دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۹۰

مولوی
با آن که می رسانی آن باده بقا را بی تو نمی گوارد این جام باده ما را
مطرب قدح رها کن زین گونه ناله ها کن جانا یکی بها کن آن جنس بی بها را
آن عشق سلسلت را وان آفت دلت را آن چاه بابلت را وان کان سحرها را
بازآر بار دیگر تا کار ما شود زر از سر بگیر از سر آن عادت وفا را
دیو شقا سرشته از لطف تو فرشته طغرای تو نبشته مر ملکت صفا را
در نورت ای گزیده ای بر فلک رسیده من دم به دم بدیده انوار مصطفا را
چون بسته گشت راهی شد حاصل من آهی شد کوه همچو کاهی از عشق کهربا را
از شمس دین چون مه تبریز هست آگه بشنو دعا و گه گه آمین کن این دعا را

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل، بازتاب‌دهنده‌ی اوجِ اشتیاقِ عاشق برای وصالِ حضرتِ دوست و بهره‌مندی از حضورِ جان‌بخشِ اوست. شاعر تأکید دارد که حتی مواهبِ روحانی و شرابِ معرفت، اگر با حضورِ مستقیمِ محبوب همراه نباشد، لذت و حلاوتی ندارد و این دوری، جان را می‌آزارد.

در ادامه، شاعر از محبوب می‌خواهد که با نگاهِ کیمیاگرش، وجودِ ناچیزِ او را متحول سازد و دیوِ نفس را به فرشته‌ای پاک مبدل کند. فضایِ کلیِ شعر، آمیزه‌ای از سوز و گداز، تضرع و امید است؛ جایی که عاشق در پیِ تبدیلِ «مسِ وجود» به «طلایِ حقیقت» و رسیدن به انوارِ الهی است.

معنی و تفسیر

با آن که می رسانی آن باده بقا را بی تو نمی گوارد این جام باده ما را

اگرچه تو شرابِ جاودانگی و معرفت را برای من می‌فرستی، اما بدون حضورِ خودت، این جامِ زندگی در کامِ من گوارا نیست و طعمِ خوشی ندارد.

نکته ادبی: واژه «نمی‌گوارد» از ریشه «گواریدن» به معنای گوارا بودن یا هضم شدن است که در ادبیاتِ کهن برای توصیفِ خوشایند بودنِ چیزی به کار می‌رفته است.

مطرب قدح رها کن زین گونه ناله ها کن جانا یکی بها کن آن جنس بی بها را

ای نوازنده، جامِ شراب را کنار بگذار و به جایش ناله‌هایِ عاشقانه سر بده. ای محبوبِ من، با نگاهت به این وجودِ بی‌ارزش و ناچیز، بهایی ببخش و آن را ارزشمند کن.

نکته ادبی: «مطرب قدح رها کن» کنایه از دست شستن از لذت‌های سطحی و زودگذر برای رسیدن به حالتی روحانی‌تر است.

آن عشق سلسلت را وان آفت دلت را آن چاه بابلت را وان کان سحرها را

من گرفتارِ آن عشقِ زنجیره‌مانند، آن آفتِ جان، آن چاهِ بابل (چشمانِ فریبنده) و آن منبعِ تمامِ سحرها و جادوهایِ وجودِ تو هستم.

نکته ادبی: «چاهِ بابل» استعاره‌ای از چشمانِ محبوب یا خالِ چهره‌ی اوست که در ادبیاتِ کهن، یادآورِ افسانه‌ی هاروت و ماروت در چاهِ بابل و سحر و جادوست.

بازآر بار دیگر تا کار ما شود زر از سر بگیر از سر آن عادت وفا را

دوباره بازگرد تا کارِ ما به کیمیاگری تبدیل شود و وجودمان به طلا بدل گردد؛ دوباره عهدِ وفاداری را از نو آغاز کن.

نکته ادبی: «کار ما شود زر» استعاره از تزکیه و کمالِ معنوی است که در آن، نفسِ انسانی از مرتبه‌ی پست به کمال می‌رسد.

دیو شقا سرشته از لطف تو فرشته طغرای تو نبشته مر ملکت صفا را

دیوِ شقاوت و تیره‌بختیِ من با لطفِ تو به فرشته مبدل شد و تو نشانِ بزرگیِ خود را بر سرزمینِ پاکِ وجودِ من ثبت کردی.

نکته ادبی: «طغرا» به معنای نشان و امضایِ پادشاهان است که در اینجا کنایه از تایید و مهرِ تاییدِ الهی بر روحِ انسان است.

در نورت ای گزیده ای بر فلک رسیده من دم به دم بدیده انوار مصطفا را

ای برگزیده‌ای که به اوجِ آسمان‌ها رسیده‌ای، در پرتوِ نورِ تو، من لحظه به لحظه انوارِ درخشانِ پیامبرِ اکرم (مصطفی) را مشاهده می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به جایگاهِ متعالیِ پیر یا مرشد که واسطه‌ی فیضِ نبوی است.

چون بسته گشت راهی شد حاصل من آهی شد کوه همچو کاهی از عشق کهربا را

چون راهِ وصال بسته شد، تنها چیزی که برایم ماند آه و حسرت بود؛ در برابرِ عشقِ مغناطیسیِ تو، کوه همچون کاه سبک و ناچیز شد.

نکته ادبی: «کهربا» در ادبیاتِ کهن نمادِ جذب‌کنندگی است؛ همان‌طور که کهربا کاه را به خود جذب می‌کند، عشق نیز وجودِ سختِ عاشق را به خود جذب و تسخیر می‌کند.

از شمس دین چون مه تبریز هست آگه بشنو دعا و گه گه آمین کن این دعا را

شمسِ تبریز از این حال و هوا آگاه است؛ پس اکنون این دعا را بشنو و گهگاه برای اجابتِ آن «آمین» بگو.

نکته ادبی: «شمسِ دین» اشاره به تخلصِ شاعر و نامِ مرشدِ او، شمسِ تبریزی است که در اینجا مقامی والاتر از یک انسان معمولی دارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره چاه بابل

اشاره به چشمان یا زیباییِ مسحورکننده‌ی محبوب که چون چاهِ بابل سحرآمیز است.

تضاد و تناقض دیو شقا سرشته از لطف تو فرشته

تضاد میان دیو (زشتی و سیاهی) و فرشته (نور و پاکی) که با لطفِ محبوب پیوند خورده است.

تمثیل کوه همچو کاهی

تمثیلی برای نشان دادنِ قدرتِ جذبِ عشق که حتی سخت‌ترین موانع (کوه) را در برابرِ خود ناچیز و سبک (کاه) می‌کند.

کنایه کار ما شود زر

کنایه از دگرگونی و تحولِ معنوی و رسیدن به کمال (کیمیاگریِ روح).