دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۷۳

مولوی
از یکی آتش برآوردم تو را در دگر آتش بگستردم تو را
از دل من زاده ای همچون سخن چون سخن آخر فروخوردم تو را
با منی وز من نمی داری خبر جادوم من جادوی کردم تو را
تا نیفتد بر جمالت چشم بد گوش مالیدم بیازردم تو را
دایم اقبالت جوان شد ز آنچ داد این کف دست جوامردم تو را

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این ابیات، بازنماییِ پیوندی رازآلود و عرفانی میان عاشق و معشوق است. شاعر از زبانی سرشار از تصویرسازی‌های شورانگیز بهره می‌برد تا بیان کند که چگونه معشوق در جان و اندیشه‌ی عاشق متولد می‌شود، در پنهان‌ترین زوایای وجودش سکنی می‌گزیند و در عینِ نزدیکی، برای مصون ماندن از آسیبِ دیدگانِ نامحرم، در پرده‌ی رنج و خفا نهان می‌گردد.

این کلام، تصویری از قدرتِ جادوییِ عشق است که مرزهای میان فاعل و مفعول، و عاشق و معشوق را درمی‌نوردد؛ گویی عاشق با ایجادِ رنجی خودخواسته (گوش‌مالی)، معشوقِ درونِ خویش را از چشم‌زخمِ روزگار حفظ می‌کند تا همواره در جوانی و تازگیِ معنوی باقی بماند.

معنی و تفسیر

از یکی آتش برآوردم تو را در دگر آتش بگستردم تو را

من تو را از یک آتش (عشقِ سوزانِ نخستین) پدید آوردم و سپس در آتشِ دیگری (عشقی فراگیرتر) تو را احاطه کردم و گسترش دادم.

نکته ادبی: آتش در اینجا استعاره از عشق است که هم مبدأ پیدایش و هم بستر پرورش معشوق در جانِ عاشق است.

از دل من زاده ای همچون سخن چون سخن آخر فروخوردم تو را

تو مانندِ کلام و سخن، از قلبِ من زاده شدی؛ و همان‌طور که سخن را در دل نگاه می‌دارند و بیرون نمی‌ریزند، من نیز تو را در درونِ خود پنهان کردم و فرو بردم.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به سخن، نشان‌دهنده‌ی درونی‌بودنِ این پیوند و خاستگاهِ ذهنی و قلبیِ آن است.

با منی وز من نمی داری خبر جادوم من جادوی کردم تو را

تو در حالی که کنارِ منی، از حضورِ خود در من بی‌خبری؛ من جادوگرم و با افسونِ عشق، تو را چنان در نهانِ وجودم پنهان کرده‌ام که خود نیز از آن غافلی.

نکته ادبی: جادو در ادبیات عرفانی به معنای قدرتِ اعجازگونه‌ی عشق است که دیدگان را بر حقایق می‌بندد یا می‌گشاید.

تا نیفتد بر جمالت چشم بد گوش مالیدم بیازردم تو را

برای اینکه چشمِ شوری به زیباییِ تو نرسد و آسیبی به کمالِ تو وارد نشود، گوشِ تو را پیچاندم و تو را به رنج و سختی انداختم.

نکته ادبی: گوش مالیدن کنایه از رنج و سختیِ تربیتی است که عاشق برای صیقل دادنِ جانِ خویش و محافظت از کمالِ معنوی متحمل می‌شود.

دایم اقبالت جوان شد ز آنچ داد این کف دست جوامردم تو را

بخت و اقبالِ تو همواره با آنچه از من دریافت کردی، تازه و جوان شد؛ من با دستِ نوازش و مراقبتِ خویش، تو را پرورش دادم و بالیدم.

نکته ادبی: کف دست جوامردم اشاره به پرورش دادن و محافظت کردن است که در اینجا به معنایِ دستگیری و احیایِ معنوی آمده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره آتش

به کار بردن آتش برای توصیف سوزندگی و گرمای عشق عرفانی.

تشبیه همچون سخن

مانند کردنِ زایش معشوق به پیدایش سخن در درون قلب و ذهن.

کنایه گوش مالیدن

کنایه از سختی کشیدن و رنجی که برای تربیت یا حفاظت به فرد تحمیل می‌شود.

پارادوکس (تضاد) با منی وز من نمی داری خبر

بیانِ تناقضِ حضورِ دائمی معشوق و بی‌خبریِ عاشق از این حضور.