دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۸۳

مولوی
ای دل رفته ز جا بازمیا به فنا ساز و در این ساز میا
روح را عالم ارواح به است قالب از روح بپرداز میا
اندر آبی که بدو زنده شد آب خویش را آب درانداز میا
آخر عشق به از اول اوست تو ز آخر سوی آغاز میا
تا فسرده نشوی همچو جماد هم در آن آتش بگداز میا
بشنو آواز روان ها ز عدم چو عدم هیچ به آواز میا
راز کآواز دهد راز نماند مده آواز تو ای راز میا

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این ابیات دعوت‌نامه‌ای است به سیر و سلوک معنوی و گسستن از تعلقات دنیوی؛ شاعر با لحنی آمرانه و در عین حال مشفقانه، دل را از بازگشت به عالمِ صورت و ماده باز می‌دارد و او را به سوی حقیقتِ مطلق (فنا) فرا می‌خواند. فضای شعر، فضایی ملکوتی و عرفانی است که در آن «عدم» نه به معنای نیستیِ محض، بلکه به معنای جایگاهِ حقیقی و سرچشمه‌ی هستی در نظر گرفته شده است.

پیام اصلی این سروده، دعوت به سکوت، فاش نکردن اسرار الهی و عبور از مرزهای جسمانی برای رسیدن به کمالِ نهایی عشق است. شاعر معتقد است که بازگشت به مراحل آغازینِ سلوک یا وابستگی به جسم، مانع از درکِ نهایی حقیقت می‌شود و از این رو، بر ضرورتِ استمرار در راهِ فنا و حفظِ حریمِ اسرار تأکید می‌ورزد.

معنی و تفسیر

ای دل رفته ز جا بازمیا به فنا ساز و در این ساز میا

ای دلی که از جایگاه اصلی و حقیقی خود فاصله گرفته‌ای، دیگر به این جهان مادی بازنگرد؛ وجود خود را برای رسیدن به مقام فنا آماده کن و در این عالمِ ساختگی و فانی باقی نمان.

نکته ادبی: «فنا» در اصطلاح عرفانی، از میان رفتن منیت و رسیدن به بقای با حق است.

روح را عالم ارواح به است قالب از روح بپرداز میا

روحِ انسان، عالم ارواح را برای زیستن برتر از این دنیا می‌داند، پس تو نیز از قید و بند جسم و تن رهایی یاب و به این قالبِ تنگ بازنگرد.

نکته ادبی: «قالب» استعاره از جسم است که به عقیده عرفا، قفسی برای روح محسوب می‌شود.

اندر آبی که بدو زنده شد آب خویش را آب درانداز میا

در آن دریایِ حقیقت که حتی آب (به عنوان عنصری حیاتی) از آن جان می‌گیرد، خود را به شکل مادی و محدود درنیانداز و گرفتارِ خودخواهی و خودپرستی نشو.

نکته ادبی: اشاره به وجودِ حق‌تعالی که منشأ تمامیِ حیات و عناصر است.

آخر عشق به از اول اوست تو ز آخر سوی آغاز میا

فرجام و کمالِ عشق، والاتر و زیباتر از آغاز و نشانه‌های ظاهری آن است؛ پس از رسیدن به مرحله کمال، به سوی مراحل ابتدایی و محدود بازنگرد.

نکته ادبی: مفهوم «آخر» در اینجا اشاره به مرحله کمال سلوک و «آغاز» اشاره به مرحله ظهور عشق دارد.

تا فسرده نشوی همچو جماد هم در آن آتش بگداز میا

تا زمانی که در مسیرِ عشق به سردی و بی‌حاصلیِ جماد نرسیده‌ای، در آتشِ این عشق بسوز و ذوب شو و به حالتِ سردِ پیشین بازنگرد.

نکته ادبی: «جماد» نمادِ جمود و بی‌روح بودن است که در تضاد با تحرک و گدازِ عارفانه قرار دارد.

بشنو آواز روان ها ز عدم چو عدم هیچ به آواز میا

نوایِ جان‌های پاکی را که از عالم عدم بازگشته‌اند بشنو؛ تو نیز همانند عالمِ عدم (که سرچشمه‌ی هستی است) خاموش باش و سخن‌پردازی مکن.

نکته ادبی: «عدم» در عرفان به غیب‌الغيوب و منشأ هستی اشاره دارد.

راز کآواز دهد راز نماند مده آواز تو ای راز میا

رازی که به زبان بیاید و آشکار شود، دیگر راز نیست؛ پس ای وجودی که خود حقیقتی پنهان هستی، با سخن گفتن و فاش کردنِ آن، این حقیقت را ضایع نکن و سکوت پیشه کن.

نکته ادبی: اشاره به این قاعده که اسرار الهی با کلماتِ محدود و ناقصِ بشری قابل بیان نیستند.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) عدم

استفاده از واژه «عدم» برای اشاره به منبعِ هستی و کمال، یکی از شگردهای عرفانی است که تضاد میان ظاهر و باطن را نشان می‌دهد.

استعاره قالب

تشبیه جسم به قالب یا قالب‌گیری برای بیان محدودیت روح در بند تن.

آرایه تضاد آغاز و آخر

به‌کارگیری این دو واژه برای نشان دادن سیر کمالی عاشق از مرحله ابتدایی تا مرحله فنا.