دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۷۴

مولوی
ز آتش شهوت برآوردم تو را و اندر آتش بازگستردم تو را
از دل من زاده ای همچون سخن چون سخن من هم فروخوردم تو را
با منی وز من نمی دانی خبر چشم بستم جادوی کردم تو را
تا نیازارد تو را هر چشم بد از برای آن بیازردم تو را
رو جوامردی کن و رحمت فشان من به رحمت بس جوامردم تو را

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این ابیات بیانگر رابطه‌ای عاشقانه و عارفانه میان حضرت حق و جانِ آدمیزاد است. شاعر با بهره‌گیری از تمثیلِ «کلام»، ظهورِ روح از عالم غیب به عالم ملکوت و سپس بازگشت آن به سوی مبدأ هستی را ترسیم می‌کند. در این نگاه، وجودِ انسان همچون سخنی است که از دلِ حقیقتِ مطلق برخاسته و دوباره به همان‌جا باز می‌گردد.

در این فضا، رنج‌ها و سختی‌های دنیوی نه به عنوان یک شکنجه، بلکه به مثابه نوعی محافظت و حجابِ مهرآمیز معرفی می‌شوند تا جانِ آدمی از آسیب‌های نگاهِ ناپاکِ اغیار در امان بماند. دعوتِ نهایی شاعر نیز به جوانمردی و بخشش است؛ چرا که تمامی این هستی، تجلیِ رحمتِ ازلیِ پروردگار است.

معنی و تفسیر

ز آتش شهوت برآوردم تو را و اندر آتش بازگستردم تو را

من تو را از آتشِ شور و اشتیاقِ وجودی به هستی آوردم و اکنون بار دیگر تو را به درونِ همان آتشِ سوزانِ بازگشت به خویشتن بازمی‌گردانم.

نکته ادبی: «بازگستردن» در اینجا به معنایِ بازگرداندن و در دلِ آتش قرار دادن است که بر چرخهٔ هبوط و عروج اشاره دارد.

از دل من زاده ای همچون سخن چون سخن من هم فروخوردم تو را

تو مانندِ یک کلام و گفتار، از اعماقِ جانِ من جوشیده‌ای و متولد شده‌ای؛ همان‌گونه که سخن پس از ادا شدن در سکوتِ ذهن فرو می‌رود، من نیز تو را به سوی خود بازمی‌ستانم.

نکته ادبی: «فروخوردن» در اینجا کنایه از بازگرداندنِ هستی به عالمِ غیب و خاموشی است، مشابهِ برچیدنِ کلامی که از دهان خارج شده است.

با منی وز من نمی دانی خبر چشم بستم جادوی کردم تو را

تو به من نزدیکی و با منی، اما به دلیلِ بی‌خبری، از حضورِ من ناآگاهی. من چشمانِ ظاهر‌بینِ تو را بستم؛ این پوشش و حجاب، همان جادویِ من است که حقیقت را از نگاهِ تو پنهان داشت.

نکته ادبی: «جادو» در متونِ عرفانی اغلب به معنایِ امورِ شگفت‌انگیز و حجاب‌هایی است که حقیقتِ هستی را بر چشمِ ظاهر می‌پوشاند.

تا نیازارد تو را هر چشم بد از برای آن بیازردم تو را

من سختی و رنج را بر تو چشاندم تا از گزندِ هر چشمِ ناپاک و نگاهِ حسودِ دنیوی در امان بمانی؛ این رنج‌ها در واقع ابزاری برایِ حفظِ تو بودند.

نکته ادبی: «چشم بد» کنایه از تعلقاتِ دنیوی، وسوسه‌ها و نگاه‌هایِ آلوده‌ای است که مانعِ رشدِ معنوی انسان می‌شود.

رو جوامردی کن و رحمت فشان من به رحمت بس جوامردم تو را

اکنون تو نیز رسمِ جوانمردی پیشه کن و بذرِ رحمت و مهربانی بپاش؛ چرا که من نیز با تو در نهایتِ جوانمردی و بخشندگی رفتار کرده‌ام.

نکته ادبی: «جوانمردی» به معنایِ فتوت و کرم است که در عرفان، بالاترین مرتبهٔ اخلاقیِ سالک در برابرِ خلایق محسوب می‌شود.

آرایه‌های ادبی

تشبیه زاده ای همچون سخن

شاعر وجودِ انسان را به کلامی تشبیه کرده که از جانِ متکلم صادر می‌شود.

تناقض با منی وز من نمی دانی خبر

نزدیکیِ ذاتی میان خالق و مخلوق در عینِ ناآگاهیِ مخلوق، پارادوکسِ اصلیِ این ابیات است.

کنایه آتش شهوت

اشاره به شعلهٔ اشتیاقِ وجودی یا همان نیرویِ حیات که آغازگرِ هبوط است.