمادِ علم، دانشِ مکتوب و عقلِ جزئی که در برابرِ عرفان رنگ می‌بازد.

تضاد زر و سیم در برابر عشق

مقابله‌یِ ارزش‌هایِ مادیِ دنیوی با ارزش‌هایِ معنویِ عاشقانه.

تشخیص گل سجود آرد

نسبت دادنِ فعلِ انسانیِ سجده کردن به گل که نشان از تأثیرِ جمالِ معنوی بر طبیعت دارد.

کنایه کدویِ نگون

کنایه از وارونگیِ خواسته‌هایِ عاشق نسبت به نیازهایِ مادیِ متعارف.