دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۷۹

مولوی
گر تو عودی سوی این مجمر بیا ور برانندت ز بام از در بیا
یوسفی از چاه و زندان چاره نیست سوی زهر قهر چون شکر بیا
گفتنت الله اکبر رسمی است گر تو آن اکبری اکبر بیا
چون می احمر سگان هم می خورند گر تو شیری چون می احمر بیا
زر چه جویی مس خود را زر بساز گر نباشد زر تو سیمین بر بیا
اغنیا خشک و فقیران چشم تر عاشقا بی شکل خشک و تر بیا
گر صفت های ملک را محرمی چون ملک بی ماده و بی نر بیا
ور صفات دل گرفتی در سفر همچو دل بی پا بیا بی سر بیا
چون لب لعلش صلایی می دهد گر نه ای چون خاره و مرمر بیا
چون ز شمس الدین جهان پرنور شد سوی تبریز آ دلا بر سر بیا

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این سروده، دعوت‌نامه‌ای شورانگیز از سوی پیر و مراد برای سالک است تا از قیدوبندهای ظاهری، تشریفاتِ بی‌روح و دوگانگی‌های وجودی عبور کند. شاعر مخاطب را به سفری درونی فرا می‌خواند که در آن باید از «خودِ» محدود فاصله گرفت و با پذیرشِ دشواری‌هایِ مسیر، خود را برای پیوند با حقیقتِ متعالی آماده ساخت.

در این فضای عرفانی، دعوت به فنا شدن و رها کردنِ اوصافِ مادی و بشری موج می‌زند. هدف نهایی، رسیدن به مقامی است که در آن، سالک دیگر خود را در بندِ شکل‌های محدود و متضاد (مانند غنی، فقیر، زن، مرد، یا تعلقاتِ جسمانی) نمی‌بیند و در پرتوِ خورشیدِ حقیقت، به وصالِ ابدی می‌رسد.

معنی و تفسیر

گر تو عودی سوی این مجمر بیا ور برانندت ز بام از در بیا

اگر تو همچون عود، خوش‌بو و لایقِ سوختن در راهِ عشقی، به سوی این آتشدانِ (مجمر) عشق بیا. و اگر تو را از بامِ بلندِ عزت به زیر افکندند، نومید مشو و از درگاهِ فروتنی بازگرد.

نکته ادبی: استفاده از مجمر (آتشدان) استعاره از حضورِ پیر و جایگاهِ عشق است که عاشق باید در آن بسوزد و خالص شود.

یوسفی از چاه و زندان چاره نیست سوی زهر قهر چون شکر بیا

همان‌طور که حضرت یوسف برای رسیدن به مقامِ والا، ناچار از تجربه چاه و زندان بود، تو نیز در راهِ عشق ناگزیر از سختی هستی؛ پس حتی در برابر قهر و تندیِ یار، چنان استقبال کن که گویی شیرینیِ شکر است.

نکته ادبی: تلمیح به داستان حضرت یوسف؛ در اینجا «چاه و زندان» نمادِ سختی‌های سلوک برای تصفیه جان است.

گفتنت الله اکبر رسمی است گر تو آن اکبری اکبر بیا

اینکه مدام با زبان بگویی «خدا بزرگ‌تر است»، تنها یک آیینِ ظاهری است. اگر واقعاً در وجودت به آن حقیقتِ بزرگی (کبریایی) دست یافته‌ای و عظمتِ او را چشیده‌ای، پس به میدان بیا و در عمل آن را اثبات کن.

نکته ادبی: تفاوت میان «لقلقه زبان» (رسم) و «تحققِ قلبی» (اکبر بودن) در اینجا مورد تأکید است.

چون می احمر سگان هم می خورند گر تو شیری چون می احمر بیا

شرابِ قرمزِ دنیا را همگان، حتی موجوداتِ پست (سگان)، می‌نوشند. اگر تو در مرامِ عشق، شیرِ بیشه‌ی شجاعت و آزادگی هستی، خودت شرابِ معرفت باش و با این کیفیتِ متعالی به سوی ما بیا.

نکته ادبی: تقابل میان «سگان» (نماد حرص و شهوت) و «شیر» (نماد دلیری و حقیقت‌طلبی).

زر چه جویی مس خود را زر بساز گر نباشد زر تو سیمین بر بیا

به دنبالِ زرِ بیرونی و مادی مباش، بلکه وجودِ مسین و ناخالصِ خود را با کیمیای عشق به طلا تبدیل کن. اگر هنوز به مقامِ زرِ کامل نرسیده‌ای، لااقل با قلبی صاف و درخشان (سیمین‌بر) به سوی این راه بیا.

نکته ادبی: کنایه از اکسیر عشق که ذاتِ خاکی انسان را به کمالِ روحانی (زر) می‌رساند.

اغنیا خشک و فقیران چشم تر عاشقا بی شکل خشک و تر بیا

ثروتمندان دچارِ خشکیِ غرورند و فقیران غرقِ در اشکِ حسرت؛ ای عاشق، از این دوگانگیِ ظاهر‌بینانه بگذر و بدونِ این قالب‌های متضادِ «خشک و تَر»، به سوی حقیقتِ هستی بیا.

نکته ادبی: اشاره به دوگانه بودنِ عالمِ کثرت که مانعِ رسیدن به وحدتِ مطلق است.

گر صفت های ملک را محرمی چون ملک بی ماده و بی نر بیا

اگر به صفاتِ فرشتگان (ملک) محرم شده‌ای، همچون آنان از قیدِ جنسیت (ماده و نر) که دلبسته‌ی تن است، رها شو و به این مقامِ مجرد بیا.

نکته ادبی: فرشتگان در ادبیات عرفانی نمادِ موجوداتِ مجرد از قیدِ شهوات و تعلقات جسمانی هستند.

ور صفات دل گرفتی در سفر همچو دل بی پا بیا بی سر بیا

و اگر در این سفرِ عرفانی، صفاتِ دلِ روحانی را یافته‌ای، از قیدِ جسم (پا و سر) که تو را به زمین می‌چسباند، آزاد شو و بی‌تعلق به سوی مقصود حرکت کن.

نکته ادبی: نفیِ پا و سر به معنای رهایی از اراده‌ی شخصی و عقلِ جزوی است.

چون لب لعلش صلایی می دهد گر نه ای چون خاره و مرمر بیا

از آنجا که لب‌های لعلِ یار، تو را به سوی خود می‌خواند، اگر سخت‌دل و بی‌احساس همچون سنگ و مرمر نیستی، این دعوت را اجابت کن و به سویش بشتاب.

نکته ادبی: استعاره «لب لعل» اشاره به کلامِ پیر یا جذبه‌ی الهی است.

چون ز شمس الدین جهان پرنور شد سوی تبریز آ دلا بر سر بیا

اکنون که جهان از نورِ وجودِ شمسِ تبریزی روشن شده است، ای جانِ عاشق، به سوی تبریز (سرچشمه‌ی این خورشید) با تمامِ وجود و سر و جان حرکت کن.

نکته ادبی: «شمس‌الدین» اشاره به شمس تبریزی، مرادِ مولاناست؛ و تبریز در اینجا هم مکانِ جغرافیایی و هم استعاره از جایگاهِ تجلیِ نورِ حق است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح یوسفی از چاه و زندان

اشاره به داستانِ حضرت یوسف و ابتلائاتِ او که مقدمه‌ی رسیدن به عزیزیِ مصر بود.

استعاره مجمر

آتشدانی که در آن عود می‌سوزانند؛ استعاره از جایگاهِ سوختن و فدا شدنِ عاشق در پیشگاهِ معشوق.

تضاد خشک و تر

اشاره به صفاتِ ظاهریِ متضاد که سالک باید از آن‌ها عبور کند تا به حقیقتِ یگانه برسد.

کنایه بی پا بیا بی سر بیا

کنایه از رها کردنِ اراده‌ی شخصی و عقلِ مادی برای رسیدن به بی‌خودی و فنا.

ایهام شمس‌الدین

هم به معنای خورشیدِ دین و هم نامِ شخصیتِ تاریخیِ شمسِ تبریزی است.